۱۲ پاسخ

یروز ینفر بهم گفت مرد خیانت کار مثل دستمال کثیفه. هیچوقت پاک نمیشه. نمیدونم شاید درست گفته باشه.

من که حسم میگه داره فیلم بازی میکنه

عزیرم کسی که هوس باز هست هنیشه همینه درست نمیشه البته من نمیخوام دخالت کنم ولی شکایت کن پول که داره مهریه تو بگیر یا اگه نمیده حضانت بچه رو بگیر طلاق بگیر
مطمین باش یکی میاد که باشرفت باشه بتونی باهاش زندگی کنی نه با یه ادم بیشرف

اگه میدونی درست میشه به خاطر بچه ات یه فرصت بده بهش ولی در قبالش حضانت فرزند و حق طلاق بگیر بگو یه چیزی هم به نامت کنه خونه یا ماشین عزیزدلم

چ سخته
چراماخونوما فقط خیانت می‌بینیم
چرا واقعا چرا ماانقد وفاداریم ولی مردانه

بهش ی فرصت بده فقط بخاطر دخترت وحقو حقوقتو بگیر

خب یه فرصت بهش بده

بنظرم گولشو نخور

حق طلاق بگیر و یه فرصت بده

احتماالا بااون زنهایی که بهت خیانت میکرده قشنگ تیغش زدن الان عذاب وجدان گرفته برگشته پیش شما،پس این چندماه کدوم گوری بود

سلام عزیزم خوبی .دارم سحری درست میکنم نشستم درد و دل هات رو میخونم و غصه میخورم به حق این ماه عزیز خودت و دختر نازت خوشبخترین دنیا باشین .منم یه بار جدا شدم البته خدا بهم رحم کرد اونجا بچه نداشتم اما الان خدا رو هزار مرتبه شکر بهترین زندگی همسر و بچه رو دارم .انشالله تو هم مثل من طعم خوشبختی رو بچشی

الانم دارم خوراکی هایی ک خرید رو میخورم

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۲ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.