۹ پاسخ

بنظرم اشتباه میکنی
من که تایم هایی که باید مختص خودم باشه میزارم پسرم ببینه
مثلا اشپزی میکنم میاد میگم مامان کار داره غذا درست کنم میره
یا دستشویی با خیال راحت میرم کاری بام نداره
حمام میرم یکم درو باز میزارم منو ببینه که هستم میره تی وی میبینه تا من بیام و امثال این کارا
بنظر من درست نیست ۲۴ ساعت بچسبی بهش
کلی هم بغلش میکنم بازی هم باهاش میکنم ولی خب وقت های مختص به کارام رو هم میدونه که باید ازم جدا باشه

دختر من اصلا خودش با اسباب بازیاش تکون نمیخوره یا نق میزنه ببر بیرون یا گریه میکنه ک توام بیاباهام بازی کن

اینطوری خودتم خسته میشی فرسایشی میشه انار آدم زندگی برا خودش نداره

عزیزم باید بذاری ی وقتایی حوصلش سر بره من موقع اشپزی دخترم میاد تو دست و پام میبینه خبری نیست خودش خودشو مشغول میکنه کشو اشپزخونه رو میریزه بیرون میره از تو کمدش عروسکاشو بر میداره جوجه غذا خوردی آب خوردی ی ربع بیست دقیقه ای مشغول میشه باز میاد یکم مشغولش میکنم و میره بازی سن الانشون دیگه مارو از خودشون جدا میبینن ما باید پیششون باشیم ولی ن اینجوری

عزیزم دقیقا چون خیلی براش وقت می‌ذاری دیگه به چیزی راضی نمیشه
متاسفانه الان هم یاد دادن مستقل بازی کردن براش سخته
باید چند ماه تلاش کنی تا بتونه خودش یاد بگیره مستقل بازی کنه اگه چت جی بی تی داری ازش راه کار بخواه معمولا چیزای خوبی پیشنهاد میده

وسر من ی وقتایی اینجوری میکنه مول امروز که ریمو دراورده دگ رد دادم واقعا

نباید هرکاری بکنی که
من خیلی تایم ها میزارم خودش با خودش بازی کنه
نباید همش آویزون ما باشن که

سلام ماماناا من پسرم ۲۰ماهشه امروز فهمیدم دوباره باردارم خیلی استرس‌دارم نمیدونم چکار کنم کسی از شما تجربه اینجوری داشته میتونم از پسش بربیام

منم مثل توام عزیزم خستم فقط از دستش

سوال های مرتبط

مامان جوجه‍ طلآیی🐣 مامان جوجه‍ طلآیی🐣 ۲ سالگی
دیشب یکی از سخت‌ترین شب‌های بچه‌داری رو گذروندم.
چند شبه آرادو از شیر شب گرفتم و دیگه هم تابش نمی‌دم و دارم بهش یاد می‌دم خودش بخوابه. ولی دیشب… با اینکه پنج شب از شروع این روند گذشته بود، فوق‌العاده بی‌قرار بود.
هر نیم ساعت با گریه شدید بیدار می‌شد و شیر می‌خواست. وقتی می‌دید خبری از شیر نیست، خودش رو به در می‌کوبید که باز کنم و بره بیرون. وقتی منصرفش می‌کردم، آب می‌خواست و وقتی لیوان آب رو می‌دادم، روی من می‌ریخت و جیغ می‌زد.

ساعت شش صبح از شدت بی‌خوابی و خستگی دیگه نتونستم تحمل کنم و سرش داد زدم 😔😭
خدایا خیلی خسته‌ام… کاش مامانم کنارم بود که اینجور شب‌ها کمکم کنه.
ولی راه دوره و من تنها موندم. شوهرمم صبح باید می‌رفت سرکار، مجبورش کردم بره اتاق دیگه بخوابه چون بی‌خوابی براش خطرناکه؛ یه اشتباه کوچیک تو کارش می‌تونه جون آدما رو به خطر بندازه.

دست تنها بودم و خسته.
نمی‌دونم این روزا کی تموم میشه…
نمی‌دونم گریه‌های آراد از دندون بود، از دل‌درد یا چیز دیگه. فقط می‌دونم خیلی بی‌قرار بود بچم.

اینجور وقتا هول می‌کنم، نمی‌دونم باید چیکار کنم. حس می‌کنم خیلی بی‌تجربه‌م و یه مامان بد. خیلی خودمو باختم، خیلی… 😔
گاهی حتی به این فکر می‌کنم که کاش بچه نمی‌آوردم که حالا هم من و هم آراد این همه زجر بکشیم.