مثل من که همش می ترسیدم میگفتم من حتی نمیتونم بغلش کنم ولی همون لحظه ای که بیمارستان دادنش بهم گشنش بود اول سینمو گذاشتم دهنش شیر نداشتم بعد شیر خشک درست کردم با قطره چکون دادم بهش لباسشوعوض کردم همه اینکار رو با درد زیاد که تازه سزارین شدم انجام دادم بعدش دراز کشیدم یه لحظه به خودم اومدم گفتم دیروز این موقع استرس داشتم نمیتونم بغلش کنم ولی الان همه اینکار رو بدون هیچ استرسی انجام دادم انگار سالها مادر بودم...
الان سنم 32 دارم هرک منو ببینه تعجب میکنه میگه سه تا بچه دختربزرگ تازه دیروز ی بنده خدا گفت ایم دختره بزرگه دختر خودته گفت کی بزرگ شده نشناختم گفت بهت نمیاد دختر بزرگ داری
من که 14 سالم بود تک تنها دخترم بزرگ کردم قربون خدا برم اصلا نفهمیدم کی بزرگ شد با این ک الان سه تا بچه دارم ده روز اولش ابجیم اومد پیشم بعدش رفتن اما خداخیرش بده شوهرم چون واسم مشکل پیش اومد توسزارین خیلی بد بود الهی سرهیچ کسی نیاد
دقیقاً همین دغدغه منم داشتم
دقیقا🥲🥲
دقیقا همینه
هیچکس هم مثل مادر متوجه نمیشه
منم پسرم یه عه میگه میفهمم گشنه س
تشنه س
یا میگه بیا اینجا
یا فلان چیزو بده
قربون خدا برم
چقد با نوشتنت انرژی گرفتم خدا حفظش کنه🥺♥️
وای چقدر خوب نوشتی دقیقا منم همین حس دارم اصلا باورم نمیشه قشنگ میفهمم چی میخواد 🫠
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.