سلام من الان یکسال و و ماهه که مامان شدم تو شهر غریب هستم و از خانواده م خیلی دورم سه ماه اول برام مثل کابوس بود اصلا خاطرات خوبی از زایمان و بچه داری ندارم تا ۴۰ روز خانواده م پیشم بودن کمک میکردن ولی از همون موقع زایمان به بعد یه حال عجیب و بدی دارم همه چیز برام دلگیر و غمگینه احساس میکنم دنیا و زندگی برام سخت شده از صبح تا شب دارم کار میکنم یا کارای خونه یا دنبال بچه دیگه مثل قبل با دوستامم نمیتونم ارتباط داشته باشم و بیشتر اوقات تو خونه م حال یه زندانی رو دارم بیشتر وقتا بچه م رو خیلی دوست دارم و نمیخوام ناشکری کنم ولی خیلی وقتا بخاطر فشار جسمی و روانی که رومه پشیمون میشم از مادر شدن قبلا آدم شادی بودم ولی احساس میکنم کاملا دلمرده شدم و غریبی بیشتر از قبل مادر شدن داره عذابم میده خیلی احساس سردرگمی دارم نمیدونم باید چیکار کنم الانم که بچه م نوپا و شروع به راه‌رفتن کرده همه چی خیلی خیلی سخت تر شده😓😓😓

۴ پاسخ

با بچه برو پیاده روی
برو خانه بازی
باشگاه مادر و کودک

زندگی همیشه در حال تغییره ، اولش بچه بودیم ، مدرسه هم نمیرفتی و فقط بازی بود و بازی ... ولی بعد رفتی مدرسه درس و مشق جای بازی رو گرفت و الی آخر ... قرار نیست زندگی ثابت بمونه .... از طرف. دیگه اینجور نیست که اگه بچه نبود زندگی ما فقط گشت و گذار بود .... بعلاوه یادت باشه دو سال دیگه سختی های بزرگ کردنش تموم میشه و شیرینی وجودش همیشه کنارته .... هیچ دوستی همیشه کنارت نمی مونه ، بچه ت بهترین دوستته . اینو مادری بهت میگه بچه اولش از ۴ ماهگی دیگه شیر نخورد ، و از گرسنگی همیشه جیغ میزد و لج میکرد ، مادری که آرزوی مرگ میکرد . ولی اون روزها گذشت ، از سه سالگی کم کم بچه م شروع کرد به غذا خوردن و از پنج سالگی یهو خیلی بزرگ شد ، الان هفت ساله س ، بهترین دوستمه ، هرچی خوشحالم کنه اول برای اون تعریف میکنم ، و هروقت ناراحتم به اون میگم مامانی اعصابم خورده بیا باهم بریم پیاده روی بیا باهم بریم ورزش و مرد کوچولوی من سعی میکنه حواسمو پرت کنه ...... اتفاقا من از پایان ماه سوم دومین بارداری افسردگی خیلی شدیدی گرفته بودم ، تا ۴ ماهبعد زایمان هم خیلی خیلی خیلی حالم بد بود ، تنها دل خوشیم این بچه بود ... بذار بزرگ بشه خودت این لذت رو میچشی

این حس زنداتی بودن رو چرا شوهرامون درک نمینن. من هرچی بهش میگم فقط بر و بر منو نگاه میکنه. میگه ارزومه من جای تو خونه بمونم با بچه 😑😑قسمش میدم میگم تو بمون بخدا من میرم کارای تورو انجام میدم. فکر میکنه شوخی میکنم.

من دقیقا حال شمارو دارم
با ایت وجود ک شاغل بودم والان تو شغلم کمرنگ شدم احساس بدی بهم دست میده
افسردگی گرفتم
همش منتظرم دخترم بزرگ بشه
ک بتونم با خیال داحت چن ساعت برای خودم باشم
کمکی هم ندارم

کالسکه داره فندق
برو باهاش پیاد روی پارک
من دارو درمانی شروع کردم چون سابقه افسردگی داشتم
اهنگ بزار برقص ورزش کن
الان دوهفته ست باشگاه میرم سخته و بهتر شدم
آدم گریز شدم دیگه مثل سابق نمیتونم ارتباط بگیریم با بقیه

سوال های مرتبط

مامان فسقلی مامان فسقلی ۱ سالگی
سلام خانوما ☺️راستش نمیدونم بقیه مامانا هم مثل من هستن یا فقط منم که احساس میکنم عقب افتادم و هرچی میدوم نمیرسم🥲
چجوری هم هیکل تون درسته ،هم به خودتون میرسید؟هم به بچه می‌رسید و همیشه تمیز و مرتبه؟هم به خونه و کاراش می‌رسید ،هم میرید بیرون؟🥲من یه چندساعت برم بیرون از همه کارام عقب میفتم ،دوست دارم هرچی زودتر برگردم خونه ،یا دخترم گریه میکنه و جلو بقیه معذب میشم 🥲
بیرونم که میرم بقیه رو میبینم که چقدر به خودشون رسیدن با وجود اینکه یه بچه همسن یا کوچیکتر من دارن
خونه هم هرچه قدر تلاش می‌کنم مرتب باشه هیچ وقت اون چیزی نمیشه که دلم میخواد🥲
خیلی وقتا هم احساس نا کافی بودن می‌کنم، واسه دخترم گاهی اوقات کم میزارم ،نمیتونم درست و حسابی بهش برسم
آخرین باری که سالن زیبایی رفتم آذر ماه پارسال بود که رفتم موهامو رنگ کردم و حدودا ۵ ساعتی شد که دور از دخترم بودم و همسرم مواظب دخترم بود و شوهرم بخاطر مراقبت ازش خسته شد و سرم غر زد
حس میکنم خیلی تنهام ،دلم میخواد یه گوشه بشینم به حال خودم زار بزنم
ببخشید که اومدم اینجا حال همتونو با حرفام خراب کردم ولی احساس میکنم هرچه قدر تلاش می‌کنم به هیچی نمیتونم برسم😔

#فرزندپروری #شیرخشک #پوشک #زایمان #مادر #سرلاک #بچه #نوزاد