•تجربه سزارین ، پارت 1🩵💉
-
دوستانی که در جریان زایمان پر چالش من بودن دیدن چ سختی و استرس هایی کشیدم تا عمل بشم😂(تاپیک های قبل)
خلاصه من همون روز ک دکتر تعیین کرده بود(39 هفته ی تمام) مراجعه کردم درمانگاه بیمارستان ب بهونه ی اینکه بچه از دیشب کاهش حرکت داشته!
اولش یه ماما نشسته بود اونجا و دکترم هنوز نیومده بود ، ویزیتم کرد شرح حال گرف گف برو ان اس تی بگیر قبلشم یه آبمیوه بزرگ بخور
اینو ک گف به محض بیرون اومدن زنگ زدم دکترم جریانو گفتم ، گف نرو هیچیم نخور تا من خودمو برسونم ، رسیدم بهت زنگ میزنم بیا درمانگاه دوباره بگو حالت تهوع داشتم نتونستم آبمیوه رو بخورم
طبق نقشه تا دکتر خودشو رسوند رفتم و نقش بازی کردم و اونجاعم مثلن چون منو دکتر همو نمیشناسیم دوباره خودش ازم شرح حال گرف😂
طبق هماهنگی که قرار بود بگم قبلا عمل فیبروم داشتم ک رحمم حین عمل دچار پارگی شده و گفتن دیگه نمیتونی زایمان طبیعی داشته باشی پیش رفتم🤣دکترم همراهی میکرد میگف اگ اینطور باشه ک نمیتونیم ریسک کنیم باید حتما عمل بشه و نامه بستری زد و گف برو پذیرش تشکیل پرونده
منم رفتم مدارکو تحویل دادم برام پرونده زدن و گفتن برو سوپروایزر برات ودیعه بزنه ، رفتیم مسئولش نبود مجبور شدیم منتظر بشینیم ، یه مدت ک گذشت دیدم همون خانمه ک کارای پروندمو انجام داد اومد دنبالمون گف چرا اینجا نشستیییی اتاق عمل منتظرهههه
حالا قیافه من😳😑😰😍😂
چون انتظارشو نداشتم انقد زود بگن برو اتاق عمل و د‌کترم قبلش بم گفته بود اگ زیادی گیر بدن و مانع بشن مجبوریم بندازیم واسه یروز دیگه با بهونه ی دیگه ، بخاطر همین ب کل ناامید شده بودم...

۱ پاسخ

چرا نباید میدونستن که دکترت رو میشناسی مگه بیمارستانت خصوصی نبود

سوال های مرتبط

مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۹ ماهگی
پارت اول زایمان
طبق گهواره ۳۸هفته و ۶ روز بودم ک ب خاطر ضعیف شدن حرکات راهی بیمارستان شدم ..بیمارستان آرش
وقتی رفتم ساعت ۳ و نیم بعدازظهر قسمت پذیرش همه چیو گفتم و گف برو بشین فشارتو بگیرم .وقتی گرفت گف برو داخل برا معاینه و گفت فشارت ۱۴ احتمال بستری داری.وقتی رفتم پیش دکتر گف سریع برو رو تخت آخه خیلی شلوغ بود سریع رفتم و اومد تو دستگاه حرکات و ضربانشو دید و شروع کرد ب معاینه کردن ک برگشت گف آبریزش هم داری گفتم نمیدونم من فک میکردم ک ترشح ..دوباره ی دکتر دیگ اومد اونم معاینه کرد و گف آبریزش داری و یهو در کمال ناباوری گفتن ختم بارداری و سریع بستری بشه منم ک استرس گرفته بودم سریع زنگ زدم ب شوهرم و اونم باورش نمیشد خلاصه ازم همون دقیقه آزمایش ادرار گرفتن و من سریع بردن اتاق زایمان .خلاصه همراهم ک اومده بود رفته بود از داروخانه پک کامل لباس مادر و نوزاد و همه چیزایی ک حین زایمان و بعدزایمان لازم رو گرفته بود چون بیمارستان آرش اصلا ساک خودمونو قبول نمیکنن
مامان 🩷آنیسا🩷 مامان 🩷آنیسا🩷 ۵ ماهگی
سزارین اجباری .....روزی ک گفت دکتر ۲۶ م فروردین بیا عمل و ما هرچی گفتیم اونور سال بیفته گف نه و دیابت داری خطرناکه و خلاصه صب ساعت ۶ باید میرفتم بیمارستان امام زمان اسلامشهر چون دکترم گف تهران خطرناکه و اینجا امنه منم ب ناچار رفتم اونجا...خلاصه ساعت ۵ شد و من فقط یک ساعت خوابیدم و با مامان و خواهر و شوهرم راه افتادیم ب سمت بیمارستان....کارای پذیرش و بعد یه نوار قلب از بچه گرفتن و پرستاری ک کارای نوار قلب و انجام میداد انقد بداخلاق بود ک نصف انرژیم رفت اونجا بعدش اومدم بیرون نشستم تا صدام کنن و خلاصه ما چون اتاق وی ای پی گرفته بودیم زودتر صدام کرد و گف برو اتاقت بشین و منتظر دکترت باش...خلاصه ی خانم میان سال و مهربون اومد سوندو بهم زد قندمو گرفت و فشارمو چک کرد و ی سری سوال ک یهو صدام کردن و رفتم رو وینچر و بردنم خواهرمم تا دم در اتاق عمل اومد باهام...بعدش رفتم داخل اونجام نیم ساعت منتظر شدم و اومدن بردنم دکترمو دیدم ک گف نترس همه چی تحت کنترله و فلان.......ادامه
مامان دردونه مامان دردونه ۱ ماهگی
تجربه من از سزارین
من دوشب قبل قرار بود سزارین بشم رفتیم بیمارستان چون دکتر نامه داده بود سزارین اورژانسی رفتیم زایشگاه گفتن احتمالا قبول نمیکنن باید برین تریاژ زایشگاه رفتیم اونجا یه خانومه بداخلاق بود گفت چون سونو و نامه رو یه دکتر داده نمیشه ولی باید زنگ بزنم از دکتر انکال بپرسم زنگ زد و اون دکتره گفت اوکیه مشکلی نیست من رفتم زایشگاه لباسام رو عوض کردم واومدم رو تخت برام انژیوکت وصل کردن و سوند وگذاشتن یه سوزش ریز داشت ولی اوکی بود یه نیم ساعتی بودم که گفتن الان میان میبرنت اتاق عمل که دیدم اومدن گفتننمیشه سقف اتاق عمل ریخته و نمیشه ببریمت مریض رو گفتن مرخص کنین اومدن سوند و انژیوکت رو کشیدن منتظر بودم مامانم لباسام رو بیاره که بریم دیدم دوباره ماما اومد گف گفتن تو اتاق عمل اورژانس عمل میکنن مریض رو اماده کنین دوباره انژیوکت و سوند پنج دقیقه بعدش گفتن دکتر بیهوشی قبول نکرده تو اتاق عمل اورژانس عمل کنه چون امکانات کمه مریض رو مرخص کنید
مامان ماهلین مامان ماهلین ۸ ماهگی
زایمانم قسمت دوم
خلاصه برگشتم پایین ک برم سونو ب دکترم زنگ زدم گفت من معاینه کردم بچه سفال باید بستری بشی یعنی چی و... خودشون زنگ زدن
بیمارستان و گفتن با مسئولیت ایشون بستری بشم رفتم بالا و ماما قبلی ب ی نفر دیگه گفت معاینم کنه طفلی ماماهه میگفت بچش سفاله این خانم لج کرده بود ک ن برو اتاق فلان تا سونو کنم و... خیلی خانم عقده ای بودن و از حرفشون کوتاه نمیومدن خلاصه بعد سونو و... بهم لباس و. دادن و گفتن کارای بستری انجام بدخثه دکترم گفت تا 3 ؤنیم بیرون بیمارستان پیاده ذوی کن تا من بیام من همون 3. رب اینا بود رفتم زایشگاه ی اتاق ب ما دادن و من منتظر دکترم شدم دکترم اومدن معاینم کردن و گفتن هنوز همون پو سانتم و بهم امپول نمیدونم چی زدن تا دهانه ی رحم نرم بشع
ساعت 4 و نیم بوذثد 3 سانت بودم ساعت 6 شد هووز س سانت بودم اصلا تغییرم خیلی کم و ضعیف بود اما دذدام قابل تحمل و الکی بود دیگه با ی حرکت ورزش ک گفتن دهانه ی رحمم ی سانت تغییر کرد ساعت 7 شب بود ک از اتاق عمل زنگ میزدن مریضتون 5 سانت نشده دکتر راستگو میخان برن🤦‍♀️🤦‍♀️
مامان yamin🧿nikan مامان yamin🧿nikan ۹ ماهگی
سلام مامانا میخوام از زایمانم بگم تاریخ زایمانم ۳۰ ابان زده بودن من ۲۴ رفتم گفتم اخرین سونو بدم وقتی رفتم گفتن بچه درشته چهارکیلو نیم هس اب دور جنین هم ۵ و ۶ هس گف زودی برو بیمارستان خلاصه خیلی ترسیدم نمیدونم چرا بغض داشتم میخواستم گریه کنم زودی رفتم خونه ی دوش گرفتم وسایلارو برداشتم با مامانم اینا رفتیم بیمارستان اونجا بستریم کردن ب دکتر گفتم با این اوضاع سزاربن میشم؟گف ن طبیعی میاری مشکلی نیس خلاصه با کلی ترسو لرز لباسامو عوض کردم رفتم روتخت تو زایشگاه انقد جیغ میزدن من هی استرسم بیشتر بیشتر میشد خلاصه ی پرستار خوش اخلاق اومد ی ازمایش گرف ازم بش گفتم من نمیخوام طبیعی زایمان کنم گفتم هزینشو میدم سزارین بشم گف بذا با دکتر هماهنگ بشم بعد گفت نباید کسی بدونه خلاصه رف اومد گف دکتر قبول کرده ی شماره کارت داد گف بزن ببریم عمل گوشیم همرام بود ب همسرم گفتم پولو زد منو بردن اینم بگم اونجا ی خانوم خیلی سخت زایمان کرد خیلی سخت دلیلشم وزن زیاد بچه بود خلاصه دیگ منو بردن سوند و امپول بی حسی اصلا درد نداشت تو اتاق عمل هم اصلا ن حرف زدم ن سرمو تکون دادم ک بعدا سردرد نشم اتاق عمل عالی بود ماساژ شکمی هم تو بی حسی انجام دادن برام واقعا خوب بود ولی بعد اینکه بی حسی رف دردام شروع شد با امپول اینا بزور کنترل میشد و اینم بگم تنا چیزی ک خیلی خیلی برام سخت بود وقتی فردای عمل ک گفتن پاشو راه برو واقعا سختو وحشتناک بود قشنگ گریه میکردم دکتر ک اومد بالاسرم بش گفتم چرا انقد بدحالم نسبت ب این مریضای سزارینی گفت تو شکمت بزرگه برای همین....راسی اینم بگم پسرم با وزن ۳کیلو ۲۵۰ گرم بدنیا اومد سونو کلا اشتباه گفته بود بقول دکترم میگف لابد حکمتی بوده خلاصه شکر خدا تموم شد
مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 ۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم
خلاصه من رفتم نامه رو از دکترم گرفتم دستیارش گف یه روز قبل برو برای تشکیل پرونده ک رفتیم و خلاصه یه چندساعتی درگیر بودیم ک همون روز رفتم پروندمو به بخش زایشگاه تحویل بدم ماما اومد ازم چندتا آزمایش هم گرفت ماماعه هم خیلی مهربون بود گفتم چقدر خوبن همه میگن ماماها بداخلاقن و فلان و بهم گف فردا 5 صبح اینجا باشی
رفتم خونه و همون شب وسیله لازم داشتم رفتم خریدم و بعد دوش گرفتم و همسرمم وسیله برای بیمارستان جمع کرد و دیگ تا بریم 6 شد رفتم دیدم وای چه خلوته بیمارستان یکم همونجا فیلم گرفتیم (که هیچ کدوم به درد نمیخوره) 😅 بعد ک رفتم بهم یه ساک دادن گفتن برو اینارو بپوش و رفتم تو اتاقی ک انتخاب کرده بودیم خصوصی بود اونم واقعا دلباز و ترو تمیز بود دیگ پوشیدم منتظر شدم سر ماما خلوت شده و برم پیشش رفتم و آنژوکت و داروهارو زد ک پنی سلین هم میزد انگار ک گف میخوای بالا بباری دقیقا همون لحظه حالم بد شد بهم سرم هم وصل کردن گفتن خیلی وقته ناشتا بودی بعد رفتم اتاقم و منتظر ک بیان دنبالم ببرن اتاق عمل بعد همونجا پرسیدم سوند نمیزارین گفت ن ما اینجا تو اتاق عمل میزاریم ک خیلی خوشحال شدم بعد حسم میگف اولین نفر منم ک میرم اولین نفر دکترم از شانس اون روز کلی سزارینی بود فک کنم 20 تا بود گفتن 4تا فک کنم اتاق عمل برای هر دکتری یکیش برای دکتر من بود هی به آبجیم میگفتم منم الان ک یهو دیدم همون ساعت 8 اولین نفر اومدن دنبال من با ویلچر داشتن منو میبردن آنقدر استرس داشتم ک همش میلرزیدم و عرق سرد میریختم یجوری ک یه لحظه گفتم عه شیرم اومد 😂 🤦🏻‍♀️ آبجیم میگف چه شیری بابا عرق کردی
مامان نینی مامان نینی ۱ ماهگی
پارت ۲
خیلی شلوغ بود کم کم حوصلمون داشت سر میرفت استرسا بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه اسممو صدا زدن و گفتن اماده شو برا اتاق عمل جا ب جا شدم و رفتم رو برانکارد و حدود ۴۰ دقیقه پشت اسانسور بودم تا اینکه بلاخره وقتش شد ماما و ی اقایی بردنم تو اتاق عمل چشمتون روز بد نبینه چشمم ک ب اتاق عمل افتاد رنگم پرید و فشارم افتاد همه جا خیلی سرد بود از طرفی هم ی میز بزرگ داخل بود و ی عالمه صندلی که همه دکترا نشسته بودن حدودا تو اون بخش ۵ تا اتاق بود برای عمل دکتر فوق العاده مهربون و خوش برخوردم اومد و کلی باهام صحبت کرد ک نگران نباش نترس اتفاقی نمیفته ی خواب کوچولو میری و میای نینی تو بغلته کلی حس خوب گرفتم انتخاب خودم سزارین و بیهوشی کامل بود ک دکترم برام انجام داد بردنم داخل اتاق و جا ب جا شدم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد اول کلی تبریک گفت و دلداریم داد ب دکترم گفتم سوزش سر دل دارم گف دارو میزنیم تو سرمت دکتر بیهوشی دستگاه رو روی صورتم گذاشت گف چه حسی داری و گفت ک نفس عمیق بکش داشتم ک توضیح میدادم چ حسی دارم اولین نفس ن دومین نفس دیگه بیهوش شدم
مامان امیر علی مامان امیر علی ۵ ماهگی
تجربه من از سزارین با بی هوشی
پارت یک
بالاخره روز ۱۲ اسفند با کلی استرس فرا رسید طبق هماهنگی که با دکترم داشتم ساعت ۵ صبح رفتم بیمارستان و از ساعت ۱۱ شب قبلش هم ناشتا بودم
در بدو ورود نامه پزشک رو دادم به پذیرش که گفت برو زایشگاه که بهت نامه تایید بدن و بیارش
رفتم زایشگاه اطلاعاتمو گرفتن و نامه رو دادن بردم پذیرش اونجا کلی فرم ب من و همسرم دادن که پر کنیم منتهی من به خوندنش نرسیدم چون از زایشگاه زنگ زدن ک برم اونجا
خباصه من رفتم و همسرم بقیه کارا رو انجام داد
رفتم زایشگاه گفتن لباساتو عوض کن و بعدش بردنم توی یه قسمتی که بهم سرم وصل کردن و دستبند مخصوصمو زدن و بعدش ان اس تی ازم گرفتن
بعدش گفتن رو همون تخت دراز بکشم تا زمانی ک نوبت عملم برسه
حدود دو ساعتی اونجا بودم که مابینش اومدن ازم خون هم گرفتن برا ازمایشا
تقریبا اخرای دو ساعت بود که گفتن اماده شو که سوند بزاریم
من از قبل درخواست دادم ب دکترم ک توی اتاق عمل بزاره ولی گفت چون بیهوشی مبگیری بهتره قبل اتاق عمل بزارن ک ماده بیهوشی به بچه نرسه
مامان شاهان🩵👶🏻 مامان شاهان🩵👶🏻 ۱۰ ماهگی
سلام خوبید بعد یک ماه وقت کردم بیام از تجربه زایمان بگم براتون
پارت اول:
۳۶هفته و ۴روزم بود با ماما همراه هماهنگ کردم چون خیلی خیلی دیسک کمرم داشت اذیتم میکرد گفتم برم تو درمانگاه بیمارستان و با یکی از متخصص زنان ویزیت بشم بهم تاریخ بده ۳۷ هفته بیام امپول فشار بزنن برام
خب رفتم ۵ مهر بود نوبت گرفتم تا متخصص بیاد اول ماما میاد و ی ان اس تی میگیره و کارای قبل مراجعه ب پزشکو انجام میده منم دوسه روزی بود ک انقباضات زیادی داشتم ولی دیگ تحمل میکردم و میگفتم خب درد ماهه عادیه.وقتی نوار گرف گف درد داری گفتم اره کم گف کم نیستا گفتم نمیدونم دیگ عادت کردم اخه من از ۳۳ هفته انقباض داشتم
خلاصه گف ک دردات مرتبه و از روی شکم هم دیده و لمس میشه انقاباضاتت نامه داد و زنگ زد هماهنگ کرد برم زایشگاه دکتر اونجا تو اتاق عمله بیاد منم ببینه همونجا رفتم و بازم ان اس تی گرفتم و همچنان انقباضات زیادی بود ک گفتن باید بستری بشی معاینه شدم ک دوسانت باز بود دهانه و گفتن سر بچه تقریبا فیکس خلاصه زنگ زدم مامانم وسایلم اورد و بستری شدم
مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت ششم
از حموم ک اومدم یادم افتاد همسرم امروز رفته بود ارایشگاه گفتم پس منم یه اصلاح کنم صورتمو دیگ سر و صورتمو تر تمیز کردم ک یهو کمرم درد گرف دردام شدید شد به مامانم گفتم گف بریم بیمارستان ان اس تی بده پس زنگ زدم شوهرم اومد دنبالمون و رفتیم رسیدم زایشگاه ماما گف برو ابمیوه دوتا بخور تیم ساعت راه برو بعد بیا منم رفتم تو حیاط ک قدم بزنم ولی ده دیقه بیشتر نتونستم درد زیر شکم‌گرفتم‌ رفتم زایشگاه گفتم نمیتونم درد دارم اومد دستگاه رو وصل کرد گف انقباض نداری ولی ضربان قلب بچه تندع باید معاینه بشی گفتم نه من طبیعی ک نیستم هی منو معاینه کنید یه بار معاینه شدم باز بوده دهانه رحمم الان دلیلی نداره دوباره معاینه بشم انگار بهش برخورد اخم کرد و رفت دکترم اون لحظع اتاق عمل بود زنگ زد دکترم شرایط و گفت اونم گف بستریش کنید یه ساعت دیگ میام عملش میکنم از اونجا بود ک استرسم شروع شد مامانم کلی باهام حرف زد ک ارومم کنه ولی بغض گلومو‌گرفته بود دردهای زایمانم از طرفی مامانم دید اروم نمیشم رفت یواشکی شوهرمو اورد تو اتاق تو زایشگاه😂🤦‍♀️شوهرم‌کلی باهام حرف زد دیگ ماما اومد ک انژوکت و وصل کنه و ازمایش بگیره
مامان راستین🐣 مامان راستین🐣 ۱ ماهگی
تجربه من از بارداری و سزارین پارت دو
دو هفته که گذشت رفتم مطب برای معاینه که دکتر گف وضعیتت فرقی نکرده اورژانسی برو سونو و بعدشم گف باید یه شب بستری شی سولفات بگیری و من باز باچشمای گریون وکلی استرس رفتم بستری شدم خلاصه باهزار زور و زحمت و دعا رسوندم به ۳۶هفته تمام باز رفتم مطب دکتر معاینه کرد گف سر بچه خیلی پایین اومده و دیگ هرلحظه امکان داره دردت بگیره و اگه دردت گرف بیا شهرستان عمل کنم یا اگه میتونن برسوننت تبریز و فاصله شهرستان تا تبریز دو ساعت بود و بازمن کلی استرس گرفتم قراربود ۳۸هفته و ۴روز عمل شم ولی گفتم نمیتونم دیگ خیلی استرس دارم من نمیتونم تا اونجا برسونم دکترم گف باشه نهایتا یه هفته جلو میندازم ۳۷هفته و ۵روز وقت عمل داد و یه هفته مونده بود تا عمل دیگ هرلحظه امکان داشت دردم بگیره و مردم از استرس چون شوهرم تبریز بود نمیدونستم چیکارکنم اگ دردم بگیره دلم میخواست تبریز عمل شم بیمارستان خصوصی ولی میترسیدم دردم بگیره و نرسم تاتبریز خلاصه یک هفته کامل هم بااسترس فراوان گذشت و من دردم نگرف قراربود جمعه عمل شم که ۵شنبه رفتم تبریز خونه خودم که صبح جمعه عمل شم
سزارین بارداری سزارین بارداری
مامان نیلا 🌊🩵 مامان نیلا 🌊🩵 ۵ ماهگی
پارت-اول-سزارین:
یکشنبه ۱۰ اسفند ساعت ۶/۵ رسیدیم بیمارستان. رفتیم کارای پذیرشو انجام بدیم ولی انقدر مراجعه کننده زیاد بود که چندین ساعت طول کشید. اونروز به خاطر یه خبری که تو کل کشور پیچید، و ترسی که داشتن، گفتن فقط کسایی که ۳۹ هفته ب بعد هستن و یا کسایی ک وضعیت اورژانسی دارن عمل میشن. من انقدر استرس داشتم فقط میخاستم زودتر عمل کنم همون روز. پرستار اومد فشارمو گرفت ۱۴ روی ۹ بود. بعد با ان اس تی حرکات جنینو ثبت کرد. با دکترم تماس گرفتن و گفتن مریضتون فشارش ۱۴ هستش ولی حرکات جنین نرماله. بستری شه یا برگرده؟ دکترم گف ازمایش ادرار هم بده. اگ دفع پروتیینم داشت بستری میشه. من رفتم ازمایشگاه و ازمایش دادم و هی خدا خدا میکردم ک جوابم مثبت شه(چون تو ماه اخر بارداری هم دفع پروتیین داشتم) همین ک باز اومدم بالا ینی بلوک زایمان، پرستار بهم گف دکترت زنگ زد گف ازمایش ادرار نمیخاد. قراره عمل بشی. بهم لباس بیمارستان دادن پوشیدم. و دراز کشیدم بهم سرم زدن. سوند رو هم پرسیدم گفتن لازم نیس چون سزارین اول هستی. بعدش خواهرشوهرم و مامانم اومدن و جورابای انتی امبولی پوشوندن برام. و منتظر نشستم ک صدام بزنن. ساعت ۱۰ اینا بود که از اتاق عمل صدام زدن. وای که دل تو دلم نبود 😭 هرچه زودتر میخاستم دخترمو ببینمش.