سلام عزیزای دل بعد ۱۶ روز اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت اول
البته برای هرکس بستگی به بدنش داره و رو هر کس یه تاثیری داره من سزارین اختیاری کردم چن روزی بود ک همش عرق میکردم سرتا پام میشد خیس عرق ۱۹ بهمن نوبت دکتر داشتم رفتم دکتر سونو ک کرد گفت آب دور بچت کم شده و نوار قلبش هم خیلی خوب نشون نداده و چن تا سونو نوشت گفت برو بیرون انجام بده جوابشو برام بیار با هزارتا استرس رفتم انجام دادم و گفت مشکلی نداره ولی وزنش کمه ۲ کیلو ۵۰۰ گفت هست خلاصه ما جواب سونو هارو بردیم پیشش و گفت مشکلی نداره آب دورش کم شده ولی اگر دیدی حالت بده سریع بهم اطلاع بده و برو بستری شو همون روز هم نامه سزارین منو نوشت و بهم داد فرداشبش دیدم خیلی عرق میکنم و بچم تکون نمیخوره زنگش زدم گفتم گفت سریع پاشو برو بیمارستان بستری شو میام منم همه چیزو از قبل آماده کرده بودم و برداشتم با شوهرم و مامانم رفتم بیمارستان تا رفتم داخل گفتن نمیخواد تو‌ وایسی لباس عوض کن برو بخواب رو‌ تخت همسرت تشکیل پرونده میده خلاصه ما رفتیم خوابیدیم یه اتاق با دوتا تخت بهم دادن ک مامانم هم پیشم باشه برام سرم وصل کردن و نوار قلب گرفتن تا ساعت ۶ صبح دکترم زنگم زد گفت ۶ میام من تا خود صبح پلک روهم نزاشتم دیگ ۶ صبح اومدن برام سوند وصل کنن وای ک اون لحظه مردم و زنده شدم خیلی دردم گرفت خیلی درد همراه با سوزش شروع کردم به گریه کردن اقد ک درد داشت بعد همش احساس ادرار داشتم دیگ ویلچر آوردن گفتن بشین بریم اتاق عمل دیگ شوهرم اومد پیشم بغلم کرد خیلی دلداری داد ک گریه نکنم و با شوهرم و مامانم خداحافظی کردم رفتم اتاق عمل

۵ پاسخ

بغض کردم:))

سلام عزیزم منم چند روزیه خیلی دستام عرق میکنن و استرس میگیرم البته به منم گفتن یکم اب دور بچم کم شده

چرا همون سوند تو بی‌حسی بیهوشی نمیزارن

وای یعنی سوند درد داره من میترسم

بسلامتی انشالله . خداروشکر بسلامتی زایمان کردین .
چقدر خوب و روان نوشتید .... ادامه داره؟

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۵ ماهگی
پارت دوم
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه حس خوب همراه با ترس و استرس داشتم بار اولم بود پا تو اتاق عمل میزاشتم نشستم رو تخت و اومدن برام سرم وصل کردن و چن تا پرستار دورم بود داشتن همه چیزو آماده میکردن دکتر بیهوشی اومد و گفت بشین برات بیحسی بزنم دکتر خودمم همزمان رسید و خیلی دلداریم داد ک نترسم وای از ترس پاهام می‌لرزید نخاعم سفت و محکم بود آمپول نمیرفت تو ۳ بار آمپول بیحسی رو کردن تو کمرم سریع درازم کردن و دکترم گفت هروقت حس کردی بی‌حس شدی بگو تا شروع کنم زودی بیحس شدم و به دکترم گفتم ک شروع کردن اینم بگم ک دستگاه فشار هم وصل کردن و فشارم رو چک‌ میکردن ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و شروع کردن خیلی زود بچه رو در آوردن شاید در حد ۵ دقیقه هم طول نکشید ک بچه رو درآوردن و آوردنش پیشم بوسش کردم دکترم تو شکمم رو ساکشن کرد ک خونی تو شکمم نمونه هم فشار داد فقط اون فشار ک داد رو فهمیدم و یه ریزه دردم گرفت دکترم گفت ساکشن کردم ک خونریزی نداشته باشی زود بخیه زد و تموم بعد اومدن گذاشتنم رو یه تخت دیگ و بردن ریکاوری وقتی رفتم ریکاوری یه جورایی درد داشتم و کلافه بودم دلم میخواست زودتر برم پیش بچم‌ من ساعت ۶ و بیست دقیقه رفتم اتاق عمل ۶ و نیم اومدم ریکاوری ساعت ۸ هم بردنم بخش دیگ وقتی رفتم بخش دردام شروع شد بیحسی از بین رفته بود شوهرم برام شیاف گرفته بود داده بود مامانم مامانم ۴ تا پشت سر هم برام گذاشت تا درد نکشم و دردم ول شد دیگ اومدن برام مسکن زدن تو سرم و اینا طاقت نشستن نداشتم از درد بیزارم اصلا تحمل درد ندارم ساعت ۱ و نیم پرستار رو صدا زدم و گفتم می‌خوام پاشم راه برم اینجوری اذیتم اومدن کمکم کردن و پاشدم رفتم سرویس و یکم راه رفتم اومدم نشستم رو تخت
مامان هومن مامان هومن روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
پارت اول ...
روز دوشنبه یکم تیر بود با مادر شوهرم رفتم بیرون اونروز خیلی راه رفتم که بهم فشار امدشبش موقع خواب درد پریودی گرفتم سمت چپ کمرمم درد گرفت تا صبح از درد نخوابیدم صبح که شد رفتم بیمارستانی که میخواستم زایمان کنم
رفتم سمت درمانگاه گفتن دکتر وقت نداره فردا و پس فردا هم که تعطیلی برو شنبه گفتم توروخدا درد دارم گفت برو اورژانس
رفتم اورژانس گفت بخواب بعد دستگاه گذاشت رو شکمم صدا و نوار قلب بچه خوب بودبعدش معاینم کرد و پروندمو دید گفت ختم بارداری بستری بشه
پرستار امد بالا سرم گفت لخت شو هرچی هم داری درار این لباس و بپوش بگو شوهرت بره پذیرش و بیاد وقتی از پذیرش امد گفتن باید زایمان کنه گفتم همراه میخوام گفت نمیشه وسایلتو با گوشی تو بده همسرت که بریم
اقا منو بردن بخش زایمان گفت برو تو اون اتاق برای سونوگرافی بعد سونو گرافی بردنم تو یه اتاق برای زایمان تخت زایمان طبیعی و دیدم زدم زیر گریه به ماما گفتم الان باید زایمان کنم گفت اره گفتم درد ندارم گفت ما کاری میکنیم که دردت بگیره گفتم من طبیعی نمیخوام گفت نمیشه قبول نمیکنم من بعد نرفتم رو تخت گریه کردم گفت برو بالا دیگ میخوام نوار قلب بگیرم رفتم رو تخت یه ساعت گریه کردم معاینه کرد و سرم درد و برام مثل سوند وصل کرد بعد اون هی دردم میگرفت هرکی می امد بالاسرم میگف چرا گریه میکنی گفتم میترسم سزارین میخوام
بعدش دکترم امد گفت چته گریه نکن بدنت سالمه لگنت خوبه نترس گفتم از دردش میترسم گفت برات بدون درد انجام میدم گفتم یعنی چی گفت بی حس میکنم
مامان شاهان کوچولو مامان شاهان کوچولو ۸ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۱
من تو بیمارستان بهمن زنجان سزارین شدم ۶ آبان
صبح ساعت هفت رفتم بیمارستان از قبل همه مدارکم کپی گرفته بودم ک اونجا معطل نشم رفتم بلوک تایید کرد مدارکمو شوهرم رفت پذیرش و پرونده تشکیل داد بمن ی دست لباس دادن گفتن عوض کن اینارو بپوش پوشیدم لباسامو تحویل مامانم دادم ولی گوشیم دستم بود ی سری ازم سوال پرسیدن ک بیماری خواصی داری یا ن با شوهرت فامیلی یا ن و... کد پستی ام خواستن ک باید حتما باشع من تو گوشیم داشتم دادم بعد بردنم ی اتاق بهم ان اس تی وصل کردن و سرم وصل کردن ی نفرم اونطرف اتاق مثل من عمل داشت یکم یا اون حرف زدیم یهو پرستار اومد گفت میخوام سوند وصل کنم یکم دیگ میری اتاق عمل ی استرسی گرفتم ک‌نگو چون شنیده بودم سوند خیلی درد دارع یهو پرستار گفت تموم شد پاهاتو دراز کن تعجب کردم واقعا هیچ دردی نداشت هیچیییی رفت یکم دیگ یکی اومد لباسای بچرو ازم گرفت با بتوش گفت بده من خودم پاشو بریم اتاق عمل رفتیم گوشیمو دم‌ در دادم ب همراهم رفتم اتاق عمل خیلی استرس داشتم چونم‌ میلرزید ب پرستار گفتم خیلی درد داره گفت نه اصلا استرس نداشته باش هیچ دردی نداره
مامان نینی🩷 مامان نینی🩷 ۸ ماهگی
خانما گفتید تحربه زایمانم رو بگم
لطفا اونایی که حساسن و میترسن نخونن🫠

من بزای آخرین بار که رفتم پیش دکترم بهم گفت که همه چی اوکیه وزن بچه هم ۳ کیلوعه شنبه تاریخ ۱۰ آبان برو بیمارستان برای بستری شدن
منم با اینکه درد نداشتم ولی خب وقتش بود رفتم بیمارستان... نوار قلب گرفتن معاینه کردن گفتم اصلا دهانه رحمت باز نشده برو سونوگرافی جوابشو بیار برای ما
منم رفتم سونو، دکتری که داشت سونو میکرد گفت آب دور جنین کم شده حتما باید بستری شی. خلاصه من دوباره رفتم بیمارستان که گفتن ن دوباره باید بری سونو تا مطمئن بشیم😐 اقا من دوباره ی سونوی دیگه پیش ی دکتر دیگه رفتم و اون دکتر هم همون حرفای دکتر قبلی رو زد اما باز بستری نکردن 🙂‍↔️ گفتن ما تشخیص میدیم آب دور جنین اندازه اس نیازی بستری نیس برو ولی هرروز بیا برای نوار قلب
منم اومدم خونه و تا سه شنبه هرروز رفتم برای نوار قلب و هر دفعه هم معاینه میکردن میگفتن اصلا باز نشدی
منم که کلی از این معاینه ها کلافه شده بودم از بیمارستان رفتم پیش مامای خودم، اونم ک سونو کرد گفت چراا تا حالا بسترین کردن آب دور جنین خیلی کم شده حتما باید امروز بستری شی
مامان دلسا مامان دلسا ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
من ۲۳ ام رفتم پیش دکترم برا نامه سز ک‌گفت دوشنبه یعنی ۲۵ ام وقت سزارینته منم یکشنبه رفتم بیمارستان و دنبال کارای تشکیل پرونده و اینا خلاصه تشکیل پرونده دادم و گفتن فردا ساعت ۷ بیمارستان باش
منم فردا صبح زود اماده شدم و رفتم بیمارستان و دوتا خواهرام و شوهرم همراهم بودن دیگه رفتم بخش زایشگاه و‌ لباسمو عوض کردن و نوار قلب بچه رو گرفتن بردنم بستریم کردن و سوند بهم وصل کردن سوند هم یکم سوزش داشت و قابل تحمل بود دیگه با ویلچر بردنم سمت اتاق عمل و قلبم هر لحضه میگفتم ممکنه وایسا اینقدری ک استرس داشتم خلاصه رفتم داخل اتاق عمل و نشستم رو تخت و متخصص بیهوشی اومد برام امپول بزنه ب کمرم ک خدا روشکر اصلا متوجه نشدم و فوری پاهام داغ شدن و درازم کردن و دکترم اومد گفت اصلآ استرس نداشته باش تا اخر کنارتم دیگه خلاصه عملم کرد و دخترم ساعت ۸ و ۴۵ دقیقه با وزن ۳۲۰۰ ب دنیا اومد و وقتی اولین گریه شو شنیدم منم اونقدری گریه کردم ک تمام صورتم خیس شده بود و این حسو برا همه ارزو میکنم عملم کمتر از نیم ساعت طول نکشید و تمام شد و بردنم ریکاوری بعد ۱ ساعت فرستادنم بخش و تمام
خدا رو شکر دردم قابل تحمل بود و فقط سختیم همون قدم اول بود ک راه رفتم و‌گرنه خوب بود و زایمانم راحت بود
سزارین رو بهتون پیشنهاد میکنم😂❤️
مامان دانیار مامان دانیار ۱۳ ماهگی
داستان روز زایمان طبیعی
نوبت دکتر داشتم ورفتم پیش دکترم ۳۸هفته س روز بودم دکترم معاینه کردش گفت ۲سانتی ولی گفت تحریکی میکنم تحریکی معابنه کردش بعدش نوار قلب گرفت بهم نامه داد گفت برو بیمارستان منم رفتم خونه لباسامو جمع کردم اماده شدم ساعت ۱۸:۴۵بستری شدم با س سانت مامام داخل بیمارستان بودش بهم سرم وصل کردن ‌نوار قلب گرفتن درد داشتم ولی چک کردن گفتن هنوز قشنگ سر بچه داخل لگن فیکس نشده داخل سرم دارو دیگه ریختن با دکترم تماس گرفتن ‌تصمیم گرفتن کیسه اب پاره کنن ساعت ۲۰:۱۵کیسه اب رو پاره کردن
دردام شدید تر شد رفتم داخل وان اب گرم خیلی دردم کنترل شدش ۲۰:۵۰دکترم اومد و از رفتم روی تخت معاینه کرد گفت ۷سانت هستی درد داشتم یک دقیقه بدون درد۳۰ثانیه درد ک نمیدونستم باید بشینم یا بلند شم
دیگه درام با زور شدش ک دکتر گفت وسیله زایمان اماده کنین ۲۱:۱۰ دیگه از اون تایم ب بعد تایمی ک درد داشتم زور میزدم ‌تایمی ک درد نداشتم نفس عمیق میکشیدم
ساعت ۲۱:۵۰ زایمان کردم و پسرمو گذاشتن بغلم
مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم
خلاصه من رفتم نامه رو از دکترم گرفتم دستیارش گف یه روز قبل برو برای تشکیل پرونده ک رفتیم و خلاصه یه چندساعتی درگیر بودیم ک همون روز رفتم پروندمو به بخش زایشگاه تحویل بدم ماما اومد ازم چندتا آزمایش هم گرفت ماماعه هم خیلی مهربون بود گفتم چقدر خوبن همه میگن ماماها بداخلاقن و فلان و بهم گف فردا 5 صبح اینجا باشی
رفتم خونه و همون شب وسیله لازم داشتم رفتم خریدم و بعد دوش گرفتم و همسرمم وسیله برای بیمارستان جمع کرد و دیگ تا بریم 6 شد رفتم دیدم وای چه خلوته بیمارستان یکم همونجا فیلم گرفتیم (که هیچ کدوم به درد نمیخوره) 😅 بعد ک رفتم بهم یه ساک دادن گفتن برو اینارو بپوش و رفتم تو اتاقی ک انتخاب کرده بودیم خصوصی بود اونم واقعا دلباز و ترو تمیز بود دیگ پوشیدم منتظر شدم سر ماما خلوت شده و برم پیشش رفتم و آنژوکت و داروهارو زد ک پنی سلین هم میزد انگار ک گف میخوای بالا بباری دقیقا همون لحظه حالم بد شد بهم سرم هم وصل کردن گفتن خیلی وقته ناشتا بودی بعد رفتم اتاقم و منتظر ک بیان دنبالم ببرن اتاق عمل بعد همونجا پرسیدم سوند نمیزارین گفت ن ما اینجا تو اتاق عمل میزاریم ک خیلی خوشحال شدم بعد حسم میگف اولین نفر منم ک میرم اولین نفر دکترم از شانس اون روز کلی سزارینی بود فک کنم 20 تا بود گفتن 4تا فک کنم اتاق عمل برای هر دکتری یکیش برای دکتر من بود هی به آبجیم میگفتم منم الان ک یهو دیدم همون ساعت 8 اولین نفر اومدن دنبال من با ویلچر داشتن منو میبردن آنقدر استرس داشتم ک همش میلرزیدم و عرق سرد میریختم یجوری ک یه لحظه گفتم عه شیرم اومد 😂 🤦🏻‍♀️ آبجیم میگف چه شیری بابا عرق کردی