۷ پاسخ

آخ آخ که منم این روزا همینممم😭😭😭

عزیزززم 🥺💓
انشاالله بسلامت بیاد

الهی چه ناز. ولی خدا کنه برا ۳۸ هفته بیاد که نره تو خرداد 🤭🤭

🤣🤣🤣
من پسر اولم دوست داشتم ۳۸هفته بیاد همش بهش میگفتم ۳۸هفته شدی بیا همونم شد دقیقا ۳۸هفته و ۲روز بودم دردام شروع شد و طبیعی دنیاش آوردم
اینبارم به این یکی پسرم میگه مثل داداشی ۳۸هفته بیا

ای جاااااااانم😍انشاالله به سلامتی❤️

ای جانمممم
الهی به سلامتی زایمان کنی و نی نی رو سلامت بغل بگیری

😂😂😂 الهییییییی

سوال های مرتبط

مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان عرفان مامان عرفان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ✨🎀
قسمت سوم
کیسه اب ترکوند و رفت برا سزارین و من ساعت 6 فول شده بودم و دیگه درد نداشتم فقط زور میومد بهم و پاهام باز گرفته بودم که اومد گفت تین چه پوزیشینه عزیزم و معاینه کرد و گفت اوو فول شده به دکتر بگین دست بجنبونه این الان میزاد 😂
و تعجب کرده بود به این سرعت فول شدم چون موقعی که منو معاینه کرد گفت تو تا شب اینجایی و طول میکشه و ماما همراه بگیر و اینا ولی یهو تو یک ساعت داشتم به زایمان میرسیدم....
دیگه به دکتر گفتن و از اونجایی که ماما حق به دنیا اوردن بچه رو ندارن منو به پهلو خوابوند و میگفت زور اومد بهت فقط نفس بکش و زور نزن که این قسمت خیلی سخت بود واقعا و حتی از تموم زایمان درداش بیشتر اذیتم کرد بچه تو کانال زایمان بود و اماده و انگار به زور بدنم باید پسش میزد عقب
دیگه تا 6 و 15 دقیقه تحمل کردم و دفعه اخر داد زدم بچه میاد برین ی دکتر صدا کنین و اعصابم خورد شده بود که دکتر اومد و لباس عوض کرد و من به زور رسیدم تا اتاق زایمان و به زور نشستم رو صندلی زایمان و زور زدم نمیدونم چند تا ولی زور میزدم بچه میومد تا نصفه باز میرفت عقب برا اینکه قبلش به زور منو نگه داشته بودن این اتفاق افتاده بود دیگه دکتر گفت زور بزن که بیاد داری اذیت میشی ی زور محکم زدم و بچه یهو سر خورد اومد بیرون و ساعت 6 و35 دقیقه پسرم دنیا اومد...
مامان چوبلو🍪 مامان چوبلو🍪 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی

قسمت دوم

زور زدن هم اینجوریه که وقتی انقباض میگیره ازت میخوان تمام فشارت رو بیاری کف لگنت مثل وقتی که یوبسی و دستشویی فشار داره میاره به مقعدت
حداقل نزدیک یک دقیقه باید این فشار رو دو سه بار به خودت بیاری که بچه به دنیا بیاد
من تو پوزیشن خوابیده و چهار دست و پا نتونستم اما وقتی مدل دستشویی ایرانی نشستم بعد دوتا زور بردنم رو تخت زایمان و زایمان کردم
کل پروسه شروع دردم تا لحظه‌ی زایمان سه ساعت و خورده‌ایی اونم به خاطر تاخیر دکتر طول کشید.
و واقعا این که میگن به محض به دنیا اومدن همه چیز یادت میره واقعیته
انگار به محض بیرون اومدن بچه، همه‌ی سختی های بارداری با جفت و خون ازت بیرون میره و بر میگردی به آدم سابقی که بودی.
تو این مابین زایمان با سوند ادرارم رو خالی کردن متوجه نشدم
آمپول بی حسی برای برش زدن رو متوجه نشدم
از برش فقط صدای قیچیشو شنیدم و هیچی نفهمیدم
موقع بقیه زدن فقط وقتی به پوست رسید درد رو کمی حس کردم
دکترمم خیلی تشویقم کرد چون میگفت خوب طاقت داری اکثر بیمارام این قسمت خیلی داد و هوار راه میندازن
مامان رادوینم💙 مامان رادوینم💙 ۲ ماهگی
خلاصه تا پنج سانت رسیدم و دکتر اومد دید گفت این تا سه و چهار غروب می‌کشه تا زایمان کنه و من میرم و برمی‌گردم اوموقع دکتر رفت و من پنج دقیقه بعدش حس کردم که حس مدفوع و فشار دارم به ماما همراهم گفتم و معاینه کرد و گفت ۸سانتی و بچه داره میاد و گفت اگه دستکاری کنم بچه اومده فوری به دکتر زنگ زدن که دکتر برگشت و سریع آماده شدن بهم گفتن هر موقع حس زور داشتی پاهاتو بالا بیار و زیر پات رو بگیر و سرت رو بیار تو شکم و زور بزن به سمت پایین مثل موقعی که میخوای مدفوع کنی
این کار رو انجام میدادم ولی با این حال میگفتن باید بیشتر انجام بدی و محکم‌تر😩 من هی زور میزدم ماما کشیک اومد و شکمم رو از بالا فشار میداد ولی نمیتونست محکم انجام بده ماماهمراهم اومد و اون خیلییی محکم شکمم رو فشار میداد🥲 تا به بچه کمک کنه بیرون بیاد دکتر رحمم رو با دست اینور اونور میکرد که بچه بتونه سرش رو بچرخونه و بیاره بیرون آخر یهو ساعت ۱و ربع سرش رو آورد بیرون و دکتر کشیدش بیرون و گذاشتنش رو شکمم و بچه گریه کرد یه کم بعدش دکتر گفت یه زور کوچک بزن جفت هم بیاد بیرون دیگه خلاصه اونم اومد بیرون و بچه رو بردن لباس پوشوندن و قد و وزن و دور سر رو اندازه گرفتن و دکتر هم من رو بخیه زد و تمام☺️
سخت بود ولی خداروشکر که از پنج سانت تا ده سانت نیم ساعت بیشتر طول نکشید و زود گذروندم
اگه سوالی دارین و من چیزی جا گذاشتم بپرسین♥️
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۸ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۱

سلام به همگی امیدوارم عالی باشین گفتم از تجربه سزارینم براتون بگم تا اگر ابهامی دارید براتون رفع بشه یا اگر سؤالی دارین بپرسین♥️
خب اول بگم که طبق نظر دکترم قرار بود بچه در ۳۸ هفته و ۴ روز به دنیا بیاد که میشد تاریخ ۱۰/ آذر/ ۱۴۰۴
نمیدونم به چه دلیلی ولی دکتر من ۲ روز قبل زایمان یعنی در ۳۸ هفته برای من ۲ تا آمپول بتامتازون تجویز کرد و گفت بزن و زدن این آمپول باعث کاهش حرکت جنین من شد که البته مشکلی هم نبود و میدونستم کاهش حرکت طبیعیه ولی با این حال روز شنبه ۹/۸ من رفتم بیمارستان تا NST بدم و نتیجه خوب بود با این حال دکترم گف سونو بیوفیزیکال هم بده که اونم‌نتیجش‌ خوب بود ولی با تمام این تفاسیر، دکترم گفت من به حس مادرانگیت احترام میزارم اگر احساس میکنی ترجیحت اینه که به جای پس فردا، فردا زایمان کنی فردا عمل رو انجام بدیم
راستش خیلی دوست داشتم از اول، تاریخ زایمانم رند باشه ولی اون لحظه استرس گرفتم
هر چی که بود شوهرم گفت قبول کن فردا زایمان شی هم استرست کم میشه هم تاریخی که دوست داریم میشه و این شد که من ۱۴۰۴/۹/۹ زایمان کردم و پسر قشنگم رو به دنیا آوردم💙
ادامه داستان تایپک بعدی 👈🏻
ت
مامان نیکی 💕 مامان نیکی 💕 ۱۰ ماهگی
حدود یک ساعت آخر دردم به اوج خودش رسیده بود که همسرم اومد کنارم و خیلی برام انگیزه شد، لبه ی تخت ایستاده بودم و لگنم و میچرخوندم، از اونجا دیگه درد ها یهو تبدیل میشد به زور، انگار که یبوست داری و داری زور میزنی، زور هایی که میومد باعث شد که بالا بیارم که ماما ها میگفتن نشونه ی خوبیه، هروقت زورم می‌گرفت حالت دستشویی می‌نشستم و زور میزدم، این حرکت خیلی کمک کرد و باعث شد که به ۱۰ سانت برسم،همسرم رفت بیرون و روی تخت زایمان دراز کشیدم، برام اکسیژن گذاشتن، یه لحظه آروم بودم و یه لحظه به شدت بهم زور میومد، هروقت احساس زور میکردم پاهام و جمع میکردم تو شکمم سرم و خم میکردم سمت سینه و با قدرت زور میزدم، شاید بگم با پنجمین زوری که زدم روی تخت زایمان دخترم به دنیا اومد، وقتی گذاشتنش بغلم با تموم وجودم نفس راحت کشیدم و همه ی دردام یادم رفت،این پروسه از ساعت ۸ شروع شد و ۱۱ و نیم صبح تموم شد، اینم بگم قبل از اینکه بچه رو به دنیا بیارن لحظات آخر بی حسی زدن و بعد برش دادن و بعد بچه رو آوردن بیرون، که اون لحظه چون بی حسه شما چیزی حس نمی‌کنید، موقع بخیه زدن هم هرجا که بی‌حسی بره دوباره بیحسی میزنن و نگران این موضوع نباشید،و نکته ی دیگه هم اینکه برای خودتون میوه ی خورد شده، خرما و آبمیوه ببرین که ضعف نکنین