نمیدونم اصلا تونستم بخوابم یا ن فقط تو تاریکی دراز کشیده بودم دردم ده برابر شد کلی آبلیمو خوردم دیدم تاثیرنداره فشارم رو گرفتم ۱۵ بود من که از بیمارستان فراری بودم از ترس گفتم لباسامو بیارید بپوشم کلی بیقراری میکردم هم از درد هم یه دلم پیش بچم بودزنداداشم همش گردنمو ماساژ میداد درجا هم زنگ زدیم به داداشم که پرستار بیمارستانه وااای رسیدم جلو در بیمارستان دیدم اونجا ایستاده از ترس حالش بدتر از منه بیمارستان رو گذاشته بودم رو سرم انقدر ناله میکردم دیدن فشارم ۱۵ عه گفتن برو زایشگاه نگو فکر میکردن من حاملم 🥴 رفتم زایشگاه اونجا هم داداشم سفارش کرد گفت خواهرمه دختره صورتمو نگاه کرد گفت تویی؟ (اخه اون روز که زایمان کردم اول اومدم این بیمارستان این دختره هم بود رصایت دادم رفتم بیمارستانی که زایمان کردم ) دختره گفت عههه تو خواهر فلانی هستی و خلاصه زنگ زدن به دکتر شیفت 😑همون دکتر اون شب بود زنگ زدن گفتن امام علی زایمان کرده فشارش ۱۵ عه بیقراره سرش درد میکنه دکترش عاطفه باطبی بود چیکارش کنیم دکتر بیشعور تر و عقده‌ای تر از اون من ندیدم اصلاا برگشت گفت بره همونجایی که زایمان کرده به من ربطی نداره گفتن دختره این همه راه رو بره تا اونجا که حالش بدتر میشه الان نمیشه یه دارویی بدین گفت به من ربطی نداره من کاری نمیکنم قطع کرد ولی ماما اونجا با داداشم حرف میزد میگفت شانس اوردید دکترش باطبی بود خیلی دکتر خوبیه
داداشم گفت دکتر شیفت الان کیه گفت شیرزاد گفت اووف این کلا اخلاقش اینطوره خلاصه با کلی داستان دکتر اورژانس یه قرص زیرزبونی داد بعدشم فشار گرفت پایین نیومده بود اون پرستاره هم گفت من نمیدونستم زایمان کرده وگرنه نمیفرستادم زایشگاه گفتم من باید دراز بکشم
ادامه بعدی

۴ پاسخ

چه دکتر عقده ای

دکتر شیرزاد بیمارستان شماله ؟؟

اسم نی نی چی گذاشتی

من جا تو بودم از دستش شکایت میکردم
به اون چه ک تو کجا زایمان کردی
دکتره وظیفشه به مریضا رسیدگی کنه

سوال های مرتبط

مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان من پارت پنجم
خلاصه صبح شد ۶ صبح من نمیدونم چیکار کنم اصلا ترس جونمو برداشته اونجا گفتن بچه میره دستگاه احتمالا یه هفته بمونه گفتم خدایا هزینش به کنار من چطور این شرایط رو تحمل کنم یه هفته با اون دردای زایمان بمونم پیش بچم
بیش از هرچیزی بلاتکلیفی اذیتم میکردم من خیلب ترسوام ترس از زایمان شدیدی داشتم
به دکترم زنگ زدم تا برداشت گفت زایمان کردی؟؟ گفتم من رفته بودم خونم بماند که عصبی شد گفت الان کجایی گفتم تو راه بیمارستان گفت اگ شک داری بیرون برو سونو بیا بیمارستان گفتم باشه رفتم بیرون سونو تازه از دیروز ناهارم چیزی نخورده بودم صبح هم مامانم گفت نخور دیگ بلک عمل شدی میلم نداشتم رفتم سونو شدم بیام بیرون از حال رفتم ب هوش اومدم دیدم دارن پاهامو ماسلژ میدن رو زمینم تو اتاق سونوگرافی😂یه آب و بیسکوییتم دادن که نخوردم نتیجه سونو چی بود؟!
نتیجه کاملا نرمال مایع ۱۱.۵ حرکات جنین هم اوکی اومدم بیرون یه ابمیوه قنادی خوردم رفتیم بیمارستان بله بیمارستانم سونو الزهرا رو تایید کرد ولی خدا خیرش بده یه ماما تو تریاژ بود خانوم خانوم خیلی مهربون بود یه دکتر هیلی ببخشید سگم اونجا شیفت بود که گفت باید معاینه بشی باز شرو شد گریه هام نشدم همسرم گفت مگ با پول نیست اینجا من پولشو میدم عملش کن اگ خونشون درخطره گفت الویت طبیعیه نشد باشه گفتم عجبا زنگ زدن دکتر خودم گفت باید بزاره دکتر شیفت معاینش کنه یا تست امینوشور بره که اونم از همون ماما پرسیدم گفت ترس نداره ولی درد داره معاینه هم داره برعکس بقیه استرس نمیداد ولی واقعیت رو میگفت میگفت پاشو برو خونت تو چیزیت نیست سونو اونجا اشتباه بوده من از این موردا زیاد دیدم دکتر شیفت هی میومد برام پارس میکرد میرفت😂🤦🏻‍♀️ م
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان دلوین 🩷 مامان دلوین 🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۴:
خلااااصه تا برگشتیم خونه ساعت ۱۰:۱۵ شب بود یه شام سبک خوردم قرص های سرماخوردگیم رو خوردم و رفتم که بخوابم تازه دراز کشیدم که یه درد شدید پریودی گرفت و ول کرد یه حسی بهم گفت خودشه ساعتو نگاه کردم ۲۳:۲۳ بود یادداشت کردم استرس گرفتم و منتظر شدم ببینم تکرار میشه یا نه
بله ... دردا تکرار شد منظم نبود و من همه ی ساعت هارو نوشتم تا ۴:۳۰ صبح تحمل کردم
بعدش به همسرم گفتم پاشو بریم بیمارستان دردام تموم نمیشه
دوش آب گرم گرفتم دیدم نخیر دردم قطع نمیشه پس شیو کردم و ساکو وسیله هارو اماده کردم و زنگ زدم به مامانم که بریم بیمارستان ساعت ۵:۰۰ بود
یدونه خرما خوردم ، همسرم از زیر قرآن ردم کرد و رفتیم
ساعت ۵:۳۰ رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان گفتم درد دارم معاینه کرد گفت ۳سانت و نیمی فکر نکنم بستری کنن بمون زنگ بزنم دکتر سوالاتشم پرسید پرونده تشکیل داد و ۶ زنگ زد به دکتر ، دکتر گفت NST بگیرین و اوضاع رو بهم بگید بعد نیم ساعت اینا زنگ زدم انقباضاتم رو گفتن و گفتن که درد داره و ... دکتر گفت بستری کنین
مامان مهوا مامان مهوا ۳ ماهگی
🌸تجربه زایمان طبیعی من🌸
(پارت ۱)
۳۸ هفته که بودم مامای همراهی که قرار بود زایمان خصوصی باهاش بگیرم معاینم کرد و گفت:( احساس میکنم خروجی لگنت یه مقدار تنگه حتما برو پیش فلان دکتر نظر دکتر رو بپرس ببین چی میگه).
خلاصه رفتم پیش دکتر و بعد از معاینه دکتر گفت لگنم تنگ نیست و خوبه. میتونم طبیعی زایمان کنم.
منتظر موندم دردام شروع بشه.
شب بیست و هشتم ( ۳۹ هفته بودم ) ترشح ژله ای زرد رنگ دیدم و همون موقع زنگ زدم به ماما موضوع رو گفتم. گفت این از علائم زایمانه احتمالا تا یکی دو سه روز آینده زایمان میکنم. از همون شب دردام شروع شد با شدت کم ولی چون دردا به کمرم میزد و متفاوت بود از ماه درد هایی که قبلا داشتم میدونستم که درد زایمانه. خلاصه اینکه فرداش کلا دردو تحمل کردم و حواسم به زمان و شدت انقباضاتم بود تا ساعت ۲ شب بیست و نهم که دیگه انقباضام رسیده بود به هر چهار دقیقه یک بار و شدید تر شده بود نسبت به قبل. گفتم برسوننم زایشگاه.
تو زایشگاه معاینم کردن گفتن ۳ سانتم. بهم گفتن تو خود بیمارستان دو ساعت پیاده روی کنم و بعد باز برگردم زایشگاه برای معاینه که اگه پیشرفت داشتم بستریم کنن.
#زایمان
مامان دوقلوها💙💙 مامان دوقلوها💙💙 ۱۴ ماهگی
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۹ ماهگی

زایمان طبیعی پارت دو✅️
آماده شدم رفتم زایشگاه و دکتر خودمم اونجا بود و معاینه کرد همون دو سانت بودم اما چون دردهام شروع شده بود بهم گفت بستریت میکنم اما زایمانت برای فردا میفته و ساعت ۵ و ربع بستری شدم ، برام سنتو(آمپول فشار) زدن و با اون دردهای من بیشتر شد و شدت گرفت تقریبا تا ساعت ۹ و نیم درد رو تحمل میکردم و آروم ناله میکردم و تو این مدت همش توی دستشویی بودم اصلا نمیتونستم دراز بکشم و بشینم و فقط ادرار داشتم و بعد که یکم صدام بالاتر رفت ماما اومد و معاینه کرد گفت ۴. ۵ سانتی و زنگ زدن به ماما همراهم ، که ساعت ۱۰ اومد و اونجا دوباره معاینه کرد ۶ ، ۷ سانت بودم و تو این مدت همش روی تخت بودم یا سرویس و نمیتونستم ورزش کنم ماماهمراهم هم فقط نقاط فشاری رو کار کرد و بهم میگفت چطور نفس بکشم ، و همون موقع ها من حس زور بهم دست می‌داد که بعد اومدن و کیسه آبم رو پاره کردن فکر کنم اونجا ۸ سانت بودم ، بیشتر دردهام زیر ۵ سانت بود و تحملش خیلی برام سخت بود اما بعد از اون درد میگرفت و ول میکرد که اونجا با تنفس رد میکردم تند تند نفس میکشیدم و موقع انقباض هم زور میزدم
مامان آیهان🌙🧸 مامان آیهان🌙🧸 ۳ ماهگی
زایمان سزارین پارت 3️⃣
گفتم تروخدا یک کاری کن اسرار داشتم که همون روز منو بستری کنه گفت شیفت نیستم و نمیتونم گفتم نامه بده بهم برم ی جایی برام ی کاری کن نامه داد برای بردسکن گفت تا ساعت چهار اونجا باشی ماهم تند تند کارامون انجام دادیم و وسایل تند برداشتم رفتیم بردسکن رفتیم مطب دکتر بسته بود تا چهارونیم منتظر بودیم نیومد منم گفتم نکنه زایشگاه منتظر منه رفتم زایشگاه اونجا نامه رو نشون دادم به ماماهای اونجا نامه رو پرت کرد جلوم گفت این نامه بدرد ما نمیخوره گفتم از کاشمر نامه آوردم دکتر معرفی کرده قبول نکرد گفت دراز بکش ان اس تی بگیرم گفتم دراز نمی‌کشم من با دکتر کار دارم بی زحمت بگین بیاد گفت اتاق عمله ی دفعه دیدم آمد خیلی عصبانی نامه رو ازم گرفت و ی نگاه های بد و ...گفت من دارم میرم مطب بیا سریع مطب گفتم باشه رفتم مطب اورژانسی و اولین نفر رفتم داخل مطب و گفت خیلی بد کاری کردی گفتم چیکار گفت چرا آمدی زایشگاه گفتم من اول جای مطب شما بودم دیدم نیومدین آمدم زایشگاه گفت دیگه نمیتونم برات کاری کنم باید برگردی کاشمر انقد استرسم گرفت شدید گفتم تروخدا ی کاری کنین من الان درد دارم هیچی نگفت و خیلی هم عصبانی بود گفت دراز بکش روی تخت دراز کشیدم و همچنان داشت نوار قلب می‌گرفت یک ساعت و من ب خودم میپیچیدم از درد ادامه پارت بعد
مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 ۴ ماهگی
پارت یک زایمان طبیعی


من ۳۹هفته و۶روز بدون درد با مشورت دکترم رفتم بیمارستان شمال(خصوصی) تا بستری بشم گفتن چون بارداری دومته احتمال مدفوع کردن بیشتره زودتر باید بستری شه
خلاصه من با کلی استرس رفتم بیمارستان چون زایمان اولم هم با سرم زور بود من از شنبه ساعت یازده صبحبهم سرم زدن رو شروع کردن من یکشنبه نه شب زایمان کردم هی میگفتم نکنه سر این بچم هم اینجوری بشم بچه اولم پیش کسی نمیمونه غصه اونو داشتم کلا
تا کارای بستریمو انجام بدن و بستری بشم ساعت شد نه
زنگ زدن به دکتر شیفت(قبلش با دکتر خودم هم صحبت کردن ولی چون برای زایمان طبیعی نمیومد به دکتر شیفت زنگ زدن)
دکتر شیفت اومد معاینه کرد گفت سه سانته سرمشو شروع کنید
ساعت نه و نیم سرم زورو برام شروع کردن به منم یه توپ دادن و ماما بهم گفت چه ورزشایی کنم یه سری نقاط فشاری هم به مامانم گفتم تو سرشونم که فشار بده کمک میکنه به باز شدن دهانه رحم و بهم گفتم تحریک نوک سینه هم انجام بدم
حالا من از اول زور میزدم که هرجوری هست اپیدورال بگیرم ماما گفت بزار دهانه رحمت به شیش سانت برسه بعد
گفت که وان اب گرم داریم میبریم اونجا شاید اصلا نیاز به اپیدورال نباشه
مامان آریا مامان آریا ۱۴ ماهگی
پارت دوم
دکتر و ماما مریضاشون رو ول کردن وزنگ امبولانس بیمارستان زدن و دکتر یه سری توصیه ها به ماما کرد و نوار قلبا رو داد دستش و کلی منو دلداری داد که چیزی نیس فقط میخایم بری تو زایشگاه اونجا هم یه نوار دیگه بگیری.آخه ترس من از این بود که درمانگاه و زایشگاه که من چن بار پیاده مسیرشون رو رفتم شاید 1دقه طول میکشید هزار تا فکر پیش خودم گردم که اخه چی شده.نا گفته نماند شب قبلش هم احساس میکردم حرکت بچم کم بود انگار یه آشوب و دلهره ای تو دلم پیچیده بود ولی خیلی بهش اهمیت ندادم.دکتر ما رو راهی کرد و با ماما رفتیم پایین و سوار آمبولانس شدیم رسیدیم دم در زایشگاه و رفتیم تو و پرونده منو ماما داد به پذیرش زایشگاه و یه سری توضیح هم با اصطلاحات پزشکی خودشون بهش داد و رفت منم که گریه ولم نمیکرد از یه طرفم مامانم همراهم بود میخاستم اونم نفهمه که من گریه میکنم .کاغذ داد به مامانم و گفت برو حسابداری مامانم رفت و اومد شروع کردن به نپار قلب گرفتن.چون قلبش هم نوار قلب گرفته بودم با صدای منظم کار کردنش آشنا بودم ولی این نوار قلبه هم منظم کار نمیکرد.معاینه هم‌ کردن گفتن یه سانت بیشتر نیس گفتن باید بری تو بخش بستری بشی.باید همسرت باشه امضا کنه گفتم نیس فقط مامانم و داداشم همرام هستن گفت خوبه داداشت چون مردونه باید امضا کنه.زنگ داداشم زدم اومد و امضا کرد./اینو هم نگفتم شب قبل بیام انگار بهم الهام شده بود که وسایلات رو هم فردا همراه خودت ببر منم همرا برداشتم گذاشتم تو ماشین داداشم گفتم شاید لازم شد/منو بردن بخش اونجا شروع کردن به گرفتن نوار قلب
مامان 🩷👧🏻ronisa مامان 🩷👧🏻ronisa ۱۵ ماهگی
سلام مامانا من هم اومدم از تجربه ی زایمانم بگم من بعد عید رفتم مطب که دکتر برام سونوگرافی نوشت برای وزن تو سونو زده بود که آب دور جنین کم شد رفتم پیش دکتر گفت هر روز باید بری nstبدی تا بتونیم بورو تا سی و هشت هفته نگه داریم چون سی هفت هفته بودم بهم گفت اگر nstخوب نباشه باید فورا زایمان کنی من چون میخواستم طبیعی زایمان کنم معاینه هم کرد و گفت دو و نیم سانت بازی من اون روز رفتم nstدادم که خوب بود برای فرداش هم دوباره صبح رفتم دو بار گرفت که خوب نبود گفت برو آبمیوه بخور و راه برو دوباره بگیریم دوباره گرفتن که باز هم خوب نبود و به دکترم زنگ زدن که دکتر گفت اورژانسی ببرید اتاق عمل من سریع خودمو میرسونم از اون لحظه ی تماس تا اتاق عمل کلا ده دقیقه نکشید و بیهوشم کردن و رونیسا خانوم دنیا اومد من خیلی استرس داشتم و وقتی اتاق عمل و دیدم بیشتر شد واقعا خوشحالم که بیخوشم کردن و چیزی نفهمیدم چون واقعا اگر متوجه اتفاقات دورم میشدم استرسم خیلی بیشتر میشد واقعا از سزارین هم رازی بودم و خدا رو شکر میکنم که هم خودم سالمم هم بچه و هم اینکه زایمانم سزارین شد چون درد معاینه کردن طبیعی از درد بخیه بیشتر بود و کلا درد زیادی نکشیدم برای زایمان فقط برای ماساژ رحمی درد داشتم حالا نمی‌دونم به خاطر رسیدگی عالی بیمارستان و ورسنلش بود یا کلا این بود ولی عمم بیمارستان دیگه ای زایمان کرد خیلی درد داشت پس حتما تو انتخاب بیمارستان دقت کنید