سوال های مرتبط

مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان 🍼 رادوین جان🍼 مامان 🍼 رادوین جان🍼 ۵ ماهگی
تجربه زایمان من پارت سه 🤰🏻🤱🏻✨

دکترم تا دید منو گفتم درد دارم سری سنو گفت بگیریم سنو کرد گفت بچه پایینه حرکاتش کم شده بود من حواسم نبود گفت معاینت کنم منم گفتم الان باز میگه یه سانتی
معاینه کرد گفت سه سانت باز شده درد زایمانه معاینه تحریکی کردش خوشحال گفت برو ساکتو بردار زایمان میکنی نامه بهم داد منم شکه شده بودم هم ترس برم داشته بود
بعدش معاینه دردم بیشتر شد آمدم بیرون رفتم سرویس
لکه خون دیدم شوهرم هول کرده بود که هیچی نیاوردیم
نه همراهی داریم نه ساک بچه سری به خونه زنگ زد مامانم مامانش خبر کرد اونا باور نمیکردن 🤦🏻‍♀️😅 بابام سری خودشو رسوند منو برد تا زایشگاه شوهرم سری پرنده تشکیل داد اونجام تا معاینه کرد نامه دکتر دید گفت بستریش کنین حرکات بچه صفر شده بود نفسشم خوب نبود بردنم پخش زایشگاه من نگران بودم که ساک بچه نیاوردم کارامو کردن برنم تو اتاق
ترس برم داشته بود گیج خواب شده بودم با همون دردام
مامام آمد سرم بهم وصل کرد دستگاه نوار قلب بهش گفتم
تا کی زایمان میکنم گفت تا صبح اون موقع ساعت ۸ شب بود
من هی خوابم میبرد باز با درد بیدار میشدم ناله میکردم دکتر ماما هی میامدن معاینم میکردن معاینه تحریکی
بعدش مامام آمد گفت پاشو راه برو ورزش کن توپ آورد گفت توپ بزن منم حرفاشو گوش کردم بعد توپ زدن دردم بیشتر شد دیگه داشت غیر قابل تحمل میشد هی میگفتم میخوام برم سرویس 😅 جیش دارم 🤦🏻‍♀️😅 از درد یه حرفای دری بری میزدم خود مامام میخندید بهم
پارت بعد ......
مامان ❤️ آیلین مامان ❤️ آیلین ۱ ماهگی
خب خانومااومدم تجربه زایمان طبیعی روبگم من سشنبه رفتم بهداشت مراقبت داشتم انجام دادم بعدبهم گفت اگه تافرداچهارشنبه زایمان نکردی پنجشنبه حتمن بری زایشگاه گفت چون میشه۴۰هفته۱روزبعد بچه دستشویی می‌کنه توی شکمت خلاصه پنجشنبه صبح من رفتم زایشگاه گفتم من ن دردی ندارم ن چیزی از وقتم گذشته گفت برودراز بکش معاینه کنم معاینه کرد گفت دو سانت هستی به نوار قلب گرفت حرکت بچه توی بیست دقیق یکی بود ضربان قلبش هم یه کم ضیف بود بعد بهم گفت همینجا وایستا تامن برم به دکتر بهم دوسانت هستی حرکت بچه هم کمه ضربان قلبش هم ضیفه ببینم تورو قبول می‌کنه یان خلاصه این رفت به دکتر گفت اومد بعدش گفت دکتر گفته برو دوساعت پیاده روی کن ناهار بخور یه چیز شیرین هم بخور بعد بیا من بعدسه ساعت رفتم معاینه کرد سه سانت بودم نوار قلب گرفت بازم حرکت بچه کم بود با ضربان قلبش دیگه من بستری کرد یه غذای داد گفت ببر بده خانوادت برات تشکیل پرونده بدن من اومدم غذا رو دادم بعد رفتم طرف زایشگاه لباس هامو عوض کردم بعدساعت۵من بستری شدم ساعت۶:۳۰اومد سرم بهم وصل کرد آمپول فشار رو هم ریخت توی سرم بعد یه دستگاهی آورد به سرم وصل کرد که قطره های
مامان سبحان🧿❤️ مامان سبحان🧿❤️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، پارت ۱
تجربه من از زایمان طبیعی
۲۶ اردیبهشت شنبه ساعت ۵ بود شوهرم از سر کار آمد بهش گفتم بریم بیمارستا معاینه بشم ببینم چند سانتم شوهرم گفت ول کن بعدا میریم با اسرار خودم رفتیم رفتم داخل گفت برو یه چیز شیرین بخور بیا ان اس تی بگیرم بعد خودم گفتم معاینه کن گفت درد داری الکی گفتم آره ، بعد رفتم آمدم ان اس تی کرد گفت ۲ دقیقه یه بار انقباض داری و معاینه کرد گفت ۲ سانت بازی با اینکه اصلا درد نداشتم معاینه زیاد درد نداشت قابل تحمل بود بعد زنگ زد دکتر گفت خطرناکه درد داره نگه دار بستری شه منم استرس گرفتم گفتم نه میرم فردا بیام درد ندارم گفت نه خطرناکه گفتم شب میام گفت نه انقباض داری میری رضایت بده برو هرچی خدای نکرده شد پای خودت ، شوهرم گفت بریم ولی اونجوری گفت من ترسیدم گفتم باشه میمونم شوهرم فرستادن بره وسایل بستری را بخره بیاد منم شدیدا استرس گرفتم زنگ زدم مامانم آماده شو شوهرم بیاد دنبالت منو نگه داشتن ، بعد شوهرم رفت آمدن،
بقیه اش تایپک بعد🌹
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
دیگع نوبت من شد وبعد گرفتن مشخصات وسوال کردن ازم خواست برم رو تخت تا معاینه کنند بعد پرسید چند هفته هستم گفتم ۴۰رو رد کردم تعجب کردند بعد معاینه هم گفت دو سانت چند تا اصطلاح هم گفت که من نفهمیدم بعد به دکتر زنگ زدن و تایید بستری رو گرفتن ازم خواستم تشکیل پرونده بدم بعد شوهرم رفت سراغ کار ها منم به مادرم زنگ زدم بعد لباس بیمارستان دادن و پوشیدم استرس من هم بیشتر میشد بعد پرستار ها گفتن تو امشب تا شیفت ما تموم بشه زایمان میکنی درد هات خیلی بهتره منم میخواستم برم دستشویی اما گفتن بعد رفتن به زایشگاه میتونم برم بعد فرستادن زایشگاه تا رسیدم به اتاق ماما اومد سراغم وداد وبیداد کرد سریع لباس دربیارم برم رو تخت منم هول شده بودم از یه طرف گوشیم زنگ میزد مادرم بود دیگه شورت وشلوار رو رو زمین پرت کردم رو تخت دراز کشیدم بعد معاینه کرد یکم تحریک کرد که دردم گرفت بعد نوار قلب وصل کرد و رفت بعد پرسنل اونجا اومد دید لباس هام زمینه سرم داد زد لحظه ای به تنهایی خودم حالم سوخت وگریه کردم زنگ زدم به مادرم وگلایه کردم چرا زود تر نیومدی بعد تقریبا حالم خوب بود فقط نوار قلب اذیتم میکرد و نمیتونستم به چپ و راست بچرخم
ادامه دارد
مامان آنیکا🎀 مامان آنیکا🎀 ۱۶ ماهگی
پارت ۲
بیمارستان میلاد که سریع گفت بسترییی گفتم چی گفت اصلا این فشار طبیعی نیس گفت سریع بخواب معاینه شی گفتم معاینه چرا من سزارینم طبیعی نیستم که دستم ماما گفت گفت سریع شلوارتو در بیار گفتم خانم متوجهین من اصلا نمیخام یهو دکتر اومد گفت ببین نمیدونم میخای بری بیمارستان خصوصی اینا کاری ندارم ولی با این فشار که هی داره میره بالا بچت خفه میشه خودتم تو سزارین تشنج میکنی گفتم اشکال نداره هر چی بشه رضایت دادم اومدم
به بابامو خواهرم گفتم بریم بریم بیمارستانی که سونو میگیره الان بیمارستان خودم سونو نداشت خلاصه رفتم بیمارستان لاله سونو دادم خداروشکر سونوم خوب بود همون جا رفتم ان اس تی بدم گفتن دکترت هر کی هست باید دکتر ما نظرشو بده گفتم اشکال نداره من سریع باید ان اس تی بدم خلاصه کتر ان اس تیم تموم شد دیدم ماماو پرستارا هی باهم حرف میزنن یهو گفت شماره ای دکترت داری گفتم اره گفت زنگ بزن بهش گفتم چیزی شده گفت یه دونه آیتمش اصلا خوب نیس
بعد یه زنه اونجا بود هی جیغ میزد منم گفتم تا سزارین هست چرا خدایی طبیعی یهو ماما گفت بهش حق بده ۳۲ هفته بچه تو شکمش مُرده وای اینو نگفت من قلبم هری ریخت به دکترم زنگ زدم گوشی گرفتن رفتن تو یه اتاق با دکترم حرف زدن من شنیدم که ب دکترم گفتن وظیفه ما که الان بستریش کنیم اینجا شما اگه مطمئنی میاد همون بیمارستان رضایت بگیریم