سوال های مرتبط

مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من
خب از اونجا که از ۴۰ هفته ۴ روز گذشته بود با نامه دکتر ۲۲ فروردین رفتم بیمارستان برای بستری بدون هیچ دردی شوهرم گفت نگهت نمیدارم به دلم افتاده برمیگردیم میگن چند روز دیگه بیا رفتیم پذیرش گفتن برو زایشگاه شرایط زایمان داشته باشی بستریت میکنن رفتم معاینه کرد گفت سه سانتی درد نداری؟ گفتم نه تعجب کردن و گفتن لگنت هم خوبه بستریت میکنیم از اونجا که خیلیا نگران معاینه ان درد غیر قابل تحملی نیست البته ماما خوب هم شرطه ، لباس دادن و عوض کردم گفتن اپیدورال میخوای گفتم تا بشه تحمل میکنم اگر واقعا نتونستم میگم بزنین گفتن پس به شوهرت بگو رضایت بده منم گفتم و پروندمو دادم و رفتم رو تخت بستری ، یه سرم غذایی وصل کردن و یه امپول زدن بهم و دستگاه برای قلب بچه وصل کردن به شکمم دردا کم کم شروع شد ولی قابل تحمل بود برام ماما هی رفت و برگشت گفت اپیدورال بیارم گفتم نه میترسم از سوزن تو کمرم بخوره نمیخوام تا دردام کم کم زیاد شد و رسیدم به ۶ سانت
#پارت ۱
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۱ ماهگی
پارت ۳
تجربه زایمان طبیعی (بچه دوم )
خلاصه شوهرم قبول نکرد ولی ترسیده بود بهم گفت هرجور خودت صلاح میدونی ولی این چیزایی که میگن اگه یک درصد درست باشه خیلی خطرناکه و ریسکه
ماما هم همش می گفت چیکار می کنی هر لحظه داره دیر میشه و توراه زایمان می کنی هملنجا بمون یکساعت دیگه بچت توی بغلته خلاصه با بغض و زور راضی به بستری شدم
بستریم که کردن ماما منو برد زایشگاه گفت این خانوم زعفران خورده خیلی انقباض زیادی داره به ۲۰ دقیقه از دهانه رحم ۲ به ۳.۵ رسیده یه مورد خوب براتون آوردم این زود زایمان می کنه اینو کی می خواد 😃منم داغون بود حالم فقط برای یه nstاومده بودم نهار نخورده بودم بیمارستان دولتی بودم دکترمم نمیومد بالا سرم 😭خلاصه مامایی که قراربود مراقب من باشه اومد معاینه ام کرد ماما بخش تریاژ هم با خوشحالی همونجا وایستاد گفت الان چند شده ماما زایشگاه گفت همون ۲ سانت 😐گفت کیسه آبش چی نازک بود نزدیک به پاره شدن ماما گفت نه کیسه آبش اصلا حس نمیشه 🫥من اون لحظه می خواستم اون ماما تریاژ خفه کنم که به زور منو بستری کرد کلی مارو ترسوند خلاصه دستگاه nstبهم وصل کردن ولی واقعا شدت انقباض هام خیلی بالا بود همه ۹۸ تا ۱۰۰ فاصله دردام خیلی کم شده بود دکتر زنان زایشگاه اومد هر کدوم از ما که بستری بودیم معاینه می کرد و شرح حال میداد و همه رو کیسه اب هارو پاره می کرد کیسه اب منم سر ۳سانت پاره کرد ماما زایشگاه که مثلا مخصوص من بود بهم گفت دردات زیاده خیلی انقباض داری بی دردی نمی خوای منم گفتم می خوام گفت گاز یا آمپول منم گفتم اپیدورال بعد گفت نیم ساعت دیگه میگم دکتر بیهوشی بیاد برات بزنه
مامان بهراد مامان بهراد ۷ ماهگی
تجربه زایمان
خلاصه که زنگ زدم مامانم گفتم آماده شو بریم برا زایمان
رفتم خونه دوش و این داستانا😂 شامم و هم دل سیررررر خوردم
وسیله ها رو برداشتم رفتیم بیمارستان حکیم برا پذیرش
رفتم داخل اورژانس مامایی خانمه گفت جانم بفرما
منم با خنده گفتم اومدم بزام😂😂😂😂
گفت جاااان چند هفته ای از کجا می‌دونی که میزایی و این سوالا جواب دادم گفتم سه سانتم باور نکرد گفت برو برا معاینه 🥴😐
رفتم معاینه گفت آره سه سانتی ولی درد داری؟ گفتم آره انقباض دارم ولی برام قابل تحمله و زود فول میشم برا زایمان
بازم باور نکرد 😐😐😐 گفت برو آن اس تی رفتم و انقباض نشون داد گفت برو پذیرش شدی 😐🥴 فقط چهل دقیقه وقت منو گرفتن😂😂😂😂😂

دیگه رفتم بالا و ماما همراهم با من رسید و ساعت ده رفتم زایشگاه تا ساعت یک دردام خوب بود قابل تحمل از یک تا دو صبح که زایمان کردم اوووووج درد هام بود که با گاز انتونوکس خیلی خوب تحمل میشد برام
حتما حتما گاز انتونوکس بگیرید خوبه

مامام گفت برات بیحسی بزنن خودم نخواستم چون دیسک دارم و اینکه روند زایمان و چند ساعت عقب می‌انداخت ارزش نداره
دیگه دو فول شدم و زایمان کردم ❤️❤️❤️❤️❤️


سوالی چیزی بود بپرسید جواب میدم بهتون ❤️❤️❤️❤️
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۵ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت نه👉
همچنان دردام بیشتر می‌شد رفته رفته صدام در میومد خلاصه رفتم زایشگاه گفتم دکترم معاینه کرده بود گفت بستری شم و رفتم رو تخت ان‌ اس تی کردن و دیگه همون موقع داد بیداد من از یواش شروع شد و هی انقباض نشون داد هر ۳ دقیقه هر چهار دقیقه مرتب
شوهرمم رف سراغ کارای بستری، امدن معاینه کردن ک گفتم دوسانت بازی خلاصه لباس آوردن برام عوض کردم پر استرس و خوشحال ک قراره پسرمو بغل کنم ،لباس پوشیدم منتظر موندم ببرن منو تو اتاق زايمان و گفتم مامانم ببینم برم چون آمدم ندیدم بعدش گفتن باشه کلا میتونه بیاد یه نفر منم‌گفتم باشه رفتم تو اتاق زایمان با استرس ،رفتم رو تخت قبلشم ک موقع بستری گفتن دکترت گفته ماما همراه خوبه بخوای بگیری بگیر منم گفتم به شوهرم گفت آره میگیرم ،رو تخت رفتم پرسیدم کی ماما همراه من میاد گفتن هر وقت ۴ سانت شدی میاد گفتم باشه و همون جا شروع کردم به دعا کردن چون اونام شروع کردن آمپول فشار زدن🤣و من گورخیدم در حال ترس فقط دعا میکردم زود ۴ سانت بشم ک ماما همراهم بیاد کمکم کنه و آمپول فشار شروع کردن نگاه من به سرم و نگاه سرم بع من بود...😂

بارداری .زایمان
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان دخترمون مامان دخترمون ۵ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان 💢
خلاصه رفتم نامه بستری آوردم لباس داد و گفت برو فلان جا اومدن آنژوکت زدن و گفتم هم ماما همراه میخوام ، هم اتاق خصوصی هم اپیدورال
خیلی گفتن که ماما لازم نیست ولی گفتم میخوام
من خابوندن به سرم غذایی زدن و گفتن که این باید تموم شه ، گفتم از همراهم قرآنمو بگیرین بهم بدین این حرفو چندین و چند بار تکرار کردم ، وقتی سرمم از نصفه رد شده بود دیدم خواهرم با قرآنم اومد یکم نشست و صحبت کردیم بعد من سوره مریم و انشقاق خوندم و خواهرم رفت ...
هم خواهرم رفت گفتن چایی نبات میخوای گفتم اره واسم ریخت بهم داد منم خوردم گفت بخواب معاینه کنم اومد معاینه کرد و گفت هنوز دوسانتی ، تحریک کرد و رفتن
۱ ساعت گذشت اومدن معاینه کردن گفت شدی ۳ سانت ، اومد با یه سیخی کیسه آبمو ترکوند و یه عالمه آب گرم شرررر شررر ازم میرفت ، خیلی حس بدی بود ، نفس میکشیدم شرررر ازم آب میرفت
من از همون موقع انقباض داشتم ولی الانش شده بود ۳ دقیقه ۳ دقیقه با درد فراوانننن
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۶ ماهگی
شرح زایمان ۳
شوهرم کارای پذیرش ک انجام داد با کیف بیمارستان اومد بالا و بهش گفتم بره خونه‌ ساندویچ الویه برام‌بیاره
۲۰ دقیقه ورزش میکردم یه ساعت روی تخت استراحت میکردم
انقباضم هم هر ۵دقیقه ۳۰ ثانیه انقباض داشتم
تا ساعت ۷صبح همین طور درد هارو با دم‌و بازدم تحمل میکردم
ساعت ۷ صبح ماما معاینه م کرد گفت دو سانت شدم
تصور خودم این بود با ورزش هایی که انجام میدم بیشتر شده باشه
ماما به دکترم زنگ زد و دکتر گفت بهم امپول فشار تزریق کنن سرم و بهم وصل کردن
ازشون پرسیدم امپول اپیدورال از چند سانت میشه استفاده کرد گفت ۶سانت رسیدی میتونی اپیدورال بزنی
شیفت ماما ها عوض شده بود
ساعت ۸و‌نیم صبح از ماما شیفت جدید خواستم معاینه کنه چون دردم‌بیشتر شده بود
معاینه کرد اما خیلی دردناک تر از معاینه های قبل بود
ماما گفت همون دو سانتی
ناراحت شدم با این همه درد شدید چرا پیشرفتی نکردم
همون لحظه دکتر اومد خیلی خوش برخورد بود
معاینه م‌کرد از ماما که کنارش بود پرسید تو چند سانت فهمیدی ماما گفت دو سانت
دکتر گفت ۴سانته دهانه رحم هم خوبه نرمه
با این حرف دکتر انگار دنیا رو بهم‌دادن خوشحال شدم
انگیزه م‌بیشتر شد
دردا بیشتر و بیشتر میشد یکی یکی با تنفس و ناله رد میکردم
تا ساعت ۹و نیم که دیدم دردا خیلی خیلی شدیده
به همون ماما گفتم ببین دردام بیشتر شده
تحملش سخت شد
...
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا روزهای ابتدایی تولد
ساعت ۳ بود که وارد اتاق لیبر شدم یه ماما دیگه اومد پیشم شرح حال و پرونده رو از اون یکی ماما گرفت منو خوابوند رو تخت آنژیوکت وصل کرد دستبند اسمو وصل کرد و گفت کاری داشتی صدام کن و رفت من نگاه کردم دیدم دوتا تخت بغلی هر کدوم یه ماما کنارشونه و باهاشون صحبت مبکنه و اینا بعد فهمیدم که ماما همراه گرفتن اونجا یه حس تنهایی اومد سراغم ولی گفتم بیخیال درد همون درده دیگه نگاه کردم دیدم تخت سمت راست خیلی ریلکس نشسته گفتم درد نداری چند سانتی گفتم ۶ سانتم اپیدورال گرفتم توهم بگو بهت بزنن ماما رو صدا زدم گفتم من دردام شدیده اپیدورال میخوام گفت بزار دکتر بیاد معاینت کنه برات میزنبم اومدن دکتر تا ساعت ۴ طول کشید دیگه با دردی ناله ی من میرفت هوا بدتر از همه تحمل اون دستگاه کنترل قلب جنین بود که باید رو شکمم تحملش میکردم دیگه دکتر اومد معاینه کرد گفت ۵ سانتی ولی سره بچه بالاست اگه اپیدورال بزنیم سره بچه پایین نمیاد صبر کن سرش بیاد پایبن بعد میزنیم برات گفت مثانت چقدر پره بزار خالیش کنیم شاید سرش بیاد پایین گفتم خودم میرم دستشویی گفت نه فعلا نمیشه دیگه دو نفر اومدن شستشو دادن و با سوند مثانه رو خالی کردن من تجربه ی سوند نداشتم خیلیی سوزش داشت و حس بدی بود ساعت ۵ شد و من دیگه با هر انقباض تخت و چنگ میزدم از درد
مامان آرتمیس🩷 مامان آرتمیس🩷 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان
پارت اول
روز یکشنبه حرکات بچم کم شده بود حس کرده بودم ولی فکر کردم از کار‌کردن زیاده جاب جایی داشتم فرداش بیدار شدم حرکتش دوبار در روز بود فقط رفتم بهداشت ضربان قلبشو گفت خوبه ولی انقباض داری انگار گف برو دکترت فردا گفتم باشه اومدم بیرون عصری داشتم غذا میپختم یه درد عجیبی از کمرم گرفت فکر کردم درد کمر مث ماه های قبل عادی تحمل کردم یه نیم ساعت گذشت دیدم هعی شدید تر داره میشه و غیر قابل تحمل شوهرم از سرکار اومد از شانسم همون موقع رفتیم سمت شهری ک قرار بود زایمان کنم یه ساعت راهمون بود درد زایمان طبیعی داشتم میکشیدم در حالی ک شانزدهم وقت سزارینم بود تا رسیدیم بیمارستات ماما‌ اومد گف باید معاینه بشی گفتم نه داد زدم ولی بزور معاینه کرد اشکم در اومد خیلی دردناک بود بدترین قسمت زایمانم همین بود گفت ۴سانتی گفتم نمیخوام طبیعی بکنم گفت چرا گفتم نمیخام زنگ بزنین دکترم زنگ زد تا بیست دیقه اومد بعد سوند وصل اصلا درد نداشت