پارت دوم
دکتر و ماما مریضاشون رو ول کردن وزنگ امبولانس بیمارستان زدن و دکتر یه سری توصیه ها به ماما کرد و نوار قلبا رو داد دستش و کلی منو دلداری داد که چیزی نیس فقط میخایم بری تو زایشگاه اونجا هم یه نوار دیگه بگیری.آخه ترس من از این بود که درمانگاه و زایشگاه که من چن بار پیاده مسیرشون رو رفتم شاید 1دقه طول میکشید هزار تا فکر پیش خودم گردم که اخه چی شده.نا گفته نماند شب قبلش هم احساس میکردم حرکت بچم کم بود انگار یه آشوب و دلهره ای تو دلم پیچیده بود ولی خیلی بهش اهمیت ندادم.دکتر ما رو راهی کرد و با ماما رفتیم پایین و سوار آمبولانس شدیم رسیدیم دم در زایشگاه و رفتیم تو و پرونده منو ماما داد به پذیرش زایشگاه و یه سری توضیح هم با اصطلاحات پزشکی خودشون بهش داد و رفت منم که گریه ولم نمیکرد از یه طرفم مامانم همراهم بود میخاستم اونم نفهمه که من گریه میکنم .کاغذ داد به مامانم و گفت برو حسابداری مامانم رفت و اومد شروع کردن به نپار قلب گرفتن.چون قلبش هم نوار قلب گرفته بودم با صدای منظم کار کردنش آشنا بودم ولی این نوار قلبه هم منظم کار نمیکرد.معاینه هم‌ کردن گفتن یه سانت بیشتر نیس گفتن باید بری تو بخش بستری بشی.باید همسرت باشه امضا کنه گفتم نیس فقط مامانم و داداشم همرام هستن گفت خوبه داداشت چون مردونه باید امضا کنه.زنگ داداشم زدم اومد و امضا کرد./اینو هم نگفتم شب قبل بیام انگار بهم الهام شده بود که وسایلات رو هم فردا همراه خودت ببر منم همرا برداشتم گذاشتم تو ماشین داداشم گفتم شاید لازم شد/منو بردن بخش اونجا شروع کردن به گرفتن نوار قلب

۵ پاسخ

عزیزم بقیشو بزار

استرس گرفتم 🥺
ولی خداروشکر حالتون خوبه هم پسرت هم خودت🤍

خب بعدش

درخواست منو هم قبول کن

بقیشو زود بزار منم استرس گرفتم اینجا🥴

سوال های مرتبط

مامان آریا مامان آریا ۱۵ ماهگی
پارت سوم
رفتم داخل بخش زایشگاه و اونجا شروع کردن به نوار قلب گرفتن که باز هم خوب نبود و همزمان شروع کردن به زدن آمپول فشار یه 20دقیقه ای گذشت که چند تا ماما و شروع به معاینه کردن دیدن یه سانت شد دو سانت و منی که همچنان استرس نوار قلب و ترس زایمان همگی دست داده بود بهم دلم رو آشوب کرده بود.کم کم داشت درد زایمان در حد پریودی میومد سراغم بهشون گفتم خوب باید چیکار کنیم که دیدم رفتم و با یه دکتر دیگه اومدن و نوار قلب رو چک کردن دیدن خوب کار نمیکنه و شروع کردن به سون زدن بهم بنده خدا ها اینقدر با ملایمت زدن که من اصلا دردی نفهمیدم.سرمم رو قطع کردن و دست گاه نوار قلب رو هم جدا کردن و منو با ویلچر بردن سمت اتاق عمل.من همیشه از اتاق عمل وحشت داشتم ولی وحشت من همش الکی بود چون اون ترسی که من از اون اتاق برا خودم دارم انگار یه قول هس.خابوندنم رو تخت اتتق عمل دستگاه فشار خون و دستگاه ضربان قلبم رو بهم وصل کردن بلندم کردن و گفتن بشین دکتر بیهوشی چند بار پنبه الکلی کشید رو گودی کمرم و شروع کرد به سوزن بیحسی زدن و بلافاصله منو خابوندن تا بیحس بشم.هی میگفتن پاتو بگیر بالا هرچی تکون میدادم نشد پاهام اولش گرم شد در حد دو دقه طول کشید که بیحس شد و بعد 5دقع کار کردن یهو صدای بچم رو شنیدم که از خدا اون زمان رو برا همه چشم انتظارا و همه اونای که بچه ندارن آرزم میکنم.واقعا لذت بخش ترین مدت عمرم بود
مامان هیرمان مامان هیرمان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان آریا مامان آریا ۱۵ ماهگی
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان کوچولو🩷 مامان کوچولو🩷 ۵ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی

من توی ۳۶ هفته و ۶ روز خیلی احساس سنگینی و فشار مخصوصا رو مقعدم داشتم حتی وقتی می‌نشستم این سنگینی بیشتر بود خلاصه ک تا اورژانس مامایی رفتم و یه نوار قلب ازم گرفتن که گفتن انقباض داری و رفتم معاینم کردن گفتن یک سانت دهانه رحمم بازه و لگنمم خوبه ولی گفت مشکلی نیست این یک سانت تو همون لحظه دکتر سخدری اومد تو اورژانس مامایی و نوار قلب منو نشونش دادن و نامه بستری داد برای روز پنجشنبه ۳۰ بهمن ک میشدم ۳۷ و ۵ روز ...
خیلی ترسیده بودم از اینکه تو این هفته قراره بستری بشم و از اونجایی ک یکی از آشناهامون ماما بود تو بخش زایشگاه باهاش هماهنگ کردم و گفتم که اینجوری شده اونم گفت فکر میکنم یکم زود باشه فردا دوباره برو اورژانس ک چک بشی ببینم وضعیتت چجوریه
من سه شنبه ۲۸ بهمن که شدم ۳۷ و ۳ روز به توصیه ایشون رفتم اورژانس ک دوباره نوار قلب بگیرن و اینا اما اینبار نوار قلبم انقباض بیشتری نشون داد با اینکه من نه دردی داشتم و نه هیچی فقط بالای شکمم احساس می‌کردم یه کوچولو سفت میشه و اینکه حرکات بچه هم کم شده بود منو بردن سونو بیو فیزیکال توی سونو هم من ۴ از ۸ گرفتم ک گفتن اصلا خوب نیست و اینا و دوباره هم ک معاینه شدم یک و نیم سانت بودم بدون هیچ درد و علامتی
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۲

من همچنان ورزش ها رو انجام میدادم نیم ساعت صبح ورزش میکردم نیم ساعت بعداز ظهر و یکساعت هم پیاده روی که عصرا میرفتم یاهم شبا
اما فایده نداشت مثل اینکه پسر من جا خوش کرده بود
هر هفته هم نوار قلب میگرفتم که خوب بود
تا اینکه ۳۸هفته و ۵روز بودم رفته بودم برا نوار قلب ماما برام وصل کرد و خودش رفت (ماماهه یه دختر خوشگل و جوون و مهربون بود) وقتی اومد گفت اوووه دختر این چه نوار قلبیه با این نوار قلب که من باید بستریت کنم
گفتم مگه چشه گفت اصلا حرکت نداره و اینکه یه اصطلاحی گفت که من الان یادم نمیاد چی بود
خلاصه سریع زنگ زد به دکتر و جریان رو گفت و عکس نوار قلبم هم براش فرستاد تو همون حین هم ازم دوباره نوار قلب گرفت گفت دست بکش رو شکمت تا بیدار بشه حرکتاش بیشتر بشه نوارت خوب بشه که با اینکار نوار بهتر شد اما دکتر گفته بود اگه میخواد تا بستریش کنیم با آمپول فشار زایمان کنه گفتم نه میخوام خودم دردام شروع بشه دیگه برگشتم خونه اینم گذشت تا رسیدم به ۳۹هفته و ۴روز ماماهمراهم پیامم داد که از امروز دیگه هر سه روز یکبار برو نوار قلب بگیر و بگو برات معاینه تحریکی هم انجام بدن که خیلی کمک کننده است گفتم باشه فرداش رفتم زایشگاه گفتم ۳۹هفته و ۵روز و هنوز دردام شروع نشده گفتم که درد دارم اما منظم نیست بدون اینکه بهش بگم برام معاینه تحریکی انجام بده خودش برام انجام داد ولی شدتش بیشتر بود و دستکش ماماهه خونی شد بهم گفت ۲سانت و نیم بازی و سر بچه هم اومده تو لگن اما دهانه رحمت ضخیمه بهش گفتم چی باعث میشه نرم بشه گفت شیاف گل مغربی گفتم که ماماهمراهم برام ممنوع کرده گفته اصلا نذار شاید بچه مدفوع کنه