من از بجه داری هیچی بلد نبودم نمیدونستن چه جوری بغل کنم و تا ۲۰ روز مادر شوهرم و بعدش مامان خودمم خیلی کمک کردن من از نزدیک بچهذکوچیک ندیده بودن تا حالا چه جوری پوشک میکنن چه جوری میخوابونن صفر صفر بودن و واقعا نیاز به کمک داشتم تنها میشدم استرس میگرفتم
منو بگو با افتخار سه تا باهم به تنهایی من که دوست ندارم یه ساعتم بچم دست کسی باشه واقعا باهاشون عشق میکنم بچه اولم سه سال دومم یکسال و ۸ ماه بچه سومم ۴ ماهشه
منم عاشق بچمم
سال اول دخترم نصف روز پیش مادرشوهرم و مامانم میزاشتم چون میرفتم درس میخوندم
بعد از اون ادامه ندادم نشستم وردل بچم
الانم ک بشدت وابسته همیم دخترم ی دیقه هم ازم دور نمیشه ....
هرجا رفتم با خودم بردمش ...
خداروشکر خابه تنظیمه و این خیلییییی خوبه
متاسفانه دختر من کولیک و رفلاکس هم داشت که خیلی اذیت شدیم دوتامون اما خداروشکر گذشت
اما با این وحود تنها چیزی ک خیلی خیلی اذیتم میکنه و هنوزم هست بد غذایی و بی اشتهاییشه 💔😔
وای من ک اصلا خاطره خوبی ندارم شوهرم شغلش جوریه ک هیچ وقت نیس خیلی کم پیش میاد شبی خونه باشه اینم خسته میخابه بیشتر خونه مامانم بودم حالام ک. بزرگ شده خونه خودم تنام اکثرا و تاقبل 2سالگی شیرخوردنش اینقدر زجرم داد نگو با قطره چکون میدادم هیچ جاهم نمیتونسم برم همش گریه گشنه بود شیر نمیتونس بخوره. ب همین خاطر اصلا دلم نمیخاد دیگ بچه دار بشم.
منم کلا تا این لحظه فقط و فقط خودم و همسرم بودیم حتی برای ثانیه ای دست کسی بچم رو سپردم
من متاسفانه خاطره اولین تنها بودنم با پسرم تلخه چون روز دومی که بعد زایمان از بیمارستان مرخص شدیم باید میبردیم پیش دکتر اطفال همسرم چون مرخصی نداشت خودم به تنهایی بچه رو بردم ایشونم تشخیص زردی دادن از مطب بردن آزمایشگاه از اونجا هم گفتن سری ببر بیمارستان زردیش خیلی بالا بود از اونجا هم مستقیم بیمارستان و 3 روز بستری بود و من از زمان زایمان تا ترخیص پسرم دقیقا 5 روز نخوابیدم و پاهام به شدت ورم کرده بودن چون یکسره کنار دستگاه مینشستم جوری بود که دیگه روز 5 تو توهم بودم و هزیون میگفتم اما خوب خداروشکر اون روزها هم گذشت
من سه تابچه هاموتنهایی بزرگ کردم بدون هیییچ کمکی. خیلی سخت بود اماسرم بالاست که تونستم ازپسش بربیام وخیالم راحته که منت کسی سرم نیست
اخ چقدر منی شما، منم از همون شب اول که اومدم خونه گفتم تا شب هرکسی دوست داره قدمش رو چشم اما شب لطفا برید خونه خودتون استراحت کنید باز فرداش بیاید پیش ما( اونم چون ذوق دیدن بچه رو داشتن) اگر نه دقیقا مثل شما حتی شاید اگر دروغ نخوام بگم فقط یکی دو بار پوشکشو مامانم یا مادر همسرم عوض کرده باشن حتی
آفرین بهتون،یعنی متنفرم ازاینایی که بچه میارن ولی حوصله بچه داری ندارن وهمش میزارنشون خونه این مادربزرگ خونه اون مادربزرگ،انگار مادراشونو با پرستار بچه اشتباه گرفتن
من چون افسردگی زایمان گرفتم بشدت جوری ک به خودکشی فکر میکردم ی دو ماه خونه مادرم بودم بعدش وقتی اومدم خونه بشدت حالم بد بود استرس گریه
خیلی خیلی روزای بدی داشتم دیگ دوست ندارم ن بچه بیارم ن برگردم عقب
شوهرم یوقت حرف بچه دوم میزنه من هرگز قبول نمیکنم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.