خانوما خیلی عصابم خورده دخترم ۳۶ روزشه این مدت که کلا مامانم پیشم بود ازمون نگه داری می‌کرد یه هفته اس به مامانم گفتم نیاد گفتم بزار شوهرم یاد بگیره کمکم کنه نمیشه همیشه ام که تو بیای شوهرم شبا که اصلا بلند نمیشه صبح هم میشه دخترم دیگه نمیخوابه پا میشه یه دیقه میگیرتش اصلا براش مهم نیست بچه گریه میکنه بهش یاد میدم میگم بچه ارو بچرخون اینجوریش کن اونجوریش کن ولی اهمیت نمیده یه دیقه میچرخونتش میشینه بچه ام گریه میکنه حالا من خودم نمیزارم بچه یه دیقه ام گریه کن تازه چند روزه پیش چشمم بهش بود به بهونه ماساژ دادن شکمش دخترم هعی گریه میکرد یه جوری فشار داد شکمش رو دخترم کلی گریه کرد امروزم اومدم میکنم گذاشتش توی گهواره پتو رو کلا کشیده روی صورتش پستونکم تو دهنش بود به زور داشت نفس می‌کشید بچه بهش میگم مگه اون بچه چقدر نفس داره که اینجوری کشیدی روی سرش بچه خودشو هلاک کرد به خدا من نفهمیدم چیزی رو صورتشه داشتم ظرف میشستم اومدم دیدم اینقدر عصابم خورد شد بهش گفتم اگه بچه نمیخای یا میخای خفه اش کنی بگو خوب

۴ پاسخ

شوهرت چند سالشه مگه؟؟

نباید روز اول مامانت میموند.نهایت مادر شما سه روز بابد میموند.مردهارو هرجور عادت بدی همونجورن.الانم فک نکنم کاری ازشوهرت بربیاد

مگ جنسیت خاصی رو دوس داشته ک نشده؟؟؟

انگاری همسرت افسردگی بعد زایمان گرفته
یه مشاور برین

سوال های مرتبط

مامان کیان مامان کیان ۲ ماهگی
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
دیشب شوهرم که اومد رفتیم بیرون داخل ماشین بهش گفتم امروز خیلی ناراحت و عصبی بودم همش استرس داشتم 😉(فن زنانه)😅 گفت باز چیشده گفتم چندتا متن خوندم درمورد تکون دادن بچه میگن خیلی خطرناکه به خواهرم زنگ زدم اون بیشتر منو ترسوند مامانت این بار بخواد بچه رو بذاره رو پاهاش تکون بده من دیگه سکوت نمیکنم قلبم داره از جاش کنده میشه
بعد الان بازم بچه یکم اذیت کرد گریه میکرد درجا مادرشوهرم اومد خونمون (بچه از خواب بیدار شد گریه میکرد شیر دادم موقع آروغ زدن گریه کرد و گذاشتیمش سرجاش بچمم عادت داره شیر میخوره پستونک دهنش میذاریم میذاریم سرجاش خودش میخوابه ) مادرشوهرم اومد گفت این بچه اینطوری نمیخوابه خوابش نمیاد و فلان بچه رو دستکاری کرد این مگه ساکت میشد یه دور دیگه بهش شیر دادم همین که سینه رو از دهنش درآوردم بچه رو میخواست به زور از دستم بگیره گفتم مامان صبر کن آروغش رو بگیرم دیدم نشست کنارم پاهاشو دراز کرد بالشت گذاشت من قلبم میخواست ایست کنه شوهرم خودش به مامانش گفت نباید بذاری رو پا و واسه بچه خوب نیست 😁خوشم اومد ازش سر اون اول اومد دست زد به بچه و بغل گرفت و دیگه ساکت نشد مجبور شدم دوباره شیر بدم بهشم شوهرم بهش گفت نباید بغل بگیریش بد خواب میشه خلاصه مادرشوهرم دید ما نمیذاریم بذاره رو پاش پتو پیچش کرد راه برد بچه رو که بخوابه اینم تو بغل مادرشوهرم به زور خوابید مادرشوهرم اینو گذاشت سرجاش رفت بیرون این چشاشو باز کرد تکون تکون خورد که پتو رو از رو سرش برداره(رو کلاه و سرش کلا حساسه نباید چیزی باشه رو سرش دستاشم باید بیرون پتو باشه)
خلاصه بازش کردم خودش پستونک خورد خورد خوابید
مامان دونه انار مامان دونه انار ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲
از اتاق عمل که امدم ریکاوری پسرم اطرافو نگا میکرد و گاهی یه گریه ریز میکرد خیلی دوس داشتم بغلش کنم هرچی گفتم کسی نبود بیاره بده بغلم توجه نمیکردن میگفتن عیب نداره بچه گریه میکنه دیگه تو اتاق عمل هم ندادنش بغلم فقط اون اقای مهربون مسول بیهوشی یه بار صورتشو چسبوند به صورتم بعد که اومدم بخش مادرم و مادرشوهرم و همسرم منتظرم بودن بهم گفتن تکون نخور و حرف نزن مادر شوهرم بچه رو برداشته بود مثل الک تکون میداد قلبم ریش میشد ولی چیزی نمیگفتم به مامایی که داشت شیردهی رو توضیح میداد یواش گفتم بگیر بچمو اونم هیرا رو گرفت و بهش گفت بچه یه روزه رو تکون نمیدن و گذاشت توی تختش ظهر شد بچم از گشنگی گریه میکرد و من هنوز نباید پامیشدم خانم ماما اومد دوباره شیردهی رو توضیح بده بهش گفتم هنوز نتونستم شیر بدم خودش بچه رو گرفت همونطور که دراز کشیده بودم شیر بده بهش مامانم از اون ور اومد گفت شما برو من شیر میدم بچه رو از خانم ماما گرفت و صورت منو بچه رو چند دقیقه نگا کرد و گفت دراز کش که شیر نمیشه بعد برد اون طرف یکم باهاش بازی کرد و اورد گذاشت سرجاش و هیرا بازم گرسنه موند میخواستم گریه کنم ولی نمیدونم از داروهایی بود که زده بودن یاچی نمیتونستم گریه کنم ...پارت بعدی
مامان دیاکو☺️♥️ مامان دیاکو☺️♥️ ۷ ماهگی
سلام. خیلی دلم گرفته مامانم دیروز بعد40روز رفت خونشون.بعدمادرشوهرم اومده پیشم ازدیروز بچه تاگریه میکنه فقط میگه گشنشه سیرنیست شکمش سیرباشع گریه نمیکنه بهش شیربده بیش ازچن بار بهش گفتم اروغ داره(اینم بگم بچم میخاد اروغ بزنه کلی گریه وجیغ میزنه تااروغ بزنه ویکم طول میکشه) امشبم همینطوری بود داشتم اروغشو میگرفتم گریه میکرد وجیغ میزد.مادرشوهرم اومد گف بده من تکونش بدم بخابه گفتم اروغ داره دارم اروغشو میگیرم.برگشته میگه چیزی نخورده که اروغ بزنه گشنشه شیربده بهش باتندی بهش گفتم اروغ داره باید اروغ بزنه..یعنی من زبونم مو دراورده اینقدر بهش گفتم..بعد تاگریه میکنه میگه قنداقش کن بزارم رو پام تکونش بدم😑 دیشب بچم کلی گریه کرد بخاطر نفخش یسرنیومد تواتاق ببینه چشه بچه...دارم دیونه میشم یعنی ازینور رفتن مامانم دلم گرفته وگریه میکنم ازینور این رومخمه..هعی دخالت میکنه درمورد بچه..همسرم میگه اخمیت نده مگه میشه یچی بگه من ساکت بمونم ..😭فقط تنها خوبیش اینه که غذا درست میکنه... دوستدارم برن خونشون تنهابرام بهتره...خیلی دلم گرفته بود اینجا اومدم گفتم🥲🥺