۱۲ پاسخ

آدم نمیدونه درد زایمان زو تحمل کنه یا دخالت های بیجای بقیه رو

اگ جات بودم میزدم پارش میکردم مادر شوهرت چ زن ناحقی اصلا تو. چرا ریتی پیش مادر شوهرت موندی

عزیزم حالا مونده ازاین ببعد کلی ازاینچیزا باید ببینی. پیشنهادم بهت اینه تعارف رو بذار کنار و نذار بهت مسلط بشه. بعدشم بانخوردن چیزی درست نمیشه اینجوری بخای پیش بری تا چندسال دیگه چیزی ازت نمیمونه خدای نکرده

ازش کمک نخواین کار بچتونو خودتون انجام بدین

زنیکه عجب گاویه تازه پیریا ادعاشونم میشه ما ۱۰ تا بچه زاییدیم و بزرگ کردیم ..خاستی شیرش بدی این زنیکه پیشت بود پاشو برو تو اتاقی جایی که نبینه

مگه تو ی ساختمونین

😐😐ادم انقد نفهم

اصلا دیگه نده دستش هیچ کس غیر خودت دلش برا بچت نمیسوزه والا بخدا این همه درد کشیدی زاییدی بعد یکی با نادون گری خدای نکرده بچت از دست بدی از دست این مادرشوهرا

حالا بچه های خودشو بزرگ کرده
کافیه دیگه استراحت کنه
هر موقع ازش کمک خواستن دخالت کنه

عزیزم آروم باش خداروشکر بخیر گذشت
با چیزی نخوردن ک درست نمیشه سعی کن دیگه بچه رو ندی به کسی همه کاراشو خودت انجام بده
وقتی شیر میدی ترس اصلااا خوب نیست برات ممکنه شیرت قطع بشه حتی بخاطر نی نی هم که شده سعی کن از فکرش در بیایی دیگه گذشت

اخ از دست این زنا سن بالا پر مدعا
پریدن شیر ب گلو نوزاد طبیعیه خودتو سرزنش نکن ب خیر گذشت دیگه درس عبرت شد مادرشوهر نیاد نزدیک

یجا برو ک‌مادرشوهرت نباشه

سوال های مرتبط

مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۱ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان دونه انار مامان دونه انار ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲
از اتاق عمل که امدم ریکاوری پسرم اطرافو نگا میکرد و گاهی یه گریه ریز میکرد خیلی دوس داشتم بغلش کنم هرچی گفتم کسی نبود بیاره بده بغلم توجه نمیکردن میگفتن عیب نداره بچه گریه میکنه دیگه تو اتاق عمل هم ندادنش بغلم فقط اون اقای مهربون مسول بیهوشی یه بار صورتشو چسبوند به صورتم بعد که اومدم بخش مادرم و مادرشوهرم و همسرم منتظرم بودن بهم گفتن تکون نخور و حرف نزن مادر شوهرم بچه رو برداشته بود مثل الک تکون میداد قلبم ریش میشد ولی چیزی نمیگفتم به مامایی که داشت شیردهی رو توضیح میداد یواش گفتم بگیر بچمو اونم هیرا رو گرفت و بهش گفت بچه یه روزه رو تکون نمیدن و گذاشت توی تختش ظهر شد بچم از گشنگی گریه میکرد و من هنوز نباید پامیشدم خانم ماما اومد دوباره شیردهی رو توضیح بده بهش گفتم هنوز نتونستم شیر بدم خودش بچه رو گرفت همونطور که دراز کشیده بودم شیر بده بهش مامانم از اون ور اومد گفت شما برو من شیر میدم بچه رو از خانم ماما گرفت و صورت منو بچه رو چند دقیقه نگا کرد و گفت دراز کش که شیر نمیشه بعد برد اون طرف یکم باهاش بازی کرد و اورد گذاشت سرجاش و هیرا بازم گرسنه موند میخواستم گریه کنم ولی نمیدونم از داروهایی بود که زده بودن یاچی نمیتونستم گریه کنم ...پارت بعدی