۱ پاسخ

ای جان عزیزم خدارو شکر زحمات و سختی هات ثمره داد💖 من هم تو همون ایام تو همون مرکز و با همون دکتر درگیر تخمک کشی و کارای بعدش بودم که توی شهریور ماه به دکتر مراجعه کردم و کیفیت جنین هامون تعریفی نداشتن دکتر بهم گفت سه چهار ماهی طبیعی اقدام کنم و دقیقا مهر ماه در کمال ناباوری باردار شدم 🥺🥺💖💖💖

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۱ ماهگی
مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۱ ماهگی
۲🌺
ازون روزی ک از مرکز اومدیم بیرون مسیر زندگیمون تغییر کرد و من نمیدونم متاسفانه یا خوشبختانه به جای شروع روند لاغری شروع کردم به رفتن مسافرت و تفریح و خوش گذرونی هرچند با واکنش های نامناسب همسرم مواجه میشدم اما میگفتم قبل هر چیزی بچه من به مادر با روحیه و سالم احتیاج داره تا کم سن!
کلی مسافرت رفتم کلییی عشق حال جور و ناجور با شوهرم کردم به طور کل لذت بردیم و عشق کردیم تا دوسال بعدش وزن محترم بنده به ۱۳۳ کیلو رسید و دیگه وقت تصمیم نهایی بود و من با تمام مخالفت ها عمل مینی بایپس معده انجام تا لاغر بشم و سال بعدش بتونم برم برای روند درمان درست یکسال بعد از عمل وزنم به ۶۵ کیلو رسید و یکسالم گذشت و میتونستم درمان و شروع کنم و مجددا به مرکز مراجعه کردیم برای شروع کار درمان...
وضعیت همسرم از قبل هم بدتر شده بود و دارو هیچ جوابی نمیداد و خداروشکر خودم دیگ هیچ مشکلی نداشتم بعد یه سری داروهای تقویت تخمک دکتر بعد اولین پریودی داروهای تخمک کشی رو شروع کرد و با رضایت و اصرار خودمون تصمیم گرفتیم همسرم هم عمل تسه انجام بشه هرچند دکتر میخواست فرصت چند ماهه بده شاید وضعیت با دارو بهتر شد اما همسرم قبول نکرد دوباره صبر کنه و تصمیم نهایی این شد ک با عمل تخمک کشی من همسرم هم تسه بشه( عمل تسه بضیه رو یه برش کوچیک میدن و اسپرم استخراج میکنن ک میگن اسپرم های سالم تر و درست تری هست)
درست تو ماه خرداد و ما تصمیم گرفتیم اخرین سفرمون رو هم بریم و دقیقا روز پروازمون ج ن گ تحمیلی ۱۲ روزه شروع شد و من چند روزی هم بود داروهای تخمک کشی رو شروع کرده بودم و درکمال ناباوری مرکز تعطیل شد و داروهای من قطع شد...
#بارداری
#فرزند پروری
#ناباروری
#سرکلاژ
مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۱ ماهگی
۵🌺
من تاریخ ۱۸ شهریور مجدد رفتم سونو و مرکز و که تاریخ انتقالم شد ۲۷ شهریور و ۵ روز قبل انتقال داروهای امپول پروژسترون،شیاف پروژسترون به داروهای قبلی اضافه شد و من ۲۶ شهریور برای مرحله جدید زندگیم بعد کلی سختی به سمت تهران حرکت کردیم و رفتیم هتل چون نمیخواستم خسته باشم روز انتقال و شبش باهم رفتیم کنسرت علیرضا قربانی و من اونجا بابت تموم مسیری ک تا الان اومده بودیم گریه کردم و دلم و خالی کردم برای فردا...
فرداش۶ صبح مرکز بودم و۶/۳۰ صبح پذیرش شدم که امپول پروژسترون رو قبل انتقال همون مرکز تزریق کردن برامون اون روز مریضای دکتر تمیزی برای انتقال ۱۰ نفر بودیم که ۶ نفر شماره همدیگه رو گرفتیم که باهم در ارتباط باشیم بهمون گفته بودن قبل اومدن به مرکز صبحانه بخوریم که من یذره خوردم و گفتن مثانه برای انتقال باید پر پر باشه تا انتقال بهتر انجام بشه🤣 که واقعا وضع زجر اوریه این جیش داشتن خلاصه ۸.۳۰ صبح برای انتقال رفتم اتاق عمل و با کلی مهربونی و دعای خانم دکتر برام دوتا جنین ۵ روزه انتقال دادن و بعد انتقال گفتن میتونم بلند شم و تو لابی بشینم تا بقیه هم انتقال بدن و باهم بریم پایین تو بخش و گفتن وقتی رفتیم تو بخش دستشویی میتونیم بریم یه ۱۰ دقیقه ایی لابی نشستیم و رفتیم بخش دستشویی هم رفتیم مشکلی نداشت! گفتن نیم ساعتی رو تخت استراحت کنید و بعدش میتونیم بریم خونه هامون و دکترم قبلش گفت برای انتقال هیچ پرهیز غذایی داروی خاص یا کاری خاصی اصلا نیاز نیست مهم ترین چیززز مصرف ب موقع داروها و روحیه روحیه هست گفت میتونم سرکار هم برم و اصلا نیازی ب استراحت مطلق نیست و روز سوم هم میتونم برم حموم و گفتن۱۴ روز بعد انتقال میتونم ازمایش بتا بدم و یک هفته بعد اینکه اگه مثبت شدم برم مرکز برای سونو
مامان لیانا۳سال و لنا مامان لیانا۳سال و لنا ۳ ماهگی
سلام مامانا خوبید
لیانا دیروز عمل دندونپزشکی داشت.
۱۷ تا دندون درست کرده .۱۳ تا عصب کشی پر شده ۴ تاش ترمیم شد.
۴ ساعت بیهوش بوده تو اتاق عمل مردمو زنده شدم دیروز از ترس و استرس.
اول ی آمپول زدن دستش تو بغلم شروع کرد گریع کردن یهو بعد ۱ دیقه تو بغلمون ک دراز کشیده بود خشک شد چشماش گرد شد باز موند بعد باباش برد گذاشت رو تخت اتاق عمل شوهرم میگفت بیدار بود انگار مغزشو از کار انداخته بودن با امپول. میدید نفس میکشید ولی متوجه اطرافش نبوده. بعد تو اون حال براش انژیو کت زدن روی دستش.بزور رگ گیری کرده بودن.بعد از تو سرم براش بیهوشی تزریق کرده بودن (بیهوشی عمومی بوده خواب مصنوعی و اینا نبوده)
بعد از تو بینیش شلنگ رد کرده بودن.
خلاصه از ۹ صبح تا ساعت ۱ بیهوش تو اتاق عمل بوده.
چشم انتظاری خیلی سخته چشمم ب درد اتاق عمل خشک شده بود تا باز میشد فکر میکردم الان میگن مامان لیانا بیاد.
شاید ۱۰ تا بچه بعد لیانا رفت بیهوش شد کارش انجام شد برگشت ولی لیانا هنوز تو اتاق عمل بود و من خیلی سختم بود.
بعد ۴ ساعت صدام کردن رفتم تو اتاق ریکاوری لیانارو اورده بودن.دهنش خونی بود نفس کشیدنش خِرخِر میکرد بزور نفس میکشید انگار.تا نیم ساعت همونطور بیهوش بود.بعد دکتر بیهوشی اومد تکون تکونش داد بلند باهاش حرف زد دستاشو ک تکون داد.آنژیو کت از دستش دراورد فرستادمون تو بخش.دیگه لیانا یکم چشاشو وا کرد بعد بیست دیقه اب بش دادم چنتا قطره.اومدیم خونه تا ۵ ساعت خواب بود باز بیدار شد