بیشترین توجه، عشق، دلسوزی، از خودگذشتگی و..... رو توی لحظات زایمان و بعد از اون، فقط و فقط از همسرم دیدم.
تک تک کارایی که برام کرد، اشکایی که برام ریخت، التماسهایی که به دیگران کرد که منو هر چه زودتر عمل کنن و از درد نجات پیدا کنم، انتظاری که تمام اون ۱۶ ساعت پشت در اتاق ها توی بیمارستان کشید تا منو ببینه و هر بار که موقعیتی پیدا میکرد یا در باز میشد، از لای در داد میزد من اینجام.تحمل کن و یواشکی میومد داخل که منو ببینه و بغلم کنه، اینکه زمانی که بچه رو براش بردن حتی نگاهش نکرده و گفته من میخوام اول پریوش رو ببینم و......
تمام اینا باعث شد بیش از قبل به انتخابم مطمئن بشم و خداروشکر کنم که اون بابای بچمه❤️
جالبه که توی تمام اون مدتی که همسرم بخاطر من اذیت بود، منم لحظاتی که درد میکشیدم رو با تصور لبخند و چهره ی اون میگذروندم. اسم اونو صدا میزدم و واقعا وقتایی که یواشکی میومد داخل بخش و دردام شروع میشد، کاملا حس میکردم که دردام تا ۹۰ درصد قابل تحمل ترن....
اینو اینجا مینویسم تا این کاراش که بسیار برام ارزشمند بودن رو هیچوقت فراموش نکنم❤️

۱۶ پاسخ

تو این روزا که همه میان از بی وفایی و بد بودن همسراشون میگن و ناراضی ان تایپک های اینجوری بد به دلم میشینه و کلی ذوق میکنم😍♥️

احساس کردم رمان میخونم...خدا برای هم نگهتونداره عشقتون پایدار....رحمت برهمچین مردو رحمت بر اون مادری ک چنین پیری تربیت کرد😊

خداروشکر عزیزم حسابی قدرش رو بدون
انشاالله عشقتون ماندگارترین 😍

دمش گرم...شوهره من مثل ماست لحظه ای که میخاستم بذم اتاق عمل نگام میکرد فقط گفت نترس چیزی نیست ...دوباره ازبخش حراحی اجازه گرفتم گفتم یه بار برم همسرمو ببینم ارامش،بکیرم برگردم گفت باشه اومدم بیرون باز نه دستلمو گرفت نه ارومم کرد نه بقلم منم خیلی غصم گرفت هیچوقت یادم نمیره دیکه ازذهنم باغصه وناراحتی بقلش کردم رفتم فهمیدم دوستم نداره یاشاید کم دوستم داره باغصه رفتم روتخت عمل گفتمویلش کن ذوقه بچمو کنم که میخام ببینمش الان ..بعداززایمان صورتشو بهم چسبوندن تواوجه گریه آروم گرفت چه خس قشنگی بود...بعدازبهوش اومدن تا ۲هفته حالم خیلی بد بود شوهرم خیلی زحمتمو کشید حتی دسشویی میبرد منو میشست

سلام عزیزم
با خانومای دزفولی گروه اقدام و بارداری زدیم
دوس داشتی بیای بگو عضوت کنم♥️

خدا برای هم حفظتون کنه❤️

یاد همسر خودم افتادم، از اول تا آخر پشت در زایشگاه بود، حتی یادمه گریه کردم منو بغل کرد گفت دردت بجونم گریه نکن نترس، حتی موقعی که داشتم درد میکشیدم و جیغ میزدم مامانم گفت،انقدر ناراحت بوده، موقعی هم که دخترمو بردیم نشونش بدیم دوبار سرمو بوس کرد، بعد دخترمونو بغل گرفت، حتی موقعی که از بیمارستان برگشتیم خودش حمومم کرد،خیلی مهربونه 🥹

واقعا حضور گرمشون ادمو اروم میکنه تو بارداری

خداروشکر،خوشبختیتون پایدار،زندگی رو بردی😍😍😍

ای جااان🥹😍

🥹🥹🥹🥹🥹😍😍😍

خدا حفظش کنه برات و خوشبخت باشید..
دست مامانش درد نکنه با این تربیت خوبش . همیشه قدر دان مادرش باش

ای جانم عزیزدلم خداروشکر🥹🥲

عزیزم خدا نگهتون داره برای😍

ایشالله به پای هم پیر شید عزیزم 😍♥️

خدا برا جفتتون نگهش داره🥹

سوال های مرتبط

مامان پسر کوچولو 🥰 مامان پسر کوچولو 🥰 روزهای ابتدایی تولد
پارت پنجم

هنوز بچه‌م رو ندیده بودم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «درد دارم.»

با خودم می‌گفتم: «کاش هیچ‌وقت نمی‌اومدم سزارین!» 😭

توی بخش، ماماها مرتب سر می‌زدن و اتاق رو هم مرتب می‌کردن.

من اتاق خصوصی گرفته بودم که سرویس بهداشتی و یه تخت اضافه داشت. دو تا از همراهام کنارم موندن و همسرم هم تا ساعت ۱۰ شب پیشم بود.

حدود یک ربع بعد از اینکه به اتاقم اومدم، نی‌نی رو آوردن. انگار کل دنیا رو بهم داده بودن! 🥹❤️

ولی انقدر درد داشتم که فقط تونستم دستش رو ناز کنم، چون اصلاً نمی‌تونستم تکون بخورم.

پرسنل مرتب میومدن و سوند رو خالی می‌کردن. ماما هم میومد و آموزش شیردهی می‌داد، علائم خطر رو توضیح می‌داد و یه سری نکات دیگه رو هم می‌گفت.

بعداً همسرم برام تعریف کرد که وقتی توی اتاق عمل گفتم خونریزی دارم، خیلی ترسیده و کلی گریه کرده. به خاطر استرس زیادی که داشت، بهش اجازه داده بودن بره طبقه بالا و از طریق دوربین اتاق ریکاوری ببینه که من خوبم.

می‌گفت وقتی توی ریکاوری بودم، داشتم گریه می‌کردم و می‌گفتم: «بچم رو می‌خوام.»

در حالی که من اصلاً اون لحظه رو یادم نمیاد! 😭

بچه رو هم در حد چند ثانیه به همسرم نشون داده بودن تا خیالش راحت بشه که سالمه.
مامان آدلین مامان آدلین ۳ ماهگی
تجربه ی سزارین
قسمت سوم:
بعد هم منو به اتاق ریکاوری بردن ی حالت بی حالی داشتم که دلم فقط خواب میخواست بدنم از شدت سرما میلرزید به پرستار گفتم و اون هم ی دستگاهی رو گرمای زیادی داشت کنار بدنم گذاشت و سپس مسکن هارو بهم تزریق میکردن خودم دقیق یادم نبود ولی بهم گفتن تقریبا ۱ ساعت تو ریکاوری بودم
بعد هم منو  به بخش  بردن و برام شیاف گذاشتن و مدام سرم و مسکن رو تو ساعت مختلف میزدن
درد ها تا قبل از از بین رفتن بیحسی کاملا قابل تحمل بود البته بعد هم درد ها رو میشد با شیاف و مسکن تحمل کرد  تا اولین باری که شکمت رو فشار میدن به نظرم تا اینجا اولین بار بود که احساس میکردی که این درد از تحملت خارجه و اگر جیغ زدین کاملا طبیعیه ..‌.
کلا در مجموع سه بار این کارو انجام دادن که از نظر من هر سه بار درد مشابه ای داشت و بسیار زیاد بود اما چون یه لحظه بود خیلی میشد باهاش کنار اومد
و تا رسید به قسمت سخت دیگ ماجرا اون هم اولین باری بود که باید از جات بلند میشدی و راه میرفتی
از تصویر سازی  اون درد نمیشد گف کاملا ی درد جدید و سختی بود که احساس میکردی ی قسمتی از بدنت داره از قسمت بعدی جدا میشه و درد تا عمق استخون به استخون بدنت نفوذ کرده
مامان ایلماه مامان ایلماه ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان گل خوشبو ریحانه مامان گل خوشبو ریحانه ۱۱ ماهگی
سزارین سوم
پارت دوم
تقریبا ساعت ۵ وارد بیمارستان شدیم پذیرش به مامانم گفت شما داخل اورژانس منتظر بمونید و به من و همسرم اجازه دادند که با مدارک وارد بلوک زایمان بشیم . توی بلوک زایمان همسرم رو پشت در اتاق انتظار نگه داشتند و من به همراه مدارکم وارد اونجا شدم . پرستار شیفت برام لباس اتاق عمل رو آورد و لباس و کفش خودم رو تحویل همسر داد . آخرین سونو و آخرین آزمایش و سونو و آزمایش ان تی رو ازم گرفت و بررسی کرد نوار قلب جنین رو گرفت و یکسری سئوال در مورد وضعیت سلامت و دوران بارداری و حساسیت و ....ازم پرسید و بعد آنژیوکت رو به دستم وصل کرد و سرم رو به دستم وصل کرد و داروهای لازم برای قبل عمل رو داخل سرم تزریق کرد .حدود ساعت ۷ آماده بودم برای انتقال به اتاق عمل . که توی مسیر همسرم رو صدا کردند تا با همدیگه رو قبل از اتاق عمل ببینیم و همسر جان با اون خنده ی مهربون و دستای همیشه گرمش با چشمایی که نگرانی داخلش موج میزد ولی سعی می‌کرد به من حس خوب منتقل کنه با بوسه ی گرمش منو راهی اتاق عمل کرد
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۶ ماهگی
#تجربه_زایمان3
بعد یه پسره اومد داخل و منو از این تخت به اون تخت گذاشتن
بردن منو ریکاوری…بغل تخت یه پسره گذاشتن که اونم بینیشو عمل کرده بود
اونم از درد به خودش ناله میکرد که تو اون حین واقعا من سردرد گرفتم از نالش🥴
فقط میگفتم کی میان منو ببرن…بعد پرستار اومد اونجا هم منم ماساژ رحمی داد
نگم از این ماساژ رحمیه که چقددددر بهم حال دادم حس سبک بودن داد بخدا روحم ارضا شد اونلحظه…بعد منو بردن دم در اتاق عمل و شوهرم اومد داخل و از این تخت منو گذاشتن رو اون تخت و بردن منو بیرون فقط چشمام داشت دنبال بابام میگشت که ببینم گذاشتن بیاد داخل یا نه🥺اولش ندیدمش بعد داشتن میبردنم تو اسانسور ک یهو بابام اومد انقدری خوشحال شدم🥲تو اون حالت بی هوشیمم بازم چشمم دنبالش بود…خلاصه منو بردن بخش…پسرمو اوردن گذاشتن رو سینم شیر بخوره🥹یه حسی داشت که نگم🥲این حسه اصلا قابل گفتن نیست اینقدددد که خوبه😍
بعدش اومدن بازم منو ماساژ رحم دادن که اینجا واقعا دردم گرفت🫠خیلی درد کرد
گذشت دو ساعت که بازم اومدن ماساژ رحمی دادن که اینجا دیگه جونم درومد انقد داد زدم…دیدن خون ریزیم زیاده با فاصله دو دقیقه یه پرستار دیگه اومد بازم ماساژ رحمی داد که دیگه من میخواستم از درد بمیرم فقط😑خلاصه گذشت و تایم راه رفتنم رسید
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت یازده:
به پرستاره که منو میبرد دم در ریکاوری که تحویلم بده گفتم میشه نی نی رو هم بیارید که باهم بریم بخش گفت تورو میبریم بعد نی نی رو واست میاریم یکم نگران شدم گفتم نکنه طوری شده خدای نکرده،ازش پرسیدم گفت نه طوری نیست نی نی خوبه باز شک کردم،در ریکاوری که بردند من رو به کمک همراهام جابجا کردند روی یه تخت دیگه من احوال شوهرم رو پرسیدم چون عادت نداره که نخواد باشه ک بی معرفت بازی دربیاره دیگه شکم به یقین تبدیل شد ،همراهام که احوالم رو گرفتند پرسیدم احوال شوهرم رو که چرا نیست هیچی نمیگفتند تا بردنم توی اتاق باز جابجام کردند روی تخت چون خیلی هنوز درد نداشتم خودم هم میتونستم کمک کنم برای جابجایی،باز از خواهرم پرسیدم احوال شوهرم رو و احوال نی نی رو که آخر مجبور شد و جوابم داد که مثل اینکه یکم آب رفته توی گلوی نی نی بردنش توی بخش ان آی سی یو که ساکشن کنند براش و گفت حالش خوبه و شوهرم رفته که بیارتش و متوجه نشده که من رو دارند از توی ریکاوری بیرون میارند تا قبل اینکه بیام بیرون پشت در وایساده بوده،که دیگه من نگران شدم حسابی و همینطور چشم به در بودم که بیارند نی نی رو برام،اومدند توی اتاق برام یه سرم وصل کردند گفتم لطفا قبل اینکه دردام شروع بشه برام مسکن بزنید گفتند باشه میایم حالا برات شیاف میزنیم ،این سرمه که زدند من دردام شروع شد یه دردی مثل پریودی داشتم که کم نبود ولی میشد تحملش کرد..
ادامه توی کامنت
مامان 🎀🫄پرنسس🎀 مامان 🎀🫄پرنسس🎀 روزهای ابتدایی تولد
تا اینکه چشمامو به سختی باز کردم و دیدم تو ریکاوری هستم.خیلی هوشیار نبودم ولی تنها چیزی که حس کردم درد زیاد بود و اون لحظه ای که پرستار اتاقم که خودش رو معرفی کرده بود بهم صبح اومد و خواست ماساژ رحمی بده که به محض اینکه دستش رو گذاشت سمت شکمم اینقدر برام دردناک بود که اصلا نذاشتم و فقط گریه میکردم و التماس که انجام نده که بالاخره قبول کرد و من فقط از درد گریه میکردم که یه آقایی اومد و گفت گریه نکن بینیت میگیره و بعد اذیت میشی اروم باش تموم شد دیگه .من فقط درد داشتم و مامانمو صدا میزدم.بچه رو اصلا ندیدم و حتی اون لحظه اینقدر درد داشتم که حتی نگفتم حالش خوبه یا نه.
اینقدر گیج بودم که وقتی داشتن منو می‌بردن تو اتاقم مامانم کنارم اومده و من اصلا نفهمیده بودم.
تو اتاق که رفتم خودم باید میرفتم رو تخت که به سختی رفتم البته با کمک دو تا پرستار.
همش نگران و منتظر بودم یکی بیاد و ماساژ رو دوباره بخواد بده هر پرستاری میومد استرس داشتم و می‌پرسیدم میخوای ماساژ بدی که می‌گفت نه
مامان آیهان مامان آیهان ۹ ماهگی
پارت سوم
من از هفته 35دهانه رحمن دوسانت باز بود ورزش و پیاده روی هم که از 36شروع کردم خیلی کمکم کرد این هفته اخرهم شیاف گل مغربی گذاشتم باعث شده بود که دهانه رحم نرم نرم بشه
خلاصه هروقت معاینه میکردن من پیشرفت میکردم و این خیلی عالی بود تا ساعت پنج که ماما گفت به حالت سجده بشین وپاهات باز کن و زور بزن منم هرچی میگفتن فقط به خاطر این که دردم کمتر بشه همه انجام میدادم تا اینکه ماماگفت عالیه سرش دارم میبینم و به ماما بیمارستان گفت دکتر خبرکنن که بیاد منم فقط به خاطر این که از درد راحت بشم تا دکتر بیاد فقط زور میزدم که بچه بیاد و راحت شم ساعت پنج و چهل دقیقه دکتر اومد وقتی منو دید گفت عالیه دیگه زور نزن ،
منم نفس عمیق می‌کشیدم تند تند تا دکتر یکم برش داد از پرینه و سربچه اومد بیرون و منو انگار از آسمون انداختن زمین راحت راحت راحت شدم انگار نه انگار که من بودم درد می‌کشیدم
خدا بعد اون همه درد یه منبع از آرامشش گذاشت داخل بغلم کن به تحمل کردن همه اون دردا ارزش داشت حتی بیشتر 😍
ان شاالله که همه مامانا راحت زایمان کنن و بچه هامون بغل بگیرن
مامان ماهلین 😍👼 مامان ماهلین 😍👼 ۸ ماهگی
سلام مامانا منم ۱۴۰۴/۹/۱۶ زایمان سزارین شدم 👼
یکم بخوام از تجربه ام بگم از روز زایمان ساعت ۶ روز یکشنبه بستری شدم اول بردن اتاق اماده سازی برای عمل اونجا ان اس تی گرفتن سوند وصل کردن که یکم سخت بود اونجا یکی دوساعت تحت نظرشون بودم بعد بردنم اتاق عمل هر چی از پرسنل بیمارستان بگم واقعا کم‌گفتم بقدری مهربون و خوش اخلاق بودن باعث میشد اصلا استرس نگیرم دکترمم عالی بود من خودم بقدری استرس داشتم مدام فشارم بالا میرفت مرتب دکتر خودم و دکتر بیهوشی کنارم بودن امپول بی حسی اصلا درد نداشت هیچی ادم متوجه نمیشه فقط حس داغی کمر به پایین حس میکنی که اونم اصلا ترسناک نبود اونجوری که بعضی خانوما اینجا گفتن
ساعت ۱۱ ونیم بود که دخترم و گذاشتن تو بغلم از حس اون لحظه هر چی بگم‌کم گفتم چون واقعا قابل توصیف نیس حتی گفتنش خیلی حس قشنگی بود اونجا که بی حسی انجام شد من‌کاملا متوجه میشدم که دارن میبرن شکمو یا بچه رو میارن بیرون ولی واقعا ترسناک نبود چون اصلا حسی نداری فقط در حد کش اومدن شکم بود که وقتی ورزش میکنی داخل خود اتاق عمل از دکترم خواهش کردم که ماساژ شکمی رو انجام بده تا بی حسم که اوناهم چند بار انجام دادن بعد از اتاق عمل مستقیم بردن ریکاوری من ۳ ساعتو ریکاوری بودم به خاطر بالا بودن فشارم اونجا هم چند باری فشار شکمی برام انجام دادن درد داشت نمیگم درد نداشت ولی خب چون پمپ درد داشتم درد کنترل میشد حتما پمپ درد بگیرین چون وافعا حال ادمو خوب میکنه تا بیای بخش فقط اون پمپ درد جواب میده بعد که بیای بخش تازه بهت یه شیاف میزنن به نظر من هر چه قدر پولش باشه ارزش داره بعد که اومدم بخش تا ۸ ساعت اجازه ندادن نه رو بالش سرمو بزارم نه چیزی بخورم
مامان ♥️𝑹𝒂𝒚𝒂𝒏♥️ مامان ♥️𝑹𝒂𝒚𝒂𝒏♥️ ۷ ماهگی
من واقعا وحشت کرده بودم فقط گریه میکردم خلاصه من ساعت ۲ بعد از ظهر با ی سانت دهانه رحم بستری شدم بدون درد زایمان که برام آمپول فشار وصل کردن چند تا دانشجو بودن که دکتر بهشون داشت یاد می‌داد ولی معاینه اینا اصلا نکردن فقط سرم و دانشجو ها وصل کردن یکیشون که فقط بالا سرم وایساد تا ببینه وضعیت خودم وبچه چجوری از عصر به بعدم هیچ دانشجویی نبود خود ماما ها مرتب میومدن سر میزدم میرفتن خلاصه با آمپول فشار من ساعت ۴ کم کم دردام شروع شد که ساعت۶ شدم شدم دو سانت بدون درد فقط ی کوچولو کمرم درد میکرد که قابل تحمل بود کم کم داشت دردام شروع می‌شد یکم تحمل کردم با نفس عمیق رد میشد دردشم اینجوری بود که کمر درد زیاد یا دل‌پیچه خیلی شدید تر از پریودی بود که در حد ی دقیقه می‌گرفت ول میکرد ولی فاصلشون زیاد بودولی خب بستگی داره آستانه دردت چقدره من واقعا نمی‌تونستم تحمل کنم میگن داد و بیداد نکنین ولی واقعا نمیشه با اون درد ساکت موند🤦‍♀ من یکم داد و بیداد کردم که گفتن دکتر گفته براش بی حسی اپیدورال تزریق کنید اون لحظه اونقدر درد داشتم که به عوارضش و اینا فکر نکردم گفتم بزنید البته دوز دارو رو خیلی کم تزریق میکنن خلاصه با دوسانت برای من بی حسی اپیدورال تزریق کردن که دردم کلا رفت یکم خوابیدم گفتن خواست دردت برگرده بهم بگو نزدیک دوساعت گذشت که دیدم کم کم دردم داره برمیگرده