تجربه زایمان سزارین پارت یازده:
به پرستاره که منو میبرد دم در ریکاوری که تحویلم بده گفتم میشه نی نی رو هم بیارید که باهم بریم بخش گفت تورو میبریم بعد نی نی رو واست میاریم یکم نگران شدم گفتم نکنه طوری شده خدای نکرده،ازش پرسیدم گفت نه طوری نیست نی نی خوبه باز شک کردم،در ریکاوری که بردند من رو به کمک همراهام جابجا کردند روی یه تخت دیگه من احوال شوهرم رو پرسیدم چون عادت نداره که نخواد باشه ک بی معرفت بازی دربیاره دیگه شکم به یقین تبدیل شد ،همراهام که احوالم رو گرفتند پرسیدم احوال شوهرم رو که چرا نیست هیچی نمیگفتند تا بردنم توی اتاق باز جابجام کردند روی تخت چون خیلی هنوز درد نداشتم خودم هم میتونستم کمک کنم برای جابجایی،باز از خواهرم پرسیدم احوال شوهرم رو و احوال نی نی رو که آخر مجبور شد و جوابم داد که مثل اینکه یکم آب رفته توی گلوی نی نی بردنش توی بخش ان آی سی یو که ساکشن کنند براش و گفت حالش خوبه و شوهرم رفته که بیارتش و متوجه نشده که من رو دارند از توی ریکاوری بیرون میارند تا قبل اینکه بیام بیرون پشت در وایساده بوده،که دیگه من نگران شدم حسابی و همینطور چشم به در بودم که بیارند نی نی رو برام،اومدند توی اتاق برام یه سرم وصل کردند گفتم لطفا قبل اینکه دردام شروع بشه برام مسکن بزنید گفتند باشه میایم حالا برات شیاف میزنیم ،این سرمه که زدند من دردام شروع شد یه دردی مثل پریودی داشتم که کم نبود ولی میشد تحملش کرد..
ادامه توی کامنت

۲ پاسخ

وای خدا چقدر سخت انشالله همه بموقع و خوب و بدون استرس زایمان کنن

د،دیگه شوهرم اومد ولی بدون نی نی گفتم چرا نیاوردیش گفت میارنش گفتم مگه چی شده چرا بهم نمیگید؟گفت مجبور شدم معدش رو شستشو دادند حالا دارند یکم بهش شیر خشک میدن اگه بالا نیاره و بخوره تحویلمون میدن،دیگه من اینقدر که نگران نی نی بودم به درد خودم توجه نمیکردم،یه نیم ساعتی گذشت دیگه همراهام همگی باهم رفتند در ان ای سی یو که اگه بچه حالش خوبه بیارنش ببیننش تا تایم ملاقات تموم نشده و برن ،که خدارو هزار مرتبه شکر مشکل برطرف شده بود و بچم رو آوردند دیگه من انگاری دنیا رو بهم دادند،خیلی حس بدی بود این انتظاره خدا برای هیچ مادری نخواد که این تجربه رو داشته باشند
ادامه پارت بعدی.‌.

سوال های مرتبط

مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت نهم:
دکتری که برام بی حسی رو زد از اول عمل تا آخرش یه صندلی زد و هم راستای سرم نشسته بود و هی چکم میکرد و احوالم رو میپرسید، مواد بی حسی که وارد بدنم شد یه لحظه نفسم سنگین شد پرستاره متوجه شد گفت خوبی گفتم نه نفسم سنگینه برام دستگاه اکسیژن گذاشت اومدم دستم تکون بدم که متوجه شدم بستنش پرستاره گفت میخوای دستت رو باز کنم؟گفتم آره لطفا ،گفت فقط باید قول بدی به هیچ عنوان دستت رو تکون ندی، گفتم باشه .بعد که ماسک اکسیژن رو گذاشت گلاب به روتون حالت تهوع داشتم پرستاره فهمید گفت بیار بالا اگه حالت بده بنده خدا هی من می آوردم بالا هی اون تمیز میکرد گفت مگه چیزی خورده بودی گفتم والا فقط یه لیوان شیر ،گفت چرا؟ گفتم آخه من امروز نوبت سزارین نداشتم که یکشنبه بود بعد که متوجه شد گفت راحت باش هرچی توی دلته بزار بیاد بالا تازه ماسکم هم کثیف شد باز عوضش کرد برام یکم که نفس کشیدم با ماسک اکسیژن بهترم شد ماسک رو برداشت برام بعدش دیگه طولی نکشید، که نی نی مو درش آوردند از توی شکمم ،همون لحظه که درش آوردند نی نی رو ،راسته که میگن حس میکنی توی شکمت خالی میشه همون لحظه هم نفسم رفت یهو که دوباره برام ماسک اکسیژن گذاشتند که دیگه صدای گریه نی نی م اومد کلا حواسم پرت اون شد و حالم بهتر شد ،بعدش گذاشتنش روی تخت مخصوص خودش با فاصله ولی توی راستای سر من که کامل دید داشتم بهش، من دیگه سرگرم تماشای نینی بودم که کارهاش رو کردند و آوردنش پیش صورتم منم کلی بوش کردم و بوسش کردم این قشنگترین لحظه بود😍😍😘😘بعدش هم بردنش
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت هفتم:
منم گفتم خانم چرا چرت میگی ،کی گفته سختیش تا ۴ سانته، اصل دردش مال ۷ تا ۱۰ سانته که برش میزنی توی پریودی هم دهانه رحم ما تا ۱سانت باز میشه بعد یادم اومد که شیاف پروژسترون میزاشتم، بهش گفتم میتونه ماله اون باشه که درد زیادی حس نکردم گفت آره ماله همونه..
دیگه اسم دکترم رو پرسید و زنگ زد بهش که بیاد اونم گفت من رو آماده کنند بفرستند توی اتاق عمل تا ساعت ۱۲ میاد که منو سزارین کنه ،توی این فاصله من رفتم دستشویی، توی توالت فرنگی که نشستم یه لخته بزرگ خون ازم اومد که بازم کلی ترسیدم ،گفتم به پرستاره گفت طبیعیه چون دهانه رحمت باز شده ،دیگه خوابیدم روی تخت برام رگ گرفت از پشت دستم که بفرستنم اتاق عمل تا ۱۲ همینطور روی تخت بودم و دستگاه نوار قلب نی نی بهم وصل بود و پرستاره دائم چک میکرد که همه چیز نرمال باشه..
ساعت ۱۲ شد منو بردند اتاق عمل که دکترم رو دیدم و آروم شدم دکتر احوال پرسی کرد باهام و گفت دیدی تا یکشنبه هم نشد نی نی رو نگه داری و خودش تعیین کرد که کی بیاد،بعدش گفت که شانس آوردی که امروز علایم داشتی و نیوفتاده واسه جمعه اینم گفت که داشته میرفته بیرون از شهر باغ برای تفریح و اگه دیرتر زنگ زده بودیم بهش و رفته بود تا ۷ عصر نمیومد و میگفت میمونده که کاره سزارین منو به کی بسپاره که جای خودش برام انجام بده و ممکن بوده درد طبیعی بیاد سراغم و طبیعی زایمان کنم..
ادامه پارت بعدی...
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۳ ماهگی
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت پنجم:
ببخشید که خیلی طول کشید...
از روی کاناپه سالن که بیدارشدم رفتم توی بالکن که نگاه کنم ببینم پتوی دورپیچ نی نی که شب قبلش با دست شسته بودیم خشک شده یا نه ،همینطور که پتو رو فشار دادم که ببینم آب داره یا نه( که کلی هم آب توش بود )دیدم به مقداری( بیشتر از صبح )ازم آب اومد اونقدری که از روی رانم رو خیس کرد تا برسه یه زانوم ،دستمال کشیدم دیدم یه رگه خونم قاطیش هست .بلافاصله صدای شوهرم زدم که پاشو دهانه رحم من باز شده،اونم از ترس نفهمیدم چطور پاشه و آماده بشه،توی این فاصله من آماده شدم و اسنپ گرفتم واسه بیمارستان،هرچی شوهرم گفت بزار به مامانم اینا خبر بدم یا یکی که نزدیکه بیان دنبالمون گفتم نه خودمون سریع با اسنپ میریم.فقط اینجا یه اشتباه کردیم البته چون تجربه نداشتیم ،نکردیم ساک خودم و نی نی رو با خودمون ببریم چون اصلا فکرش رو نمیکردیم که نیاز بشه .
یه رب یاساعتی طول کشید تا رسیدیم بیمارستان ،به پذیرش گفتم ،فرستادم مستقیم بخش زایشگاه...
ادامه پارت بعدی..
مامان علیهان بالام 🩵 مامان علیهان بالام 🩵 ۷ ماهگی
قسمت 2
بعد صدا کردن رفتم خیلی استرس داشتم تا رسیدم دم در اتاق عمل گریه گرفت ولی با گریه واسه همه دعا کردم مخصوصا برا اونایی که دلشون میخواد مادر بشن رفتم اتاق عمل کمک کردن نشستم رو تخت که همه کادر ها آقا بودن ولی بسیار خوش اخلاق تو اتاق عمل ازم پرسیدم اسم اقا کوچولو چیه با حرفاشون حواس منو پرت کردن سوزن بی حسی رو زدن ولی هیچی نفهمیدم هیچ هیچ اصلا ن درد داشت نه چیزی بعد دیگه دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلوم بعد 15دیقه صدای گریه شو شنیدم که قلبم داشت میومد دهنم ک دکترم گفت یه ارزو کن بند ناف شو برش بزنم واقعا خیلی حس خوبی بود 🥹واسه همه ی چشم انتظارا ارزو میکنم بعد نی نی اوردن پیشم گذاشتن صورتشو رو صورتم نی نی اروم شد
بعد دیگه بردنش منم بردن ریکاوری
ماجرای من از ریکاوری شروع شد 🥲که دیدم دستگاه داره هشدار میده آژیر میزد من اونجا بود ک فهمیدم نی نی یه مشکلی داره هر چقدر خودمو تکون دادم پاشم ببینم چه خبره ولی کلا بی حس بودم همه پرستارا بالا سر پسرم بودن من داشتم سکته میکردم که از تخت گرفتم سرمو بلند کردم دیدم دارن بچه مو میبرن که من حالم بد شد 🥲1ساعت ریکاوری رو 3ساعت نگه داشتن منو واقعا خیلی حالم بد بود افتاد فشار شدید گرفتم فشارم شد 4
بعدش دیگه اوردن بخش هیچ دردی نداشتم حسم که رفت بعدش دیگه فقط از درد پریودی کمتر درد داشتم چند ساعت بعد گفتن پاشو راه برو کن من بازم درد نداشتم خلاصه خیلی اسون بوددد
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دوازده:
بعد از اینکه ساعت ملاقات تموم شد و همه رفتن (البته خالم با خواهرم پیشم موندن)تازه درد رو بیشتر متوجه شدم ،به خواهرم گفتم برو به پرستارا بگو بیان برام شیاف بزارند ،رفت گفت بهشون گفته بودند این سرم که زدیم براش باعث میشه که رحمش جمع بشه و این دردی که داره طبیعیه چون انقباض ایجاد میکنه هرچی بتونه تحمل کنه بهتره و باید با سرعت کم وارد بدنش بشه ضمن اینکه من چون خیلی دستم رو تکون داده بودم انگاری این رگی که برام گرفته بودند درست کار نمیکرد و سرعت سرم خیلی کمترهم شده بود،دیگه یه نیم ساعت بعدش بلاخره یه بهیار اومد و برام ۲تا شیاف باهم عین این وحشی ها زد که درستم نذاشته بود بهش گفتم قبول که نمیکرد اومده درست جاش زده یکم بعدش دردم آرومتر شد،دیگه همش در تلاش برای شیر دادن به نی نی بودیم که حالا فکر کن زیرسرم که بالشت نمیتونستم بزارم،روی دست هم که نمیتونستم بخوابم،سینم هم که نوک نداشت حالا این وسط درد هم داشتم(یعنی خیلی سخته)موفق نمیشدم دیگه خواهرم شیرخشک درست کرد داد به بچه که حداقل سیر بشه و قندش نیوفته،به همین روال گذشت تا ساعت ۵:۳۰اینا،دیگه سرمی که توی دستم بود هم روبه تمومی بود که پرستار اومد و گفت به همراهام که یه چیزی بدند به من بخورم که میان سوندم رو در میارند و باید تا ساعت ۶ پاشم و راه برم،خواهرم چون خودش تجربه ۲تا سزارین داشت گفت زود نیست؟معمولا ۸ ساعت بعد اجازه میدن که یه چیزی بخورند و بعدش میگن که راه بره،پرستار گفت نه دکتر دستور داده ماهم باید برای ساعت ۶ راهش ببریم،دیگه خواهرم ۲تا لیوان آب و آبمیوه بهم داد خوردم که خواهرشوهرم با جاری م هم اومدند برای ملاقات..
ادامه پارت بعدی..
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ششم:
توی زایشگاه علائمی که داشتم رو گفتم بلافاصله بهم گفت برو دراز بکش تا نوار قلب نی نی رو بگیریم منم رفتم روی تخت کا خداروشکر هم ضربان خم نوار قلبش خوب بود ولی دستگاه را قطع نکرد و همینطور که نوار میگرفت گفت باید معاینه کنم،گفتم من سزارینی هستم گفت باشه ربطی نداره باید معاینه بشی(چیزی که من ازش خیلی بدم میومد)یه دستکش پوشید و بی هوا یهو دست کرد توی بدن من،منم که خودم رو شل نگرفته بود ترسیدم گفت خانم چیکار میکنی دستت رو دربیار،گفت من که گفتم میخام معاینت کنم شل کن،گفتم خانم الان کیسه آب بچم رو پاره میکنی بیار بیرون دستت رو گفت نه تو شل کن تا من چک کنم دهانه رحمت چند سانت باز شده کیسه آب بچه هم سوراخ شده که تو صبح آبریزش داشتی،منم که دیگه راهی نداشتم شل گرفتم خودم رو دستش رو تا ته برد داخل بدن من بعدش هم که درآورد انگشتاش هم خیس بود هم خونی که من بیشتر ترسیدم،گفت خانم دهانه رحمت ۱.۵ بازه،چطور متوجه نشدی؟!
گفت:برو بخواب توی زایشگاه طبیعی زایمان کن، سختیش از ۱ تا ۴ سانت تو که متوجه درد نشدی زایمان راحتی داری.
ادامه پارت بعدی..