تجربه زایمان سزارین پارت هفتم:
منم گفتم خانم چرا چرت میگی ،کی گفته سختیش تا ۴ سانته، اصل دردش مال ۷ تا ۱۰ سانته که برش میزنی توی پریودی هم دهانه رحم ما تا ۱سانت باز میشه بعد یادم اومد که شیاف پروژسترون میزاشتم، بهش گفتم میتونه ماله اون باشه که درد زیادی حس نکردم گفت آره ماله همونه..
دیگه اسم دکترم رو پرسید و زنگ زد بهش که بیاد اونم گفت من رو آماده کنند بفرستند توی اتاق عمل تا ساعت ۱۲ میاد که منو سزارین کنه ،توی این فاصله من رفتم دستشویی، توی توالت فرنگی که نشستم یه لخته بزرگ خون ازم اومد که بازم کلی ترسیدم ،گفتم به پرستاره گفت طبیعیه چون دهانه رحمت باز شده ،دیگه خوابیدم روی تخت برام رگ گرفت از پشت دستم که بفرستنم اتاق عمل تا ۱۲ همینطور روی تخت بودم و دستگاه نوار قلب نی نی بهم وصل بود و پرستاره دائم چک میکرد که همه چیز نرمال باشه..
ساعت ۱۲ شد منو بردند اتاق عمل که دکترم رو دیدم و آروم شدم دکتر احوال پرسی کرد باهام و گفت دیدی تا یکشنبه هم نشد نی نی رو نگه داری و خودش تعیین کرد که کی بیاد،بعدش گفت که شانس آوردی که امروز علایم داشتی و نیوفتاده واسه جمعه اینم گفت که داشته میرفته بیرون از شهر باغ برای تفریح و اگه دیرتر زنگ زده بودیم بهش و رفته بود تا ۷ عصر نمیومد و میگفت میمونده که کاره سزارین منو به کی بسپاره که جای خودش برام انجام بده و ممکن بوده درد طبیعی بیاد سراغم و طبیعی زایمان کنم..
ادامه پارت بعدی...

۲ پاسخ

چند هفته

زودتر بزار بعدایادم میره

سوال های مرتبط

مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین پارت ششم:
توی زایشگاه علائمی که داشتم رو گفتم بلافاصله بهم گفت برو دراز بکش تا نوار قلب نی نی رو بگیریم منم رفتم روی تخت کا خداروشکر هم ضربان خم نوار قلبش خوب بود ولی دستگاه را قطع نکرد و همینطور که نوار میگرفت گفت باید معاینه کنم،گفتم من سزارینی هستم گفت باشه ربطی نداره باید معاینه بشی(چیزی که من ازش خیلی بدم میومد)یه دستکش پوشید و بی هوا یهو دست کرد توی بدن من،منم که خودم رو شل نگرفته بود ترسیدم گفت خانم چیکار میکنی دستت رو دربیار،گفت من که گفتم میخام معاینت کنم شل کن،گفتم خانم الان کیسه آب بچم رو پاره میکنی بیار بیرون دستت رو گفت نه تو شل کن تا من چک کنم دهانه رحمت چند سانت باز شده کیسه آب بچه هم سوراخ شده که تو صبح آبریزش داشتی،منم که دیگه راهی نداشتم شل گرفتم خودم رو دستش رو تا ته برد داخل بدن من بعدش هم که درآورد انگشتاش هم خیس بود هم خونی که من بیشتر ترسیدم،گفت خانم دهانه رحمت ۱.۵ بازه،چطور متوجه نشدی؟!
گفت:برو بخواب توی زایشگاه طبیعی زایمان کن، سختیش از ۱ تا ۴ سانت تو که متوجه درد نشدی زایمان راحتی داری.
ادامه پارت بعدی..
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین پارت نهم:
دکتری که برام بی حسی رو زد از اول عمل تا آخرش یه صندلی زد و هم راستای سرم نشسته بود و هی چکم میکرد و احوالم رو میپرسید، مواد بی حسی که وارد بدنم شد یه لحظه نفسم سنگین شد پرستاره متوجه شد گفت خوبی گفتم نه نفسم سنگینه برام دستگاه اکسیژن گذاشت اومدم دستم تکون بدم که متوجه شدم بستنش پرستاره گفت میخوای دستت رو باز کنم؟گفتم آره لطفا ،گفت فقط باید قول بدی به هیچ عنوان دستت رو تکون ندی، گفتم باشه .بعد که ماسک اکسیژن رو گذاشت گلاب به روتون حالت تهوع داشتم پرستاره فهمید گفت بیار بالا اگه حالت بده بنده خدا هی من می آوردم بالا هی اون تمیز میکرد گفت مگه چیزی خورده بودی گفتم والا فقط یه لیوان شیر ،گفت چرا؟ گفتم آخه من امروز نوبت سزارین نداشتم که یکشنبه بود بعد که متوجه شد گفت راحت باش هرچی توی دلته بزار بیاد بالا تازه ماسکم هم کثیف شد باز عوضش کرد برام یکم که نفس کشیدم با ماسک اکسیژن بهترم شد ماسک رو برداشت برام بعدش دیگه طولی نکشید، که نی نی مو درش آوردند از توی شکمم ،همون لحظه که درش آوردند نی نی رو ،راسته که میگن حس میکنی توی شکمت خالی میشه همون لحظه هم نفسم رفت یهو که دوباره برام ماسک اکسیژن گذاشتند که دیگه صدای گریه نی نی م اومد کلا حواسم پرت اون شد و حالم بهتر شد ،بعدش گذاشتنش روی تخت مخصوص خودش با فاصله ولی توی راستای سر من که کامل دید داشتم بهش، من دیگه سرگرم تماشای نینی بودم که کارهاش رو کردند و آوردنش پیش صورتم منم کلی بوش کردم و بوسش کردم این قشنگترین لحظه بود😍😍😘😘بعدش هم بردنش
مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دوم

من عصر ۴ فروردین بستری شدم که ۵ فروردین زایمان کنم
بهم گفتن تا ۱۲ شب هر چی خواستی بخور ولی ۱۲ شب به بعد هیچی نباید بخوری حتی آب ولی من ۱۲ به بعد هم یواشکی آب می‌خوردم 🤣

ساعت تقریبا ۱ شب بود که پرستار اومد ازم آزمایش خون گرفت فرستاد آزمایشگاه جوابش که اومد بهم گفتن هموگلوبین خونت خیلی پایینه روی ۷/۵ بود گفتن باید خون بگیری، ساعت ۲ شب بود بهم یه کیسه خون وصل کردن که شدیداًاااا درد داشت انگار رگای دستم داشتن پاره میشدن در این حد درد داشت بهشون هم میگفتم درد دارم میگفتن خون غلیظه به خاطر همین درد داری،تقریبا ۳ ساعت طول کشید که این کیسه خون تموم بشه و من عین ۳ ساعت رو از درد گریه کردم و مامانم دستمو ماساژ می‌داد که بهتر بشه آخر کیسه خون بود که ماما اومد گفتم خیلی درد داره دستم نمیتونم تحملش کنم گفت باشه کیسه دوم رو رگ دستتو عوض میکنم و من اونجا بود فهمیدم قراره یه کیسه خون دیگه هم بگیرم بیشتر گریم گرفت 😑
خلاصه من از ساعت ۲ شب تا ۷/۳۰ صبح داشتم خون می‌گرفتم

صبح که شد من جزو اولین عمل ها بودم چون وضعیتم اورژانسی بود،منو بردن اتاق عمل ازشون پرسیدم میشه پمپ درد برام بزارید گفتن متخصص بیهوشی به هیچکس اجازه استفاده پمپ درد نمیده😑😑
خلاصه منو بردن داخل اتاق عمل چون از اتاق عمل میترسیدم و تا حالا عمل نداشتم خیلی استرس داشتم منو خوابوندن رو تخت یه آقایی هم بود که خیلی باهام شوخی می‌کرد تا استرسم کم شه که بهم کمک میکرد
یه خانومی گفت پاهاتو جمع کن میخام سوند وصل کنم، سوند وصل کردن درد داشت ولی درحد یه سوزش بعدش خوب میشد
ادامه پارت بعدی ♥️
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین پارت هشتم:
دیگه بردنم توی اتاق عمل من سزارین با بی حسی کمری بودم،اونجا کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق و خوب بودند،دکتر اومد بالای سرم گفت دعای کی پشت سرت بوده که امروز همه چی اکی شد که تو راحت سزاربن بشی خصوصا که امروز یکی از بهترین دکترهای بی حسی کمری هستند در صورتیکه اگه همون یکشنبه میومدی این دکتره نبود منم که از شانست نرفتم بیرون شهر و برگشتم،منم گریه م گرفت گفتم دعای مادرم چون من مادرم فوت شده خانم دکتر،دیگه همشون تحت تاثیر قرار گرفتند.دکتر گفت همین جور که روی تخت هستی بشین تا بی حسی کمری بزنه برات دکتر،منم نشستم خوده دکترم روی شونه سمت راستم دست گذاشته بود یکی از پرستارا هم روی شونه سمت چپم،گفتند کامل خم سو جلو و خودتو شل بگیر تا آمپول بزنن ،منم که ترسیده بودم گفتم خانم دکتر خیلی درد میگیره اونم اشاره کرد به سرمی که پشت دستم بود و گفت این خیلی بیشتر درد میگیره تا اون،منم خودم رو کامل خم کردم و کامل شل گرفتم آمپول رو زد ،واقعا اینقدری که همه بزرگش میکنند درد نداره ،فوق العاده نازکه سوزنش که بسختی حسش میکنی فقط بدیش به اینه که بلنده خیلی همین،سریع مواد رو خالی کرد و بهم گفتند بخواب و منتظر باش که پاهات از کمر به پایین داغ میشه و بعدش بی حس،طولی نکشید که بی حس شدم،بعد لباسم رو بالا زدند و جلوی صورتم با میله بستند،پرستاره دستام رو همینطور که صاف کنارم بود بست و دکتر بهم گفت نترس تا بی حس بشی من برات سوند میزارم و شکمت رو استریل میکنم بعد که بی حس شدی من برش میزنم،همینطور که اولش حس میکردم داره برام تمیز میکنه شکمم رو بی حس شدم ،سوند هم که گذاشت اصلا نفهمیدم که اینهمه میترسونند بعضی ها آدم رو..
ادامه پارت بعدی...
مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 ۱ ماهگی
پارت دوم :تجربه زایمان ۴۰ هفته و ۶ روز
دوتا سرم اولی دردم کم بود و پرستاری که سرم اولی رو زد شیفتش عوض شد و یکی دیگه اومد اون تا اومد گفت بزار کمکت کنم زود زایمان کنی موقعی که اومد ساعت ۲و نیم بود که گفت الان دهانه رحمت ۲ سانته و خودش رفت دوتا سرم اورد اولی رو که زد دردم زیاد شد ولی مدام بهم دلداری میداد که اگه تحمل کنی نمیزارم زیاد سختت بشه و زود زایمان میکنی و مدام میگفت حالتی که توی دستشویی میشینی بشین که سر بچه همراه دردهات بیاد توی لگن و زایمان کنی منم دردهاااام شدید که دیگه باورم نمیشد زایمان کنم یا زنده بمونم😅 التماسش میکردم نمیخوام زود زایمان کنم آرومتر درد بکشم میگفت دیر بشه بچه عفونت میکنه بزار راحت بشی و واقعا خیلی پرستار خوبی بود دردم خیلی شدید شد گفتم میخوام برم دستشویی گفت اگه حس مدفوع داری بچه است گفتم آره دارم معاینه کرد گفت ۷ تا ۸ سانت باز شده بزار برم دکترو بیارم زود زایمان کنی😊 تند رفت اوردش و همون تخت رو به حالت تخت زایشگاه در اورد و دکتر اومد و کلی زور میزدم .
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین پارت دوم:
توی این فاصله که بیام خونه به شوهرم گفتم به همه خانواده خودش اطلاع داد چون اکثرا شیراز نبودند قرار بود بلیط اکی کنند که شنبه شیراز باشند که یکشنبه برای زایمان من اینجا باشند خبرشون داد که زایمان دیرتر شده که بلیط اکی نکنند و عجله نکنند و بیان
راستی من همون موقع که تاریخ رو عوض کردم دلشوره گرفتم که نکنه دیر بشه و درد طبیعی بیاد سراغم و هزار فکر و خیال دیگه از اونجایی که خواهرم پرستاره هرچی توی همون مطب زنگ بهش زدم که یه مشورتی بگیرم ببینم کاره اشتباهی نکردم یا نه جوابم نداد نگو که سرکار بوده و گوشی توی کشو اتاق بوده و متوجه تماس من نشده
گذشت و من اومدم خونه واسه عصر خواهرم زنگ زد که صبح ۲بار تماس گرفتی کارم داشتی!؟که من بهش گفتم چیکار کردم
اونم بلافاصله استرس انداخت به جون من که چرا تاریخ رو عقب انداختی ،دکتر خودش بهتر میدونه و سونو ان تی دقیق تره وگفت من اخرین بار که (یکی دوروز قبل تر بود)دیدمت شکمت اومده پایین و تو که میخوای سزارین کنی چرا اینکار رو کردی درد طبیعی میاد سمتت،خلاصله تا تونست استرس به جون من انداخت که فکر کنم حق هم بود حرفاش چون همون صبح همکه دکتر تاریخم رو عقب انداخت بهم گفت که ریسکش بالاست و برام شیاف پروژسترون نوشت که هر شب استفاده کنم و اگه درد داشتم تا روزی دوتا هم میشه گذاشت که شاید تا پنج شنبه که خودم میخواستم دیرتر بشه بتونم بچه رو توی شکمم نگه دارم و منی که کلا اینکار رو کرده بودم چون میترسیدم تاریخ اشتباه باشه و چون توی ۳۸ هفته نرفتم ریه بچه اکی نباشه با وجود اینکه آمپول بتامتازون برای ریه توی هفته ۳۶ زده بودم و هم دکتر هم خواهرم گفتند که ریه بچه از ۳۷ دیگه کامله خصوصا منی که آمپول ریه روهم زده بودم.
ادامه پارت بعدی..
مامان نیلا مامان نیلا ۸ ماهگی
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۳ ماهگی
ودوباره ساعت یازده رفتم که گفت دکتر گفته باید بستری بشی داخل زایشگاه بستریم کرد منم لباسامو دادم شوهرم بچهام داخل ماشین بودن شوهرم باهام بود لباسارو دادم بهش رفت تشکیل پرونده داد ومن رفتم داخل بعداومد رگ بگید سه بار سوراخ کرد دستمو تا تونست رگ بگیره وسرم وصل کنه اومد‌معاینه کرد گفت ۴سانت شده دستگاه هم انقباضنوش میداد زیاد سوند وصل کرد بردنم که داخل اتاق عمل بعد دکتر ازم پرسید از کی غذانخوردی گفتم از ساعت ۱۰ ونیم گفت من عمل نمیکنم خطرناکه هیچی باز برگردوندنم بعد دیدم دکتر اومد که آره تورفتی غذاخوردی موقع عمل این غذا برمیگرده واحتمال خفگی هست بدجور ترسوندم وقرار شدشب عمل کنه که یکی دیگه رو که عمل کرد اومدن دنبال من منم وحشتناک میترسیدم بردنم اتاق عمل اومدسوزن کمر زد این دفعه زیاد طول داد تاپیداکرد دیگه زد سوزن بی حسی رو پاهام بی حس شد خیلی زیاد استرس داشتم حین عمل که حالم بدنشه بچم حالش خوب باشه پرستاره گفت اگه یه وقت حالت تهوع داشتی بگو گفتم باشه
مامان Baby's مامان Baby's ۱۵ ماهگی
#زایمان طبیعی دوقلو
#پارت ششم
سرمم در جریان بود و دریغ از یه ذره درد...
دکترمم به فاصله میومد معاینه م میکرد که ببینه دهانه ی رحمم چند سانته....
و من تو این فواصل همه ی نگاهم به ساعت دیواریِ روبرو بود که ساعت از ۱۲ شب بگذره و تودلیام اردیبهشتی بشن😅
ساعت ۱۲ که شد یه مامای مهربون دیگه اومد بالا سرم و گفت مامای قبلی وقت استراحتش شده و الان من مامای شما هستم و اسمشم خانم محمدی بود،بهم گفت:مامای همراه نداری؟گفتم نه...گفت پس این حرکاتی که میگم انجام بده؛یکیش حرکت زدن با توپ بود و بعدش اسکات زدن و...
منم چون دوس داشتم طبیعی زایمان کنم؛هر حرکتی که میگفت رو انجام میدادم
طرفای ساعت ۱۲:۱۵ بود که دردام شروع شد...دردای وحشتناکی که میگرفت و ول میکرد
از درد زیاد حالت تهوع بدی داشتم...ماما رو صدا زدم و گفتم بهم ظرف تهوع بدین که یهو گلاب به روتون کل شامی که خورده بودم بالا آوردم.... برام آمپول تهوع زدن؛تهوع م خوب شد
ولی دردا امونمو بریده بودن...
دکترم اومد معاینه م کرد ک گفت الان دهانه ی رحمت ۴_۵ سانته بشه ۷_۸سانت میبریمت اتاق زایمان....
منم تو این حین هر حرکت و ورزشی که ماما بهم گفته بود انجام میدادم....
ادامه در پارت بعدی...
مامان بردیا مامان بردیا ۷ ماهگی
#تجربه_زایمان
پارت اول
بریم که ماجرای زایمانمو براتون بگم شاید یکی شرایطش مثل من بود و به دردش خورد👀
اگه منو از قبل بشناسید میدونید که قرار بود بچم طبیعی به دنیا بیاد و من تا لحظه آخر از همه نظر چه روحی چه جسمی خودمو واسه زایمان طبیعی آماده کرده بودم ولی هر چی ورزش میکردم یا از خوراکی هایی که القای زایمان طبیعی میکنن خورده بودم هیچ کدوم اثر نداشت و تا ۴۰ هفته و ۲ روز هیچی دردم نگرفت و روی دو سانت دهانه رحمم مونده بود تا اینکه دکتر برام سونو نوشت که برم انجام بدم پریروز رفتم سونو همینکه روی تخت خوابیدم تا سونو رو انجام بدم دکتر سونوگرافی گفت من ندیده میگم بچت بالای ۴ کیلوئه😅
سونو هم که کرد گفت وزنش ۴ ونیمه و نمیتونی طبیعی دنیا بیاریش و باید سزارین کنی، من روز دیروز نوبت داشتم ولی دکتر سونوگرافی گفت همون روز برم پیش دکترم تا نامه بده واسه سزارین چون هفته ام هم بالا بود و ریسک بود نگه داشتن بچه، خلاصه عصر رفتم مطب و دکتر خودش هم شکمم رو معاینه کرد و گفت ظاهرش میگه که باید درشت باشه و نامه سزارینمو داد و شب رفتم بیمارستان و تشکیل پرونده دادم و گفتن برم خونه فردا صبحش بیام واسه عمل، دیروز از موقعی که بیدار شدم حس کردم کیسه آبم نشتی پیدا کرده چون تند تند خیس میشدم ،ساعت ۶ صبح اومدم بیمارستان، اینجا گفتم که کیسه آبم سوراخ شده گفتن بخوابم که از بچه نوار قلب بگیرن و به دکترم هم خبر دادن، نوار قلب که گرفتم همین که پاشدم کلا خیس شدم و کیسه آبم کامل پاره شد، دیگه سریع فرستادنم اتاق عمل و دکتر اومد و یه ربع به نه بچه رو دنیا آورد.
اتفاقات اتاق عمل رو تو پارت بعد میگم
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۳ ماهگی
زایمان پر چالشم #پارت دهم
از اتاق عمل که اومدم همه خونوادم منتظر بودن و کنارم بودن اما نی نی نبود منم که نمیتونستم حرف بزنم تا اینکه شنیدم بچه تا ۱ساعت زیر اکسیژنه...همسرم اومد کنارم گفت خدا خیلی بهمون رحم کرد...نی نی مدفوع کرده بوده و گفتند خیلی خطرناک بوده اما چون تازه این اتفاق افتاده مشکلی نیست و برای احتیاط بچه ۱ساعو زیر اکسیزن هست...بعد ۱ساعت بچه رو ا وردن و پرستار اومد واسه شیردهی که خداروشکر ظاهرا اغوز داشتم ...این بود ماجرای زایمان پر چالش من
در کل از سزارین راضی ام از دکترم خیلی راضی بودم و خداروشکر میکنم که بهمون رحم کرد و اتفاق بدتری نیوفتاد....همسرم گفت تو که اتاق عمل بودی هرچی منتظر شدیم خبری نشد تا اینکا پرستار اومد گفت بچه مدفوع کرده و همه خونوادم خیلی نگران شده بودن و ترسیدن..مادرم کلی گریه کرده بود همسرم به شدت ترسیده بود..و من از همه جا بی خبر بودم چون هیچی به من نگفتن تو اتاق عمل هبچی نگفتن که من بفهمم ...همه چی اوکی به نظر میرسید..به جز اون تعداد مردی که اونحا بود و من کلی معذب بودم که لخت بودم پیش اونا و خیلی خیلی حس بدی داشتم
#فرزند پروری#زایمان#سزارین#عمل
#اتاق عمل