تجربه زایمان سزارین پارت دوم:
توی این فاصله که بیام خونه به شوهرم گفتم به همه خانواده خودش اطلاع داد چون اکثرا شیراز نبودند قرار بود بلیط اکی کنند که شنبه شیراز باشند که یکشنبه برای زایمان من اینجا باشند خبرشون داد که زایمان دیرتر شده که بلیط اکی نکنند و عجله نکنند و بیان
راستی من همون موقع که تاریخ رو عوض کردم دلشوره گرفتم که نکنه دیر بشه و درد طبیعی بیاد سراغم و هزار فکر و خیال دیگه از اونجایی که خواهرم پرستاره هرچی توی همون مطب زنگ بهش زدم که یه مشورتی بگیرم ببینم کاره اشتباهی نکردم یا نه جوابم نداد نگو که سرکار بوده و گوشی توی کشو اتاق بوده و متوجه تماس من نشده
گذشت و من اومدم خونه واسه عصر خواهرم زنگ زد که صبح ۲بار تماس گرفتی کارم داشتی!؟که من بهش گفتم چیکار کردم
اونم بلافاصله استرس انداخت به جون من که چرا تاریخ رو عقب انداختی ،دکتر خودش بهتر میدونه و سونو ان تی دقیق تره وگفت من اخرین بار که (یکی دوروز قبل تر بود)دیدمت شکمت اومده پایین و تو که میخوای سزارین کنی چرا اینکار رو کردی درد طبیعی میاد سمتت،خلاصله تا تونست استرس به جون من انداخت که فکر کنم حق هم بود حرفاش چون همون صبح همکه دکتر تاریخم رو عقب انداخت بهم گفت که ریسکش بالاست و برام شیاف پروژسترون نوشت که هر شب استفاده کنم و اگه درد داشتم تا روزی دوتا هم میشه گذاشت که شاید تا پنج شنبه که خودم میخواستم دیرتر بشه بتونم بچه رو توی شکمم نگه دارم و منی که کلا اینکار رو کرده بودم چون میترسیدم تاریخ اشتباه باشه و چون توی ۳۸ هفته نرفتم ریه بچه اکی نباشه با وجود اینکه آمپول بتامتازون برای ریه توی هفته ۳۶ زده بودم و هم دکتر هم خواهرم گفتند که ریه بچه از ۳۷ دیگه کامله خصوصا منی که آمپول ریه روهم زده بودم.
ادامه پارت بعدی..

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت چهارم:
روزی که من زنگ زدم که نوبتم رو فیکس کنم واسه همون یکشنبه که نظر اولیه دکترهم بود چهارشنبه بود..
چهارشنبه شب هم باز من شیاف پروژسترون رو گذاشتم و خوابیدم تا شد پنج شنبه صبح
از خواب که بیدارشدم ساعت ۸ صبح بود دیدم یه کم آب ازم اومد که اولش فکر کردم جیش کردم بعد که بو کردم دیدم نه بوی جیش نداره و کاملا بی رنگه ویکم گرمه ،از اونجایی که توی گهواره خونده بودم تجربه ها رو ترسیدم پاشدم رفتم دستشویی دیدم بعداز اینکه کارم تموم شد توی توالت فرنگی هم یه ترشح جدید که حالت آب زلالی باشه که توش یه رگه خونه افتاده(البته همگی ببخشید که اینقدر واضح توضیح دادم )میخوام که شما که مثل من نجرله اولتون هست بدونید و آگاه بشید.
هیچی دیگه ترسیدم ولی از اونجایی که آدم صبوری هستم باز بی اعتنایی کردم و اصلا شوهرم رو هم بیدار نکردم ‌و رفتم یه لیوان شیر بادوم خوردم و روی کاناپه توی سالن دراز کشیدم(از ترسم نرفتم توی رختخواب😉)
من مادرم فوت شده یهو عجیب رفتم توی فکر مادرم و ازش خواستم برام دعا کنه که اگه علائم زایمان رو دارم یه نشونه دیگه بهم نشون بده که نخواد بیوفته برای عصر یا فرداش که میشد جمعه چون دیگه مجبور بودم درد زایمان رو تحمل کنم و طبیعی میشد زایمانم چون دکتر من فقط یکشنبه ها و پنج شنبه ها عمل های سزارین رو انجام میده و واسه زایمان طبیعی هم نمیاد بالای سرت..
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت هفتم:
منم گفتم خانم چرا چرت میگی ،کی گفته سختیش تا ۴ سانته، اصل دردش مال ۷ تا ۱۰ سانته که برش میزنی توی پریودی هم دهانه رحم ما تا ۱سانت باز میشه بعد یادم اومد که شیاف پروژسترون میزاشتم، بهش گفتم میتونه ماله اون باشه که درد زیادی حس نکردم گفت آره ماله همونه..
دیگه اسم دکترم رو پرسید و زنگ زد بهش که بیاد اونم گفت من رو آماده کنند بفرستند توی اتاق عمل تا ساعت ۱۲ میاد که منو سزارین کنه ،توی این فاصله من رفتم دستشویی، توی توالت فرنگی که نشستم یه لخته بزرگ خون ازم اومد که بازم کلی ترسیدم ،گفتم به پرستاره گفت طبیعیه چون دهانه رحمت باز شده ،دیگه خوابیدم روی تخت برام رگ گرفت از پشت دستم که بفرستنم اتاق عمل تا ۱۲ همینطور روی تخت بودم و دستگاه نوار قلب نی نی بهم وصل بود و پرستاره دائم چک میکرد که همه چیز نرمال باشه..
ساعت ۱۲ شد منو بردند اتاق عمل که دکترم رو دیدم و آروم شدم دکتر احوال پرسی کرد باهام و گفت دیدی تا یکشنبه هم نشد نی نی رو نگه داری و خودش تعیین کرد که کی بیاد،بعدش گفت که شانس آوردی که امروز علایم داشتی و نیوفتاده واسه جمعه اینم گفت که داشته میرفته بیرون از شهر باغ برای تفریح و اگه دیرتر زنگ زده بودیم بهش و رفته بود تا ۷ عصر نمیومد و میگفت میمونده که کاره سزارین منو به کی بسپاره که جای خودش برام انجام بده و ممکن بوده درد طبیعی بیاد سراغم و طبیعی زایمان کنم..
ادامه پارت بعدی...
مامان محمد❤️و ایلیا🩵 مامان محمد❤️و ایلیا🩵 ۴ ماهگی
تو پست قبلی تجربه ی باردار شدم با وجود ناباروری تو بارداری قبلیم رو نوشتم ایندفعه می خوام تجربه ی خود بارداری رو بگم که بازم برای من معجزه بود
تو بارداری قبلی بخاطر طول سرویکس کوتاه ۱۸ هفته سرکلاژ شدم که بازم با وجود سرکلاژ ۳۴ هفته کیسه آبم پاره شد وزایمان کردم بعد توی این بارداریم دکترم گفت بهتره که سر کلاژ کنیم چونکه بازم با وجود سرکلاژ زود زایمان کردی منم گفتم انشاالله که لازم نباشه بعد ۷هفته بهم گفت شیاف بزن که گوش نکردم ۱۲ هفته رفتم سونو طول سرویکس ۳۶ بود که گفت خوبه ۱۵ هفته رفتم که بازم ۳۶ بود ( بخاطر چک طول سرویکس دوباره برام سونو نوشت)از هفته ی ۱۲ شیاف می ذاشتم روزی یکی بعد ۱۸ هفته رفتم طول سرویکس شده بود ۴۳😳😳 دکترم گفت عالیه چیکار می کنی گفتم هیچی حتی استراحت هم ندارم چون بچه ی کوچیک دارم بعد گفت شیاف هم نمی خواد بذاری اینم بگم که خودم چون استرس داشتم همش احساس می کردم بچه پایینه و طول سرویکسم اومده پایینو و حالم خوب نیست ولی هر دفعه می رفتم سونو می گفت خوبه بعد تا ۲۷ هفته که لک دیدم از اونجا یه شب درمیون شیاف زدم تا ۳۰ هفته که طول سرویکس ۳۸ بود که دکترم گفت خیلی هم بالاست ونیاز نیست امپول ریه بزنیم در اخر هم ۳۸ هفته برام تاریخ سزارین زد بعد چون سنگین شده بودم از ۳۶ هفته کلی پیاده روی کردم که زودتر زایمان کنم ولی اصلا انگار نه انگار😅
۳۸ که رفتم برای سزارین موقع عمل دکترم گفت بچه خیلی بالاست باید شکمتو فشار بدم که بیاد پایین در این حد بالا بود
گفتم بیام اینترو بگم شاید استرس کسی رو کم کرد چون خودم تو بارداری یکسره دنبال تجربه های بقیه بودم که ببینم کسی بوده با سابقه ی زایمان زود رس بارداری بعدیش خوب باشه که ندیدم ولی خودم خوب بودم
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت یازده:
به پرستاره که منو میبرد دم در ریکاوری که تحویلم بده گفتم میشه نی نی رو هم بیارید که باهم بریم بخش گفت تورو میبریم بعد نی نی رو واست میاریم یکم نگران شدم گفتم نکنه طوری شده خدای نکرده،ازش پرسیدم گفت نه طوری نیست نی نی خوبه باز شک کردم،در ریکاوری که بردند من رو به کمک همراهام جابجا کردند روی یه تخت دیگه من احوال شوهرم رو پرسیدم چون عادت نداره که نخواد باشه ک بی معرفت بازی دربیاره دیگه شکم به یقین تبدیل شد ،همراهام که احوالم رو گرفتند پرسیدم احوال شوهرم رو که چرا نیست هیچی نمیگفتند تا بردنم توی اتاق باز جابجام کردند روی تخت چون خیلی هنوز درد نداشتم خودم هم میتونستم کمک کنم برای جابجایی،باز از خواهرم پرسیدم احوال شوهرم رو و احوال نی نی رو که آخر مجبور شد و جوابم داد که مثل اینکه یکم آب رفته توی گلوی نی نی بردنش توی بخش ان آی سی یو که ساکشن کنند براش و گفت حالش خوبه و شوهرم رفته که بیارتش و متوجه نشده که من رو دارند از توی ریکاوری بیرون میارند تا قبل اینکه بیام بیرون پشت در وایساده بوده،که دیگه من نگران شدم حسابی و همینطور چشم به در بودم که بیارند نی نی رو برام،اومدند توی اتاق برام یه سرم وصل کردند گفتم لطفا قبل اینکه دردام شروع بشه برام مسکن بزنید گفتند باشه میایم حالا برات شیاف میزنیم ،این سرمه که زدند من دردام شروع شد یه دردی مثل پریودی داشتم که کم نبود ولی میشد تحملش کرد..
ادامه توی کامنت
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
خب داستان ازاونجایی شروع شد که من هفته ۳۵ بارداری بعد از رابطه دچار لک بینی شدم و با دکترم تماس گرفتم و قضیه رو بهشون گفتم ایشونم گفتن که حتما برو nst بده و هفته بعد که من مطبم هستم بیا پیشم منم چون شرایط نبود نتونستم nst رو بدم و دیگه لکی ندیدم و نینی هم تکوناش خوب بود
پنج روز بعد رفتم مطب دکتر که میشدم ۳۶ هفته دکتر معاینه کرد و گفت که دهانه رحمت ۲ سانت بازه و من به شدت زایمان طبیعی رو بهت پیشنهاد میکنم حتما برو زایمان طبیعی ، منم چون خیلی خیلی میترسیدم از زایمان طبیعی چون همه خیلی وحشتناک تعریفش کرده بودن بهشون گفتم که نه دکتر تو رو خدا به من نامه سزارین رو بده حتی شده برای فردا من خیلی میترسم از طبیعی دکتر هم بهم گفت که نامه دادن به سود منه و اگه دکتر دیگه جای من بود حتما اینکارو می‌کرد اما من دارم بهت میگم که تو میتونی طبیعی زایمان کنی و عوارض سزارین خیلی زیاده حتما امتحانش کن اگه نتونستی من بالا سرتم اصلا نگران نباش نمیزارم زیاد درد بکشی اگه نشد میریم سزارین
زایمان زایمان زایمان
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دوازده:
بعد از اینکه ساعت ملاقات تموم شد و همه رفتن (البته خالم با خواهرم پیشم موندن)تازه درد رو بیشتر متوجه شدم ،به خواهرم گفتم برو به پرستارا بگو بیان برام شیاف بزارند ،رفت گفت بهشون گفته بودند این سرم که زدیم براش باعث میشه که رحمش جمع بشه و این دردی که داره طبیعیه چون انقباض ایجاد میکنه هرچی بتونه تحمل کنه بهتره و باید با سرعت کم وارد بدنش بشه ضمن اینکه من چون خیلی دستم رو تکون داده بودم انگاری این رگی که برام گرفته بودند درست کار نمیکرد و سرعت سرم خیلی کمترهم شده بود،دیگه یه نیم ساعت بعدش بلاخره یه بهیار اومد و برام ۲تا شیاف باهم عین این وحشی ها زد که درستم نذاشته بود بهش گفتم قبول که نمیکرد اومده درست جاش زده یکم بعدش دردم آرومتر شد،دیگه همش در تلاش برای شیر دادن به نی نی بودیم که حالا فکر کن زیرسرم که بالشت نمیتونستم بزارم،روی دست هم که نمیتونستم بخوابم،سینم هم که نوک نداشت حالا این وسط درد هم داشتم(یعنی خیلی سخته)موفق نمیشدم دیگه خواهرم شیرخشک درست کرد داد به بچه که حداقل سیر بشه و قندش نیوفته،به همین روال گذشت تا ساعت ۵:۳۰اینا،دیگه سرمی که توی دستم بود هم روبه تمومی بود که پرستار اومد و گفت به همراهام که یه چیزی بدند به من بخورم که میان سوندم رو در میارند و باید تا ساعت ۶ پاشم و راه برم،خواهرم چون خودش تجربه ۲تا سزارین داشت گفت زود نیست؟معمولا ۸ ساعت بعد اجازه میدن که یه چیزی بخورند و بعدش میگن که راه بره،پرستار گفت نه دکتر دستور داده ماهم باید برای ساعت ۶ راهش ببریم،دیگه خواهرم ۲تا لیوان آب و آبمیوه بهم داد خوردم که خواهرشوهرم با جاری م هم اومدند برای ملاقات..
ادامه پارت بعدی..
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان من:
من قرار بود طبیعی بچه رو به دنیا بیارم. ۳۸ هفته و ۳ روز بودم که رفتم ویزیت هفتگی پیش دکتر. بهش گفتم چندوقته لباس زیرم خیس میشه. دکتر گفت شاید نشتی کیسه آب داری و باید معاینه بشی. همونی که میترسیدم. رو تخت خوابیدم و آماده شدم برای معاینه که چشمتون روز بد نبینه. انقدرررر درد داشتم که نفسم گرفت. اخرشم دکتر گفت دست من اصلا داخل نرفت :/ گفت باید تست امینوشور بدی و احتمالا کیسه آبت نشتی داره. یه نامه هم داد ببرم اورژانس برای بستری و زایمان. منی که اصلا آماده نبودم، فقط خودمو فحش میدادم که چرا گفتم لباس زیرم خیس میشه :/ زنگ زدم شوهرم و مامانم و مادرشوهرم هم اومدن که اگر واقعا بستری شدم تنها نباشم. انقدر حالم از معاینه و دردش بد شده بود که همونجا وصیت نامه مو گذاشتم جلوی چشم تو گوشی :| چون میدونستم این دردی که معاینه داشت، زایمان خیلی ازش بدتره. مخصوصا که من درد زایمان نداشتم و مطمئنا باید با امپول فشار بچه رو به دنیا میاوردم....
ادامه در پست بعدی
مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین، پارت 6️⃣

گرم و داغ شدم از خجالت!🥲
چون از پشت سرم صدای یه مرد شنیدم👨🏻‍⚕
که می‌گفت:

_ این دختر خاله‌ی دکتر ... کیه که ان‌قدر سفارش شو کردن به من؟!

( پسر خاله‌‌م توی همون بیمارستان دکتر بیهوشیه، ظاهراً رسیدیم بیمارستان بهش اطلاع دادن و اون به دوستش زنگ زده سفارش کرده که برو بالای سرش، از نی‌نی هم عکس بفرست☺️)

حالا من توی چه وضعی؟!😕
آفرین!☹️
لباسم نصفه دراومده، همه‌جام پیداست و همچنان اون فشار شدیییید حس ادرار که گفتم رو دارم و از درد به خودم می‌پیچم.😫
(باز صدهزاربار شکر که خودش شیفت نبود و نیومد توی اتاق عمل، چون ماجرا به حجاب ختم نشد😬😑)

خلاصه که دکتر بیهوشی توی اون وضعیت شروع کرد از رفاقتشون گفتن و این که استرس نداشته باشم و تا چند دقیقه دیگه گل دخترمو بغل می‌گیرم🤱🏻
و در آخر:

_ خم شو، شونه‌هات‌و شُل بگیر.🙇🏻‍♂
مطمئنم کاری که می‌گمو بکنی هیچ دردی حس نمی‌کنی.🤌

و من واقعا دردی حس نکردم...🤞

(قبل از زایمان سزارین، ترسم سوند بود و آمپول بی‌حسی💉 ولی توی شرایط که قرار گرفتم واقعا هیچی برام مهم نبود و فقط می‌خواستم تموم بشه. اون قدری که سوند اذیت کرد، آمپول بی‌حسی اذیت نکرد؛ اما...)

اما رو بیا پارت بعدی بگم🙋🏻‍♀

#نوزادی#بارداری#زایمان#فرزندپروری

پ‌ن: قسمتی از لباس صورتی معروف و میزان حجم به هم ریختگی مو🤣😂
مامان پسر کوچولو 🥰 مامان پسر کوچولو 🥰 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم تجربه سزارین

روی تخت منتظر بودم تا نوبت عملم بشه. یه مقدار زیر شکمم درد داشت که رفته‌رفته بیشتر می‌شد. من فکر می‌کردم این درد به خاطر سوند باشه. احساس می‌کردم شکمم پره و باید برم سرویس بهداشتی.

حوالی ساعت ۱۰:۳۰ بود که گفتن: «بیا، برو اتاق عمل.»

گفتم: «من باید برم سرویس، با اینکه سوند دارم.» گفتن: «سریع برو و بیا.»

رفتم سرویس و بعدش متوجه خونریزی شدم. به ماما گفتم و گفت مشکلی نیست. تا اون لحظه اصلاً استرس نداشتم، ولی وقتی خون رو دیدم ترسیدم و استرس گرفتم.

یکی از پرسنل من رو روی ویلچر نشوند و به طبقه پایین، سمت اتاق عمل برد. همسرم و مامانم رو دم در دیدم. وقتی دیدن حالم خوب نیست، گفتم که خونریزی کردم.

همین که وارد اتاق عمل شدم، به دکترم گفتم که خونریزی داشتم. دکتر سریع اکو قلب بچه رو گرفت و دستور داد که باید اورژانسی سزارین انجام بشه، با اینکه نوبت عمل برای یه نفر دیگه بود.

همون موقع متوجه شدم که زایمان طبیعی من هم شروع شده. دردهای کمرم که قبل‌تر داشتم، به خاطر انقباض‌ها بوده.

دکتر گفت: «بریم طبیعی بچه رو به دنیا بیاریم؟»

ولی چون می‌ترسیدم زایمان طول بکشه و با توجه به اینکه خونریزی هم کرده بودم، گفتم: «نه، بریم همون سزارین.»

سریع من رو بردن داخل اتاق عمل.
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت هشتم:
دیگه بردنم توی اتاق عمل من سزارین با بی حسی کمری بودم،اونجا کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق و خوب بودند،دکتر اومد بالای سرم گفت دعای کی پشت سرت بوده که امروز همه چی اکی شد که تو راحت سزاربن بشی خصوصا که امروز یکی از بهترین دکترهای بی حسی کمری هستند در صورتیکه اگه همون یکشنبه میومدی این دکتره نبود منم که از شانست نرفتم بیرون شهر و برگشتم،منم گریه م گرفت گفتم دعای مادرم چون من مادرم فوت شده خانم دکتر،دیگه همشون تحت تاثیر قرار گرفتند.دکتر گفت همین جور که روی تخت هستی بشین تا بی حسی کمری بزنه برات دکتر،منم نشستم خوده دکترم روی شونه سمت راستم دست گذاشته بود یکی از پرستارا هم روی شونه سمت چپم،گفتند کامل خم سو جلو و خودتو شل بگیر تا آمپول بزنن ،منم که ترسیده بودم گفتم خانم دکتر خیلی درد میگیره اونم اشاره کرد به سرمی که پشت دستم بود و گفت این خیلی بیشتر درد میگیره تا اون،منم خودم رو کامل خم کردم و کامل شل گرفتم آمپول رو زد ،واقعا اینقدری که همه بزرگش میکنند درد نداره ،فوق العاده نازکه سوزنش که بسختی حسش میکنی فقط بدیش به اینه که بلنده خیلی همین،سریع مواد رو خالی کرد و بهم گفتند بخواب و منتظر باش که پاهات از کمر به پایین داغ میشه و بعدش بی حس،طولی نکشید که بی حس شدم،بعد لباسم رو بالا زدند و جلوی صورتم با میله بستند،پرستاره دستام رو همینطور که صاف کنارم بود بست و دکتر بهم گفت نترس تا بی حس بشی من برات سوند میزارم و شکمت رو استریل میکنم بعد که بی حس شدی من برش میزنم،همینطور که اولش حس میکردم داره برام تمیز میکنه شکمم رو بی حس شدم ،سوند هم که گذاشت اصلا نفهمیدم که اینهمه میترسونند بعضی ها آدم رو..
ادامه پارت بعدی...