تجربه زایمان سزارین، پارت 6️⃣

گرم و داغ شدم از خجالت!🥲
چون از پشت سرم صدای یه مرد شنیدم👨🏻‍⚕
که می‌گفت:

_ این دختر خاله‌ی دکتر ... کیه که ان‌قدر سفارش شو کردن به من؟!

( پسر خاله‌‌م توی همون بیمارستان دکتر بیهوشیه، ظاهراً رسیدیم بیمارستان بهش اطلاع دادن و اون به دوستش زنگ زده سفارش کرده که برو بالای سرش، از نی‌نی هم عکس بفرست☺️)

حالا من توی چه وضعی؟!😕
آفرین!☹️
لباسم نصفه دراومده، همه‌جام پیداست و همچنان اون فشار شدیییید حس ادرار که گفتم رو دارم و از درد به خودم می‌پیچم.😫
(باز صدهزاربار شکر که خودش شیفت نبود و نیومد توی اتاق عمل، چون ماجرا به حجاب ختم نشد😬😑)

خلاصه که دکتر بیهوشی توی اون وضعیت شروع کرد از رفاقتشون گفتن و این که استرس نداشته باشم و تا چند دقیقه دیگه گل دخترمو بغل می‌گیرم🤱🏻
و در آخر:

_ خم شو، شونه‌هات‌و شُل بگیر.🙇🏻‍♂
مطمئنم کاری که می‌گمو بکنی هیچ دردی حس نمی‌کنی.🤌

و من واقعا دردی حس نکردم...🤞

(قبل از زایمان سزارین، ترسم سوند بود و آمپول بی‌حسی💉 ولی توی شرایط که قرار گرفتم واقعا هیچی برام مهم نبود و فقط می‌خواستم تموم بشه. اون قدری که سوند اذیت کرد، آمپول بی‌حسی اذیت نکرد؛ اما...)

اما رو بیا پارت بعدی بگم🙋🏻‍♀

#نوزادی#بارداری#زایمان#فرزندپروری

پ‌ن: قسمتی از لباس صورتی معروف و میزان حجم به هم ریختگی مو🤣😂

تصویر
۸ پاسخ

دقیقا منم انقدر از سوند میترسم از امپول بیحسی نمیترسم درد سوند نمیتونم تحمل کنم

چند کیلو بود نی نی

زود زود بقیش بزار 😉😉

اما چی اما چییی ..حد اقل با فاصله ننویس بیشتر بنویسی

😂

خب نترکی دختر بزار پارت بعدی رو ؟ نویسندگیتو دوس داشتم 🤣هم استرس ب جونم انداخت هم از طرز نوشتن کمدی داشتی

🥹🥹🥹

شروعش شبیه رمان‌های فارسی توی سایت‌ها و کانال‌ها بود :)

بزار زودی پارت بعدیوووو 😂😂
من سوند گفتم بعد بی حسی بزنیددددد
دکترم گفت درد سوند که در مقابل بعد عمل هیچی نیست ....هیچی دیگه منم روحیم باختم یه وضع وحشتناکی😂

سوال های مرتبط

مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت هشتم:
دیگه بردنم توی اتاق عمل من سزارین با بی حسی کمری بودم،اونجا کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق و خوب بودند،دکتر اومد بالای سرم گفت دعای کی پشت سرت بوده که امروز همه چی اکی شد که تو راحت سزاربن بشی خصوصا که امروز یکی از بهترین دکترهای بی حسی کمری هستند در صورتیکه اگه همون یکشنبه میومدی این دکتره نبود منم که از شانست نرفتم بیرون شهر و برگشتم،منم گریه م گرفت گفتم دعای مادرم چون من مادرم فوت شده خانم دکتر،دیگه همشون تحت تاثیر قرار گرفتند.دکتر گفت همین جور که روی تخت هستی بشین تا بی حسی کمری بزنه برات دکتر،منم نشستم خوده دکترم روی شونه سمت راستم دست گذاشته بود یکی از پرستارا هم روی شونه سمت چپم،گفتند کامل خم سو جلو و خودتو شل بگیر تا آمپول بزنن ،منم که ترسیده بودم گفتم خانم دکتر خیلی درد میگیره اونم اشاره کرد به سرمی که پشت دستم بود و گفت این خیلی بیشتر درد میگیره تا اون،منم خودم رو کامل خم کردم و کامل شل گرفتم آمپول رو زد ،واقعا اینقدری که همه بزرگش میکنند درد نداره ،فوق العاده نازکه سوزنش که بسختی حسش میکنی فقط بدیش به اینه که بلنده خیلی همین،سریع مواد رو خالی کرد و بهم گفتند بخواب و منتظر باش که پاهات از کمر به پایین داغ میشه و بعدش بی حس،طولی نکشید که بی حس شدم،بعد لباسم رو بالا زدند و جلوی صورتم با میله بستند،پرستاره دستام رو همینطور که صاف کنارم بود بست و دکتر بهم گفت نترس تا بی حس بشی من برات سوند میزارم و شکمت رو استریل میکنم بعد که بی حس شدی من برش میزنم،همینطور که اولش حس میکردم داره برام تمیز میکنه شکمم رو بی حس شدم ،سوند هم که گذاشت اصلا نفهمیدم که اینهمه میترسونند بعضی ها آدم رو..
ادامه پارت بعدی...
مامان دلوین🪻 مامان دلوین🪻 ۶ ماهگی
زایمان پارت ۵


دکتر رفت و من موندم تنها تو اتاق که خدایا چیکار کنم از سزارین هم واقعا میترسیدم ساعت ژرفای ۱۲ شب که یهو یه پرستار سریع اومد تو اتاق و با ذوق گفت بشین رو تخت گفتم چی شده گفت رااااحت شدی دکتر سزارین اجباری بهت داده دختر تو که اینجا مردی بیا برات بزنم برو
استرس وحشتناکی گرفتم ولی رفتم چون طاقتم واقعا تموم شده بودش اینم ناگفته نماند تو اون دو روز ده بار سوند برای ادرار بهم وصل کردن و در آوردن از اونم کلی اذیت شدم و این آخرین سوند بود که برام گذاشتن و بعد گرفتن اثر انگشت به زور هم از همسرم اثر انگشت گرفتن چون همسرم از اتاق عمل واقعا میترسید و بردنم اتاق عمل و من انقد ترسیده بودم نمیتونم جواب بدم تند تند امادم کردن و گفتن خم شم تا اپیدورال بزن که اونقدر که میگفتن واقعا درد نداشت و حتی از آمپولی به باسن میزنن دردش کمتر بود😂
سریع درازم کردن و پارچه جلوم کشیدن هیچ حسی نداشتم و فقط منتظر صدای گریه بچم بودم که بعد چند دقیقه یه صدای ضعیف گریه اومد و قطع شد ترسیدم چرا گریه نمیکنه😁
مامان ♥️آقااباالفضل♥️ مامان ♥️آقااباالفضل♥️ ۵ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمانم
خلاصه به همسرم گفتم تکون نمیخوره
و زنگ زدم مطب گفتم به منشی به دکتر گفت ،دکتر هم گفت من که گفته بودم ختم بارداری برا همین امروز بگو سریع بره بستری بشه بیمارستان تا منم برم بیمارستان چون شیفت خودش بود
خلاصه هزینه ی خودشو زدیم و رفتیم با مدارک بیمارستان از شانس بد من خونه فشارم ۱۴٫۵ بود
اونجا گرفتن تا ۱۲ است
گفتن برو بستری شو
حالا من نامه ختم بارداری داشتم
بستریم کردن و من منتظر بودم دکتر بیاد بگه بریم سزارین چون شرایط من اورژانسی میشد
گفتن برو بخواب
ی آزمایش خون گرفتن و ادرار با سوند انجام دادن
ولی بدترین تجربه ام از زایمانم فقط و فقط لحظه ای بود که ماما اومد تا اون یکی آزمایش ها رو انجام بده گفت معاینه و تا من به خودم بیان دستشو کرد داخلم فقط میتونم بگم مردم و زنده شدم از درد
فقط جیغ زدم و تا یکساعت گریه میکردم
حتی سوند که برام وصل کردن من هیچی نفهمیدم فقط گریه میکردم هی گفتن درد داری گفتم نه واقعا درد نداشتم
بعد ی نیم ساعتی خدا خیرش بده دکتر بهشون زنگ زده بود سریع آماده اش کنید برا سزارین
مامان گل گلی مامان گل گلی ۹ ماهگی
سزارین
پارت یک

نه ماه نمی‌تونستم تصمیم بگیرم که طبیعی زایمان کنم یا سزارین
شرایط هر جفتش برام مهیا بود ، اما بلاخره پایان نه ماه فشارم بالا پایین شد و بچه هم تا هفته ۳۹ تو کانال زایمان نیفتاده بود و هیچ دردی نداشتم دکترم تصمیم گرفت که سزارین کنم و منم واقعا خوشحال شدم چون یه بار زایمان طبیعی با آمپول فشار انجام داده بودم و واقعا برام سخت گذشته بود

خلاصه ساعت چهار و نیم صبح حرکت کردیم و پنج رسیدیم بیمارستان رفتم و آزمایش ها و ... رو انجام دادند بعدش ساعت هفت و نیم وارد اتاق عمل شدم
نکته ای که میخام بهتون بگم برای من واقعااا سوند گذاشتن هیچ دردی نداشت هیچی انگار نه انگار که سوند گذاشتند
تو اتاق عمل همه کار خودشون رو به سرعت انجام دادند و من رو یه ذره هم کردند و آمپول بی حسی زدند برام عین تموم امپولا بود دردش درد وحشتناکی نداشت
به سرعت درازم کردند در عرض پنج ثانیه بی حس شدم و خودمم استرس گرفتم که دکترم فهمید و آرامش بخش بهم تزریق کردند
مامان 💙
بردین مامان 💙 بردین ۴ ماهگی
#پارت دوم( تجربه من از سزارین)💐
خلاصه که من هی درحال چک شدن بودم مدام و فشارمم کنترل نمیشد من هم که سابقه فشار نداشتم و احساس میکردم حرکات جنین مثل قبل نیست...
روز یکشنبه که دکترم توی بیمارستان ویزیتم کردن مجدد گفتن آب جنین اگر افت کرده باشه ختم بارداری میدم روز دوشنبه جزو نفرات اول برای سونوگرافی رفتم و دکتر سونوگرافی بعد از سونو گفتن چرا ختم بارداری نمیدن گفتم همه چیز بستگی به این سونو داره از دکتر پرسیدم که آب جنین چند شده دکتر گفتن ۵ حالا من هم هیچ آمادگی برای زایمان نداشتم اصلا آماده نبودم نه خودم و نه خانوادم خیلی تند تند و یهویی مامانم شروع کرد انجام دادن کارهای زایمانم
لباس تنم کردن و سوند رو وصل کردن
اما از سوند بگم ( درد جای گذاری سوند یه سوزش عمیق داره و درد کم و قابل تحمل که فقط چند دقیقه اول احساس میکنی اونم فقط به خاطر اینکه حس میکنی چیزی داخل واژنت گیر کرده اما روهم رفته کاملا قابل تحمل هستش و زمانی که بی حسی عمل رو براتون بزنن و بعدش که بی حسی میپره دیگه اصلا حسش نمیکنید)
بعد از وصل کردن سوند و سرم و تکمیل پروندم از بخش مامایی منو با پرستارم فرستادن اتاق عمل ورودی اتاق عمل علائم حیاتی و فشارم چک شد توضیحات راجب حال احوالاتم داده شد و صدای قلب جنین چک شد و تحویل اتاق عمل داده شدم اتاق عمل که پذیرفتن من توی اتاق انتظار نرفتم مستقیم رفتم اتاق جراحی....
بریم پارت بعد؟!
مامان آرسام و اِلارا🩷 مامان آرسام و اِلارا🩷 روزهای ابتدایی تولد
میخوام تجربه زایمانمو بگم اززایمانم تو بیمارستان گل گهر یا (فاطمه الزهرا)این صرفا تجربه منه و اگه ادم حساسی هستی نخون ❌❌❌من شب قبل از عمل رفتم بیمارستان بستری شدم و کاری قبل از عمل رو انجام دادن خلاصه صب از ساعت پنج بیدار منتظر تا بلاخره ساعت ۱۲ظهرنوبتم شد و بعداز از نیم ساعت پرسنل اتاق عمل منو بردن که برم عمل کنم خلاصه وارد اتاق عمل شدم پرسنل بیمارستان بعد از چهار بار تلاش خواست سوند بذاره برام که نتونست هی سوند و میذاشت هی در میاورد اذیت شدم یکم اما تحمل کردم تا اینکه نتونست بذاره و دکترمو صدا زد و اون امد گذاشت بعدش دکتر بیهوشی امد بی حسم کرد به محض گرم شدن بدنم سریع اماده کردنم و عمل شروع شد بدون صبر کردن که کامل بی حس شم و من تمام تایم حس داشتم هرچی میگفتم حس دارم میگفتن حس داری اما درد و حس نمیکنی اما در صورتی که من تک به تک کارای که روم انجام میشد و حس میکردن و موقع ساکشن بود یا فشار برای خروج بچه یه دردی تو قفسه سینه داشتم که قشنگ انگار کلیمو و قلبمو دارن میکنن خیلی بد بود دیگه اونجا حس کردم دارم میمیرم کلی موقع عمل داشتم بالا میاوردم ولی چون چیزی نخورده بودم بخیر گذشت و در اخر یه ضد تهوع زدن زمانی که داشتن بخیه هامو میزدن من تازه بی حس شدم و حسی دیگه نداشتم که عمل تموم شد میشه گفت بی درد ترینش ماساژ شکمی بود چون تایم بی حس شدنم اخر عمل بود و بی حسی قوی داشتم بدنم حس نکردم چیزی خلاصه خیلییییی اذیت شدم و تجربه ناخوشایندی داشتم در صورتی که سر زایمان اول بهترین تجربه بود برام
ا
مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین، پارت 8⃣

همه سرعتشون‌و چند برابر کرده بودن.🔴

دوتا پرستار دست‌هامو گرفتن و گفتن حرکت نده(فرصت نشد ببندن)

و فوری یه پارچه کشیدن جلوی صورتم که نبینم 😰

ندیدم اما حس کردم شکم نازنینم پاره شد و این حس بدون درد نبود😢
داد زدم:
درد رو حس می‌کنم،‌ هنوز بی‌حس...

خودشون می‌دونستن بی‌حس نشدم چون از تزریق تا برش زمان زیادی نگذشت🤯

دکتر گفت:

— باشه عزیزم😚

و دیدم که یه ماسک از بالای سرم داره میاد پایین.👀

هنوز رسیده و نرسیده بود، بی‌هوش شدم و دیگه چیزی نفهمیدم🤩

قبل از زایمان تنها خوشحالیم این بود که اگه سوزن بی‌حسی رو تحمل می‌کنم، زمان تولد دخترم می‌بینمش، صدای گریه‌شو می‌شنوم، سرش‌و رو سینه‌م می‌ذارن و صورت‌مو می‌چسبونم به صورت نرمش اما از این نعمت محروم شدم😔
هرچند همون دکتر بیهوشی از لختی لختی نی‌نی عکس گرفته بود و بعداً بهم نشون دادن🥲😍

پارت بعد، تجربه‌ی ریکاوری رو می‌گم🙋🏻‍♀

#فرزندپروری#بارداری#زایمان#نوزادی
مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین، پارت 7⃣
اما وقتی مثل بچه‌های حرف‌ گوش‌کن خم شدم و شونه‌هامو شُل کردم یهو اون فشاردفع ادرار به اوج خودش رسید و کیسه‌‌ی آبم با صدا و شدت پاره شد🙊
پاره شدنش به کنار، کجا ریخت؟!💦
سرتاپای دکتر بیهوشی؛ عینکی هم بود، حساب شیشه‌های عینکشو بکنید🤣
دیگه من اون لحظه کم مونده بود از حس معذب بودن و خجالت، خودم بیهوش بشم و به بی‌حسی احتیاجی پیدا نکنم🙄
اما دقیقا توی همین لحظه دکترم رو دیدم که آماده‌ی زایمان و کاملا استریل از در اومد داخل و همزمان فریاد زد:
_ من دارم کف پاشو می‌بینم👣
مریض چرا هنوز بی‌حس نشده؟!
منم با خودم گفتم کجایی خانوم دکتر که این‌جا آقای دکتر همه جای ما رو دید، کف پا که چیزی نیست!🤕
ولی وقتی دیدم همه به خودشون افتادن و سرعتشون چند برابر شد، فهمیدم منظورش کف پای بچه بوده، نه من😰
از یه طرف خم بودم برای بی‌حسی، از یه طرف دکتر معاینه می‌کرد😐
وضعیت عجیبی بود و عجیب‌تر این‌که دکتر شروع کرد بد و بی‌راه گفتن که دختر، ۹ سانتی! چرا ان‌قدر دیر اومدی؟😡
(بد و بی‌راه گفتن از سر دلسوزی، دکترم خیلی خانوم مهربون و خیر خواهیه. برای مشهدی‌هایی که پرسیده بودن، من تحت نظر دکتر مهرنوش فرشچیان بودم🌺)
خلاصه که من با دهانه‌ی رحم ۹ سانت باز شده، روی تخت اتاق عمل و در انتظار بی‌حس شدن، داشتم به این فکر می‌کردم که کاش توی کار خدا دخالت نکرده بودم و ان‌قدر دعا نکرده بودم بچه بریچ بمونه، اگه سفال بود همون جا به دنیا می‌اومد، با دردی که واقعا غیر قابل تحمل نبود🙆🏻‍♀
اما گاهی خدا چیزی که می‌خوای رو بهت می‌ده و می‌ذاره نتیجه رو خودت تماشا کنی...🤭
پ‌ن: بحث کف پا بود، عکس آزمایش کف پا گذاشتم😂👣
بریم پارت بعد، برای ادامه‌ش🙋🏻‍♀
#بارداری#فرزندپروری#زایمان#نوزادی
مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین، پارت 5⃣

روی همون تخت معاینه‌، لباس اتاق عمل بهم پوشوندن😬
پرسنل خودشون با عجله چند نفری لباسامو درآوردن و با ویلچر به زایشگاه تحویل دادن.👨🏻‍🦼
اون‌جا هم به‌جای یه نفر، چند نفر اومدن🧍‍♀🧍‍♀
و از هر طرف هرکاری خواستن، کردن!😫
یکی سوند گذاشت😭
یکی رگ گرفت که پاره کرد و گند زد😭
یکی سوال می‌پرسید، سوالایی که از بدو ورود صدبار جواب داده بودم😭
و من اون وسط با وجود سوند، احساس ادرار با فشار شدید داشتم.😭
حس می‌کردم هر لحظه ممکنه مثانه‌م پاره بشه.😰
هرچی هم می‌گفتم کسی محل نمی‌داد.😒
حدودا ساعت ۵ و ده دقیقه دکترم رسید و همزمان منو از زایشگاه منتقل کردن اتاق عمل🚪
از قبل می‌دونستم بیمارستان امام حسین علاوه بر مقنعه، شنل بلند و پوشیده می‌ده که حجاب کامل رعایت می‌شه اما من متفاوت با بقیه، داشتم با همون لباس پشت باز و موهای ژولیده شده از درد، می‌چرخیدم واسه خودم!😁
هی می‌گفتم یه چیزی بدید بندازم روم، می‌گفتن وقت نیست بیخیال شو و من چاره‌ای جز بیخیال شدن نداشتم و نمی‌دونستم اون‌جا، قسمت خوب ماجراست!😏
از زایمان سزارین هیچ اطلاعاتی نداشتم.😕
از اتاق عمل می ترسیدم چون نرفته بودم، تجربه و پیش‌زمینه‌ی فکری‌ای ازش نداشتم و مهم‌تر از همه سوند و آمپول بی‌حسی برام غول بود👹
ولی تا اون لحظه معاینه، سوند و خوابیدن روی تخت اتاق عمل رو تجربه کرده بودم بدون این که بفهمم کی اتفاق افتادن!🙆🏻‍♀
به خودم که اومدم دیدم روی تخت اتاق عمل خوابیدم، مظلووووم☹️
دما پایین و سرد، اما من از درون داغ و گر گرفته؛ چرا؟!🧏🏻‍♀
ادامه پارت بعد🙋🏻‍♀
#فرزندپروری#بارداری#زایمان