پارسال دقیقا همین روز بود که فهمیدیم نی نی مون دختره😍
از ویار و فرم شکمم اینا همه میگفتن پسره ، بدون استثنا میگفتن پسره
ولی من صد درصد میدونستم دختره ، به دلم افتاده بود از اولش، فقط به همسر و مامانم گفته بودم که من به دلم افتاده که دختره، اونا هم راضی بودن که دختر باشه ، چون همسرم عاشق دختره ، مامانمم میگفت خواهر نداری اگه دختر باشه همدم و رفیقت میشه
۱۴ هفته بودم که رفتم سونو ، چون تو غربالگری مشخص نشد، بعد اینکه جواب رو گفتن دوتا کیک خریدیم ، یکیشو برا مامان و برادر من ، یکیشم برا خانواده همسر
مامانم که گل از گلش شکفت ، برادرمم کیف میکرد
ولی شبش که مهمون خونه مادرشوهرم بودیم ، با ذوق خواهرشوهرام کیک رو گرفتن و بردن آشپز خونه باز کردن و دیدن صورتیه،،، همشون اخماشون تو هم رفت و خونه سوت و کور شد ، به زور خودمو نگهداشته بودم که گریه نکنم همشون ماتم گرفتن، بعدش دیدن خیلی بد شد گفتن عیب نداره انشالله اونیکی پسر میشه🫠 همسرمم خیلی ناراحت شده بود زود شام خوردیم و از خونشون زدیم بیرون
الان دایه مهربانتر از مادر شدن برا دخترم، هی زنگ میزنن بیار ببینیمش
بعضا میبریم ولی بازم دلم رضا نیس باهاش بازی کنن یا ببیننش
الان دخترم شده دین و ایمان همشون

تصویر
۹ پاسخ

نمیدونم چرا اینقدر فرق میذارن تنها چیزی که مهمه اینه سالم باشه منم تا قبل بچم دختر بشه نمیدونستم پسر چقدر برای بعضیا مهمه

هیچوقت یادم نمیره در حال اقدام به بارداری بودم روز مادر ۴۰۳ تست زدم یه خط کم رنگ افتاد گفتم خودمو امیدوار نکنم برم آزمایش بدم بعد تو آزمایشگاه اینقدر استرس داشتم وقتی بهم گفتن مثبته و باردارم از شوق گریه میکردم احساس می‌کردم هیچوقت تو زندگیم به اندازه اون لحظه بیش از حد خوشحال نشدم وقتی هم اومدیم خونه و به پدرشوهر و مادرشوهرم گفتیم خداییش خیلی ذوق کردن الهی خدا به هر کس در انتظار مادر شدن هست نی نی صحیح و سالم و سلامت بده 🥺😍

خانواده همسرم پسر دوستن
منم از الان که تو اقدام هستم استرس گرفتم

الهی بگردمم ، قربونش برم فسقلی🥲🥲✨

منم شبی که فهمیدیم باردارم با ذوق رفتیم به مادر شوهرم بگیم شیرینی خریدیم و رفتیم وقتی که فهمید گفت اااا هیچوقت فکر نمی‌کردم باردار بشی 😢🥺ماهم گفتیم تو این یازده سال خودمون نخواستیم چون شرایط شو نداشتیم هیچوقت یادم نمیره

من که مادرشوهرم دعا میکرد دختر باشه جمعیت خانم ها بیشتر بشن میگفت دختره که برات میمونه همدمت میشه و همیشه کنارته .میگفت هردو خوبه ولی اولی دختر بشه بعد پسر بشه برات

برعکس خونواده همسرم عاشق دخترن چون ماشاالله نوه هاشون همه پسرن فقط از ما دو تا نوه دختری دارن

من جات باشه یه تیکه میندازم بهشون دو هزاریشون بیوفته نفرت دارم از همچین ادمایی

وای چقد بدم میاد از این افکار فک فامیل منم همینجورین نمدونم انگار ما دختر نبودیم ... بعد عمدن میگفتن توعلاعمت ب دختر میخوره شاید سونو اشتباگفته یکاری باهام کردن تا توزایشگاه فکرکردم اشتباهه ..
خدا نینیتو حفظ کنه عزیزم

سوال های مرتبط

مامان هاکان 👼💙 مامان هاکان 👼💙 ۱ سالگی
😔نمیدونم چرا ولی هیشوقت خاطرات بد زایمانم از یادم نمیره کل حاملگی خونه مامانم استراحت مطلق بودم یه نفر از خانواده همسرم نیومدن بگن خوبی بدی .. به کنار بعد زایمان که از بیمارستان مرخص شدیم رفتم خونه مامانم خانوادش گوششو پر کردن و دعوا راه انداختن اومدن بچه رو ببرن بمنم گفتن میایی بیا نمیایی خود دانی منم کسیو که ۹ ماه تو وجودم بودو نمیتونستم ول کنم منم باهاشون اومدممم .. خلاصه با مامانم اینا دعوا کردن و منو اوردن خونه خودم که تازه خونه رو چیده بودم و هیچی نبود مامانمم نزاشتن بیاد پیشم بمونه . خلاصه من اومدم شیر نداشتم اصلا بچمم تا صبح گریه میکرد یزیدا براش شیر خشک نمیدادن که بچه شیر خشکی میشه بچم سه روز گرسنه موند فقط با اب .😭 انقد بی حال بود دیگه گریه هم نمیکرد بردیم دکتر . البته یه دکتر بی سواد . استامیفون داد هر دو ساعت پنج قطره . مادر شوهرمم قطره چکونو پر میکرد میریخت دهن بچم میگفت بزا زود تبش بیاد پایین 😭😭😭😭 بیچاره بچم دیگه یه ذره هم گریه نمیکرد خدا به دادش برسه خاله شوهرم اومد تب سنج اورد دیدیم تب بچه ۳۸.۵ درجا گفت ببریم بیمارستان بردیمش ازمایش گرفتن به زور رگش پیدا میشد بچمو سوراخ کردن دستشو زردیش ۱۵ بود پسرم بستری شد دکتر اومد داد زد گفت به بچه انقد شیر ندادین و استا دادین بدنش کم اب شده خونش لخته زده 😔😔😭😭😭😭خدایا میگفتن اگه دیر میاوردین بچه تلف میشد خدایااا به بزرگیت قسم هیچ مادریو با بچش امتحان نکنه . من با سانسور نوشتم .. من عاشق شوهرم بودم . هستم ولی رفتارایی که با من کرد هیشوقت یادم نمیره تا اخر عمرم بخاطر اون دردایی که کشیدم اون استرسایی که چن روز کشیدم یادم نمیره خدایا مرسی که پسرمو بهم برگردوندی
مامان پناه 🥺 مامان پناه 🥺 ۹ ماهگی
پارت+۶
داستان سزارین من 😥

دیگه خلاصه جاریم که اومد حس پاهام کم کم برگشت دکترا گفتن باید کم کم سعی کنی به پاشدن و راه رفتن منم سعی کردم بلند شم ولی هر کاری کردم خیلی سخت بود بلند بشم ولی بخیه زده بودن واقعا برای بار اول خیلی سخت بود دیگه منم بلاخره موفق شدم خودم.و به لبه‌ی تخت رسوندم بعدش قرار بود بلند. شم و واستم اینی که تا لبه ی تخت بیام یه بدی داشت اینی که کامل واستم دیگه بدتر پاشدن اصن خیلی بد بود کل دردام انگار فشارش روی بخیه ی شکممم بود ارو ارو شروع کردم به راه رفتن البته نمی‌تونستم کامل صاف باشم خمیده راه رفتم دکتر گف تا موقعی ببخشید مدفوع نکنی نمیتونی بری خونه من هم تا عصر بلاخره تونستم دستشویی برم و گفتن امشب میتونی بری خونه جاریم زنگ زد به همسرم که بیاد دنبالمون همسرم اومد ساعت های ۱۰ ۹ این جوریا بود منم راحت تو ماشین نشستم و رفتیم خونه یکم سخت بود ولی اونقدر نه خلاصه که بگم خیلی از زایمان سزارین خودم راضی بودم واقعا موقع بلند شد اولش سخت بود چون واقعا آسون نیست که هفت لایه ی شکم برش زدن و بخیه کردن ولی خیلی راحت بود اگه صد بازم برگردم عقب میگم سزارین تو خونه هم که رفتم فقط موقعی که میخواستم بلند شم برم دستشویی تا دو روز یکم تو اذیت بودم اونم نه شدید ولی در کل کلی راضی بودم ایشالله مامان هاییم که استرس زایمان دارن میترسن خدا کمکشون کنه و هر چه سریع تر فارق شون کنه 😍

پایان .....