۱۸ پاسخ

شما باید زنگ می‌زدی همون موقع میگفتی ما قراره بیایم جایی نرین خب اونکه نمیتونه منتظر خبر شما بمونه عیده اونم شوهرش گفته نشینیم خونه بریم بچرخیم

من ناراحت میشدم البته اگه سریع خبر میدادم شما میگی یه ساعت طول کشید لابد فک کرده نمیرید دیگه

چون بعد یک ساعت گفتی اونم رفت بیرون من ناراحت نمیشدم رابطه خاهرانه تونو بااین چیزا خراب نکن گلم
خونه تو میخاس چند ساعت بمونه ک گفت بچم اذیت میکنه ولی خونه فامیل شوهر در حد عید دیدنی رفت اصلا جای ناراحتی نداره ی وقت مناسب تر فقط صبر کن خودش بهت خبر بده

عزیزم مقصر تویی باید اول خبر میدادی بعد حاضر میشدی

خب رفتن بیرون دیگه ..بگو کی بیاییم که باشی

عزیزم کلا خواهرا از هم دلگیر نمیشن سخت نگیر ولی اینکه گفته با بچه نمیتونم بیام خونتون اونم خونه خواهر که ادم راحت تر از بقیه جاها هست چجوری رفته خونه پسر خاله شوهرش خب همون جوری هم میومو خونه شما حالام اشکالی نداره بشین خونه زنگ زد بگو ناراحت شدم

وقتی با شوهرت هماهنگ کردی و اوکی شد که بری بهش گفتی ؟

همون موقع که قطع کردی و شوهرت گفتی و راضی شد بش زنگ زدی؟؟؟ گفتی داریم میایم؟؟

چطور میشه خونه تو نمیتونه بیاذ ولی خونه یکی دیگ میتونه بره…
به نظرم اینو بکوب تو صورتش!

چطور میگه نمیام خونت دخترم اذیت میکنه اما خونه پسرخاله شوهرش اذیت نمیکنه که یساعت بعدش میره اگر من بودم ناراحت میشدم

خودتونو برای چیزای بی ارزش ناراحت نکنین دنیا دو روز

چی بگیم
من چی بگم بعد ماه ها رفتم خونه خواهرم دخترشو کرده بود اتاق دهنش گذاشته بود نیاد بیرون حتی سلام نکرد منم خیلی بدم اومد زود برگشتیم دیگ هم نمیرم قبل عید رفته بودیم

یه ساعت طول کشیده حتما گفته نمیای
خواهرته ناراحت نشو بگو زود بیا شب بیایم پیشتون

آره ناراحت شو دیگه هم نرو

منو خواهرم این حرفارو نداریم میگفتم عجب خری هستی میگی من بیام بعد میری بیرون

به نظرم نرو.حداقل میتونست زنگ بزنه بگه برنامتون چیه میاین

واااااا خب معلومه که ناراحت میشدم

😐😐😐😐معلومه حق داری بتو میگه بیا خودش رفته من بودم‌ دیگه نه میگفتم بیا نه میرفتم عجب

سوال های مرتبط

مامان رهام🦁☀️ مامان رهام🦁☀️ ۱۳ ماهگی
سلام مامانا دو روز پیش زنداییم زنگ زد همسن خودمه و باهاش تقریین راحتم اونم همینطور زنگ زد گفت ک فلانی و فلانی میخان بیان خونه ما شما هم بیاید پنجشنبه (فلانی میشه دوست داییم ک ما چند سری مسافرت رفتیم اکیپی باهم ک تقریبن یکیش با شوهرم رفیقن ) حالا ما ی مدته رفت امادا کم شد بعد زایمان من چند سریم زنگ زد واس بیرون ما شرایط نبود نرفتیم البته من یبار دعوتشون کردم بعد زنگ ک زد بعدش گقت تو اگ میشه صبح بیا منم دست تنهام منم گفتم من با بچه کوچیک خیلی نمیتونم کمک کنم گفت ن واس کمک بیا من استرسم کم بشه تنهام نیای دایی رو میگم نره سر کار گفتم باشه ببینم چی میشه بعد گفت هنوز دعوت نکرده کسیو امروز غروب میخاسته دعوت کنه ک منم خدنه مامانم بودم میخاستم ببینم مهمونی هست برگردم خونمون چون بیرون شهره خونشون واس همین خودم زنگ زدم ک چیشد گففت بازارا واس خرید مهمونی گفت ک اره هستن بیاید بعد دیگ نگفت دوباره از صبح بیا و فلان حالا نمیدونم از صبح برم یا ن چون با بچه کوچیک یکم سخته اونم ی پسر شیطون ۶ ساله داره از طرفی دلم نمیخاد برم از طرف دیگ برم میدونم بچم اذیت میشه از دست بچش هم اینوه غروب زنگ زدم اصلن نگفت از صبح بیا و فلان .پوشکش شیر خشک رفلاکس
مامان قند و نبات مامان قند و نبات ۱۵ ماهگی