سلام مامانا دو روز پیش زنداییم زنگ زد همسن خودمه و باهاش تقریین راحتم اونم همینطور زنگ زد گفت ک فلانی و فلانی میخان بیان خونه ما شما هم بیاید پنجشنبه (فلانی میشه دوست داییم ک ما چند سری مسافرت رفتیم اکیپی باهم ک تقریبن یکیش با شوهرم رفیقن ) حالا ما ی مدته رفت امادا کم شد بعد زایمان من چند سریم زنگ زد واس بیرون ما شرایط نبود نرفتیم البته من یبار دعوتشون کردم بعد زنگ ک زد بعدش گقت تو اگ میشه صبح بیا منم دست تنهام منم گفتم من با بچه کوچیک خیلی نمیتونم کمک کنم گفت ن واس کمک بیا من استرسم کم بشه تنهام نیای دایی رو میگم نره سر کار گفتم باشه ببینم چی میشه بعد گفت هنوز دعوت نکرده کسیو امروز غروب میخاسته دعوت کنه ک منم خدنه مامانم بودم میخاستم ببینم مهمونی هست برگردم خونمون چون بیرون شهره خونشون واس همین خودم زنگ زدم ک چیشد گففت بازارا واس خرید مهمونی گفت ک اره هستن بیاید بعد دیگ نگفت دوباره از صبح بیا و فلان حالا نمیدونم از صبح برم یا ن چون با بچه کوچیک یکم سخته اونم ی پسر شیطون ۶ ساله داره از طرفی دلم نمیخاد برم از طرف دیگ برم میدونم بچم اذیت میشه از دست بچش هم اینوه غروب زنگ زدم اصلن نگفت از صبح بیا و فلان .پوشکش شیر خشک رفلاکس

تصویر
۷ پاسخ

عزیزم به نظر من صبح زنگ بزن بگو کارات به کجا رسید انجام دادی یا بیامکمک
ولی رفتی بچهرو بغل بگیر در حد نظارت که نمک کمه اینو درست کن اونو نکن
بچه از هر چیزی مهمتر

بنظرم بعد نهار برو بگو آره شب قبل خیلی بیتابی کرد بچم صبح تازه خوابیده، منم دیگه بیدار شد گفتم نهار‌ نی‌نی رو بدم گرسنه نباشه بیشتر اذیت بشه حالا دیگه نهار بچم رو دادم اومدم

به نظر من برو فقط به بچت برس از نرفتن بهتره هم خوشحال میشه از صبح رفتی هم تو به کاراش کار نداشته باش به بچت برس خودش میفهمه انتظار کمک نداره ازت

واسه من پیش اومده اینجوری واسه کمک برم
پسرمو پیش مامانم میزارم میرم کمک برمیگردم خونم حاظر میشم بعدش با همسرم میریم مهمونی یا اینکه اگه پسرم همون روز خوش اخلاق باشه پسرمم میبرم

بنظرم برو‌ ولی هوای بچتم داشته باش

بچه دار کمک نمیتونه بکنه مگه از وقت بچه بزنی اونم میگی یه بچه شیطون هست من بودم در صورت اصرار غروب میرفتم اگه هم شل تعارف می کرد اصلا نمی‌رفتم

بنظرم برو ولی بیشتر وقتت صرف بچت کن
حواست باشه اذیت نشه

سوال های مرتبط

مامان سوگندوصدرا☘️ مامان سوگندوصدرا☘️ ۱۶ ماهگی
شیرخشک.پوشک.مای بیبی.رفلاکس.تب .فرزندپروری
سلام خانوما عصابم انقد خورده ک نگو
شوهرم چهارشنبه رفت شهر دیگه خونه ی عموش تا تو ساختمان سازی بهشون کمک کنه (بدون دستمز) ینی از جووون براشون مایه گذاشته
بعد بهم گفت توام بیا بریم من نرفتم عصری زنگ زد ک میام شماروهم بیارم تا جمعه میمونیم تا خونشون تموم بشه
دیگه مجبور شدم رفتم
شوهرم از ساعت۵صبح تا ۱۲ شب تو ساختمان بهشون کمک میکرد
منم توخونه هرکاری از دستم برمیومد انجام میدادم دیگه فک کن ازوقتی من رفتم زن خونه یه بارم ظرف نشست یه بارم خونه رو جارو نزد همه کارارو من میکردم حتی بچه هاشم میخوابوندم
بعد شوهرم قراربود امروز بره مرز یه هفته اینا بمونه شوهر اونم قراربود بره من تعارف کردم ک بیا بریم خونمون ن شما تنها باش ن من
تازه یه بچه همسن سوگند داره و یه بچه همسن صدرا
بعد دخترش همش به وسایل سوگند زور میگه اصلا قبول نمیکنه ک باهم بازی کنن سوگند هم ازاون یاد گرفته اصلا باهاش بازی نمیکنهدرحالی ک سوگند خیلی بچه اجتماعی هست با هربچه ای میسازه باهاش بازی میکنه ولی نمیدونم چرا بادختر این لج میکنه
بقیشو کامنت میکنم
مامان روشنا مامان روشنا ۲ سالگی
خانما یه چالش همگی بیاین از تجربه زایمانتون بگین چقدر دلم تنگ اون روزه

خب ب نام خدا من 36 هفته بودم خداروشکر ک امپول ریه زده بودم و سونو وزن گفت بچت دوهفته جلو تره من یه شب عصر زدم بیرون رفتم خونه مامانم اینا خیلی حالم خوب نبود شکمم انقدر سفت شوده بود خودمم دیگ خسته شوده بودم ما تو روستا زندگی میکنم بعد جاریمم باردار بود اون میخاست بره تو شهر دکتر زنان منم گفت ک ماشین ک خالیه منم برن یه نوار قلب بگیرم چی میشه بعد داشتم نیرفتم بابام گفت کجا گفتم دارم میرم زایمان کنم گفت برو بشین سر جات چرت نگو بعد خلاصه ک رفتم شهر پیشه دکتر گفت باید معاینه بشی وای معاینه ک وحشناک بود مردمو زنده شودم تازه اینم بگم من تنها رفته بودم با جاریم بعد ک معاینه کرد گفت یه سانت بازی هنوز وقت داری برو خونه استراحت کن منم خودسر رفتم بیمارستان برا نوار قلب بعد ماماازم نوار قلب گرفت یه ساعت بود ک هی ازم نوار قلب میگرفتن هی در گوش هم پچ‌پچ میکرن بعد معاینه یکم دردم شروع شوده بود فشارم رفته بود رو 16 نوار قلب بچه هی بد میشو جاریم هی بهم دل داری میداد میگفت چیزی نیس یهو یه پرستار امد گفت زنگ بزن ب شوهرت بیاد وقته زایمانته زود باش باید سریع بری اصفهان زایمان کنی چون مکنه بچه بره تو دستگاه بعد زنگ زدم شوهرم مغازه بود فکر کرد الکی میگم منم گریه میکردم ک بچه م نمیدونم چیش شوده اونم هی میگفتن زود باش دیر میشه زنگ زدم مامانم گفتم برو ساک بچه را اماده کن بیارین انقدر گریه میکردم 😂
مامان جان👼🏻 مامان جان👼🏻 ۱۳ ماهگی
مامانا شوهرم ی اخلاق عجیب داره
اصلا نمی تونه از یچیز دوتا داشته باشه
از وقتی ازدواج کردیم همیشه یک دست لباس کار داره
یعنی اگ همون یک دستش من یادم بره بشورم لباس نداره واسه کار بپوشه
نه اینکه بگم نمیخره ،همیشه میخره ولی اگه دو دست داشته باشه یک دستشو میبخشه میره . یا به محض اینکه یک دست جدید میخره قبلیا رو‌میبخشه میره. اگه دو تا همزمان بخره یکیشو میده یا به کارگراش یا دوستش یا هر کی .‌هر چی میگم بابا ممکنه من یادم بره میشورم .میگه باشه دیگه باید دو دست داشته باشم ولی بازم یک هفته نشده طاقت نمیاره میدشون ب یکی میره😐
امروز ناهار زرشک پلو درست کردم از حد نرمالمون یذره بیشتر درست کردم ک واسه شامم ک تنهام بخورم . سفره رو کشیدم گفت عه زیاد درست کردی؟گفتم اره یکم بیشتر درست کردم . سریع زنگ زد ب مامانش اینا ک غذا چی خوردین ؟غذای ما زیاده . اونا هم گفتن خوردیم ما . بعد زنگ زد ب دوستش ک عاشق زرشک پلوهای من هست . گفت خانمم زرشک پلو دذست کرده یک ربع دیگه در خونتونم میارم واست .‌😐منم روم نشد بگم بابا میخوام واسه شامم
کلا پولم داشته باشه همینجوره . اول ماه هر دیقه بهم زنگ میزنه مبگه چی میخوای .مثلا بگم پفک میره ده تا میخره . بگم میوه میره انقد میخره تا خراب میشن .بعد تا اخر مله پول کم میاره،منم اومدم انقد صندوق گذاشتم و وام گرفتم ک پول کمی تو دستش بمونه . چون زیاد دستش باشه یا میبخششون یا همه رو یک هفته ای حروم میکنه 😐😐😐
شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک