۲۶ پاسخ

بچه داشتنم اونقدرا چیز خاصی نیست . داشتش هم پر از درده. قبل عید پسرم ۱۵ روز بیمارستان بود انقدر اون روزا هرروزش برام درد داشت که حد و حساب نداره . خداروشکر الان خوبه . ولی میخوام بگم که بچه داشتن همچین اش دهن سوزی نیست

عزیزم انشاالله به زودی دامنت سبز بشه ناامید نباش نوبت تو هم میشه گلم

بنظرم همینک از دیدم بچه ی دیگران حالت بد میشه ی انرژی منفیه ،عوضش خوشحال شو و بهشون عشق بورز تا خدا نصیبت کنه ایشالا

خیلی درکت میکنم منم دقیقاااا همین حسو تجربه میکنم🥹💔 وقتی بچه های بقیه رو بغل میکنم یه حسرت عمیق ته قلبم به وجود میاد😔

حال منم همینه...

منم اول همینجوری بودم ۴سال بچه دار نشدم خیلی زجر کشیدم الان دو تا پسر دارم ولی الان اگر به عقب برگردم اصلا خودمو عذاب نمیدم زمانش که برسه خدا بهت بچه میده پس خودتو سرگرم کن هز زندگی لذت ببر من الان دلم لک زده برای یه روز که بتونم فقط،ماله خودم باشم بچه کلی دردسر داره پس تا وقت داری از جوانیت استفاده کن که دیگه برنمیگرده

شاید اگه یکنفر بتونه تورو درکت کنه اون منم... قشنگ عمق حرفاتو فهمیدم...وچقدر بد که منم این لحظات و روزها رو دارم پشت سر میزارم
من ۱۲ ساله چشم انتظارم
نا امید نشو الهی که بزودی با بیبی چک مثبت تایپیکاتو ببینیم
ناراحتی نکن انشالله جواب میگیری

منم تجربه کردم واقعا درکت میکنم خدا انشآلله به زودی جواب این همه سختی و صبر کردن رو میده نا امید نباش عزیزم❤️

عزیزم درکت می کنم بخدا منم همینم دوتا انتقال منفی دیگه واقعا شکستم اما امید همیشه هست نا امید نباش بازم تلاش کن

عزیزم انشاءالله بزودی مادر میشی😍امیدتو ازدست نده فقد به خدا توکل کن🤲🏼

الهی عزیزم از خدا می‌خوام بهت یه نی نی ناز و خوشگل بده امیدوارم همه اونایی ک بچه می‌خوان صاحب فرزند بشن خدا خودش کمک کنه

ایشالله هر چه زودتر باردار بشی عزیزم از ته قلبم برات دعا میکنم 🤲🤲🤲🤲

همه چیز به وقتش عزیزم
درکت میکنم (:

کاملا درکت میکنم من در حالی که دوبار لی یو ای و دوبار ای وی اف کرده بودم حامله نشدم اونو حتی خواهرم بعد دوازده سال با وجود ای یو دی حامله شده بود من کلی غصه میخوردم اما یهو گفتم بیخیالش انتقال میدم شد شد نشد میرم پی زندگی خودم و خوشگذرونی دقیقا همون ماه حامله شدم پس بیخیال باش عزیزم

این همه امپول برای چیه

خدا بزرگه عزیزم
نوبت توم میرسه
مام تو جمعمون بچه ۶ ماه بود
نازش که میدادم چشمام اشکی میشد و بقیه متوجه میشدن

سلام خیلی سخته منم تجربه کردم
خدا بزرگه انشاالله قسمت همه بشه قسمت ما ام بشه

منم مثل توام ۲سال در انتظارم ولی نشده دکتر برام عکس رنگی نوشت گفت شاید لوله هام بسته شده اونم که جنگ شد و بیخیال شدیم فعلا 😅

پس چرا آمپول پروژسترون میزنی

دامن شما هم به زودی سبز میشه ایشالله

ناامیدنباش امیدت به خداباشه.. خودش وقتش برسه بهت میده.. منم مثل شما چشم انتظارم اما امیدم به خداست ان شاالله به همین زودی دامن هردومون سبز میکنه

چند روز پیش همین اتفاق برام گذشت…❤️‍🩹
لبخند الکی میزدم و رو چهره‌م خشک می‌شد
💔

غصه نخور هممون داریم همین چیزا تجربه میکنیم مطمنم جبران میشه

عزیزم مشکلتون چیه مگه نگران نباش انجام میشه

انشالله که خدا تمام سختی ها تو بزودی جبران میکنه

😔😔😔😔😔

سوال های مرتبط

مامان شازده پسر👶👶 مامان شازده پسر👶👶 هفته بیست‌وچهارم بارداری
این روزها زندگی من خلاصه شده در مشت های پر از قرص و درد آمپول هایی که هر روز مهمان تنم میشوند هر کدام از این قرص ها قصه ای دارند قصه ای از دردهایی که میخاهم فراموششان کنم از امید هایی که میخاهم زنده نگهشون دارم آمپول ها هم هرچند تلخ و ناخوشایند باشد اما نشانی های هستن که از تلاش که برای بهبودی و برای رسیدن به آن آرزوی شیرین میکنم
گاهی درمیان این همه دارو احساس میکنم دیگر بدنم دیگر توان ندارد خسته میشوم از این همه درد و انتظار اما بعد تصویری از آن لبخند شیرین از آن آغوش گرم که در انتظارش هستم در ذهنم جرقه میزند و همین تصویر به من قدرت می دهد که دوباره بلند بشوم و قرص بعدی را بخورم و برای آمپول دیگری آماده بشوم میدانم که این روزها میگذرد میدانم که این درد ها همیشگی نیستن من برای هدف بزرگتری تلاش میکنم برای آینده ای که میدانم ارزش این همه سختی را خواهد داشت این قرص ها و آمپول ها بخشی کوچکی از مسیری هستن که باید طی کنم تا به آن آرامش و شادی ابدی برسم🙂🙂🙃
آیدا آیدا قصد بارداری
چهار روز… فقط چهار روز سهم من از مادر بودنت شد..
چهار روزی که به جای اینکه تو را در آغوشم بگیرم، پشت شیشه‌های NICU چشم به دستگاه‌ها و نفس‌های کوچکت دوخته بودم.
۳۲ هفته تمام منتظر آمدنت بودم…
با هزار آرزو، با هزار خیال از روزهایی که بزرگ شدنت را می‌دیدم.
اما وقتی آمدی، آن‌قدر کوچک بودی که دنیا برایت سخت بود…
پسرم، من صدای گریه‌هایت را آن‌طور که باید نشنیدم،
آن‌طور که باید در آغوشم نگرفتم،
اما هر لحظه از آن چهار روز، قلبم کنار تو بود.
تو جنگیدی… با همان قلب کوچک و نفس‌های کوچکت جنگیدی.
و من هر روز پشت آن شیشه دعا کردم که بمانی… که برگردی به آغوشم…
اما رفتنت چیزی از مادر بودنم کم نمی‌کند.
تو فرزند منی؛
پسری که فقط چهار روز در این دنیا بود،
اما تا آخر عمر در تمام وجود من زندگی می‌کند.
خاطره‌ی آن چهار روز، بوی تو، انتظار پشت درِ NICU و عشقی که به تو داشتم…
همه‌ی چیزی است که از تو برای همیشه با خودم نگه می‌دارم.
بخواب آرامِ جانِ مادر…
کوتاه بودنت، اما عمیق‌تر از تمام سال‌های دنیا در قلبم ماندگار شد؛
تو فقط چهار روز مهمان این جهان بودی، اما تا همیشه در قلب مادرت خانه داری.
#بارداری#پوشک#فرزند