۴ پاسخ

عزیزم😍😍😍😍 مامانشو میشناسه

دختر منم اینجوری من پیشش نباشم بی قرار میشه تو خونه هم کنارش نباشم صداش بزنم آروم میشه بریم مهمونی بغل کسی بره بی قرار میشه دستشو بگیرم احساس امنیت میکنه آروم میشه

دقیقا
دختر بزرگم ویروس گرفته بردم دیروز دکتر گفت باید بستری بشه
پسرمم پیش مامانم گذاشتم
ولی تا ظهر هلاک شده بود بچم بااینکه شیر خورده بود
مامانم زنگ زد بیا پیش پسرت من میرم پیش دخترت
وقتی رفتم بغلش کردم یهو آروم شد و تو بغلم بدون شیر خوابش برد🥺🥺

دختر من اصلا بی قراری نمیکنه
یعنی تا الان که نکرده هروقت گذاشتمش خونه مامانم راحت خوابیده رفتم و برگشتم

سوال های مرتبط

مامان جوجه کوچولو😍 مامان جوجه کوچولو😍 ۱۶ ماهگی
چند تا زور بانهایت‌ جونم زدم که بچه نمونه اونجا که دخترم پرت شد بیرون😍 بهترین‌ لحظه‌ی دنیا بود شروع کردم با دخترم صحبت کردن که فاطمه نورا جانم گریه نکن و مادر اینجاست .....🥲 بازم گفت زور بزن که جفتتم‌ بیاد بیرون با یه زور زدن‌ جفتمم‌ مثل یه بچه‌ی دیگه سر خورد اومد بیرون بعدش شروع کرد به بخیه زدن که نامرد فکر کنم زیاد برش زده بود ۴۵ دقیقه فقط بخیه زد هم داخلی هم بیرونی بعدشم‌ ماماهمراهم لباساشو‌ پوشوند‌ و فسقلم‌ و آورد گرفت شیرش دادم‌. ماماهمراهم کلی ازم تعریف کرد و گفت افرین همه‌ی دهه‌ هشتادیا‌ همینقدر زبل‌ و زرنگن‌ به اسونی‌ بچه رو به دنیا میارن حتی رفته بود بیرون به شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر اینامم‌ گفته بود که عروستون خیلی وروجکه😃😂 هیچکدوم از پرستارا. و ماما ها باور نمیکردن که زایمان کردم‌ میومدن‌ با تعجب میگفتن زایمان کردی؟ آخه من اصلا کوچکترین‌ دادی‌ نزدم و گریه‌ای نکردم فقط ماماهمراهم‌ و یدونه ماما‌ رو سرم بودن‌. وقتی که رفتم بیمارستان‌ همه یه شکلی با ترحم‌ نگام میکردن که با این سن کم‌ اینجا چیکار میکنی وای این قراره خیلی اذیت بشه و ما رو اذیت کنه ولی بهشون ثابت کردم‌ که بزرگ‌ بودن و تحمل داشتن‌ به سن و سال نیست. پارت بعدی
مامان هانا مامان هانا ۱۶ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان لنا مامان لنا ۷ ماهگی
تجربه من از واکسن دو ماهگی
دیروز برای لنا واکسن زدیم. وقتی رفتیم مرکز بهداشت هرکاری کردیم بچه بیدار نشد و تو خواب و بیداری براش واکسن رو زدیم. توی مرکز بهداشت یکم گریه کرد. اومدیم خونه براش آیس پک گذاشتیم و همچنان خواب بود. ساعت نزدیکای ۳ بعدازظهر بود که رفتیم آیس پکش رو عوض کنیم که بیدار شد و بلندترین و بدترین جیغ‌های دنیا رو کشید. (درد پاش شروع شده بود) اینقدر جیغ کشید که قنداقش کردیم تا پاشو تکون نده. بعد از دو سه ساعت قنداق رو باز کردیم و اون موقع دیگه خودش پاشو تکون نمی‌داد. با توجه به این‌که هر ۴ ساعت بهش پاراکید دادم اصلا تب نکرد ولی ساعت ۵ صبح از تب داشت می‌سوخت که پاشویه براش انجام دادیم.
بچه توی این یک روزه اینقدر اذیت شده، درد کشیده و تب کرده که لپ‌هاش آب شده. حجم شیری که می‌خوره کم شده چون جون نداره مک بزنه. اینقدر درد داره و اذیته که نتونسته درست بخوابه. چون توی خواب بهش واکسن زدیم وقتی می‌خوابه استرس داره و می‌ترسه و هی بیدار می‌شه.
در مورد سوسپانسیون پاراکید این رو بگم که دیروز خیلی توی مقدارش شک کردم. در نهایت از دکتر لنا (فوق تخصص نوزادان) پرسیدم و گفتن پاراکید رو دو برابر وزن بده.