۹ پاسخ

واقعا گفتی ولی دم تویی ؟!😂هیچی نگفت؟؟ همسر من خوب مراقبت میکنه ،همکاری میکنه،ولی اگه اینجوری باهاش حرف بزنم برمیخوره بهش

خوب‌ گفتی
ولی اگه من برم بیرون بعد دعوا ،میگه برو دیگه نیا
بچمم میبره ننش نگه داره
یه انگی هم میزنه که ولش کرد رفت ،فرار‌کرد قصدش چیزه دیگه‌بوده

من میرم برای هوای خوری تره بار یا اشغال میبرم ب خدا اصلا نمی تونه نگهداره بچه رو ک من ی ساعت برای خودم باشم ماهی

چ باحال

من چون می‌دونم باباش ممکنه نتونه ازش خوب مراقبت کنه تحویل خانواده خودم میدم میرم‌بیرون

منم همسرم از خودم بهتر مراقب بچه هست

من اصولا تو هفته ۲ الی ۳ ساعت میسپارم به پدرش و خودم میرم بیرون حال و هوام عوض بشه، واقعا لازمه.

والا من جرات ندارم پنج دقیقه ب باباش بسپارم ب شدت بی خیال و بی مسئولیت🥴🥴🥴

افرین🤣

سوال های مرتبط

مامان فینقِلی مامان فینقِلی ۱ سالگی
سلام مامانای مهربون، شبتون بخیر☺️

دیشب شبِ سختی بود، دخترم رو واکسن زده بودم و خیلی اذیت شد. تا ۱بح همینطور گریه و ناله می‌کرد. همسرم هم دیگه دید من کل دیروز دخترم رو بغل گرفته بودم و شبم نخوابیدم رفت محل کارش یه حضور زد و بعدش برگشت. من دیگه خواب بودم. یه دو ساعتی دخترم رو نگه داشت و من استراحت کردم بعدش دیگه رفت. منم درگیر ناهار شدم.
از عصری هم افتادم به جون آشپزخونه.😄 خواهر همسرم فردا می‌خواد بیاد از تهران، البته شاید نیاد خونه و فقط بریم بیرون بگردیم ولی خب کار از محکم‌کاری عیب نمی کرد😂 گاز رو برق انداختم و سینک و کل خونه رو جارو برقی کشیدم . کاناپه جلوی تلوزیون خیلی کثیف شده بود، چون من همش روی اون می‌شینم و چیزی می‌خورم و کلی چرک شده بود‌ با شامپو فرش تمیز کردم خیلیییی خوب شد.
خلاصه الانم دخترم رو خوابوندم. فکر کنم یه نیم ساعتی بخوابه منم یکم دراز بکشم تا همسرم بیاد و شام بخوریم.

راستی یه سوال، من یه مقدار قابل توجه زالزالک دارم ولی خیلی از مزه‌ش خوشم نمیاد چکار کنم خراب نشن؟ چه حرکتی روشون بزنم؟ غیر از اینکه مثل میوه بخورم؟!
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۴ ماهگی
امروز بدترین ورژن مرجان بودم
۶ و نیم با رز بیدار شدم با یه سر درد عجیب کل دیشب را کابوس میدیدم شیر دادم و پوشک عوض کردم بعد طبق روال آماده کردن صبحانه و قهوه و پیاده روی صبح و گوش کردن نصفه و نیمه پادکست جوری که وسطش با بداخلاقی قطعش کردم و به همسرم گفتم تمرکز ندارم باشه یه روز دیگه اومدم با رز خونه و اونم رفت دفتر رز خوابید نهار گذاشتم و به چندتا نرونده رسیدگی کردم بیدار شد هرکار کردم نهار نخورد حوصله بازی باهاش نداشتم و فقط براش وسیله ریخته بودم که کاریم نداشته باشه چشم به راه همسر اومد و رز رو تحویل دادم و افتادم رو تخت بعد پیشنهاد داد بریم بیرون دم دستی ترین لباسم رو پوشیدم رفتم و رز انقدر تو ماشین اذیت کرد که گفتم فقط برگردیم رسیدیم خونه هرکار کردم شامش رو نخورد سر بچه ام داد زدم و غذا رو ریختم سطل زباله همسرم برد خوابوندش و الان بدون مسواک روتین پوستی اومدم تو تخت خواب میخوام بخوابم
راستی کلی چیز ناسالم خوردم چیپس کیک برنج اضافه و ....
اینجور حالم خراب بود چرا؟ نمیدونم
این عکس ۸ ماهگی خودمه در حالی که به خاطر دندون به شدت حالم خراب بوده امروز دقبقااااا حال این عکس بودم
#شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد رفلاکس فرزند پروری شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد رفلاکس
مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۱۳ ماهگی
آپدیت از ساعت ۱۱ تا ۳ امروز ما ⏰👶

طبق معمول چون شاهانو هیچ‌وقت شب‌ها پوشکشو عوض نمی‌کنم، صبح‌ها باید سریع دست به کار بشم تعویض پوشک و لباس، شستن دست و صورت، تمیز کردن بینی… خلاصه یه عملیات کامل! 😅
واقعاً بعضی وقتا حس می‌کنم دارم بمب خنثی می‌کنم 🫠💣
بعدش براش صبحانه درست کردم 🍽️
امروز فرنی آرد برنج و جو دوسر با پودر بادام و شیر بود، یه کم هم گردو و کره نارگیل ریختم توش 🥣🌰🥥 بوی خوبی گرفته بود و حسابی مقوی شد.
بعد از صبحانه معمولاً دو سه ساعتی با خودش بازی می‌کنه 🧸🚂
منم دیدم خونه یه تمیزکاری اساسی لازم داره، یه قهوه خوردمو رفتم سراغ کارا اول سینک و گاز، بعد گردگیری، بعد جارو کشی… و در آخر هم یه تغییر دکور اساسی برای کتابخونه 📚✨
چون جدیداً شاهان کتاب‌ها رو می‌ریزه پایین، ورق‌هاشو پاره می‌کنه و البته طبق معمول می‌ذاره دهنش 😅📖👶
آخر سر هم ناهار گل‌پسر رو آماده کردم 🍚🥩
امروز چلوگوشت داشت. راستش زیاد دوست ندارم تو غذاش همه چیز قاطی کنم؛ دلم می‌خواد طعم واقعی غذایی که براش می‌پزم رو حس کنه 🍽️💛

بعد هم خوابوندمش 😴
تا منم یه ناهار آروم بخورم و یه کم کتاب بخونم 📚☕️
چون خواب ظهرهاش کوتاهه، منم معمولاً کوتاه باهاش استراحت می‌کنم… همین که چند دقیقه سکوت باشه خودش نعمته 😌✨
البته که شاهان همیشه ۹ صبح بیدار میشه ولی از دیروز حسابی خسته شده بود و اینکه کل کارای امروز با نظارت و تایید کامل پسرجان انجام شد 😁😎
شما چخبر ؟

کولیک فرزندپروری مولتی‌ویتامین شیرخشک فرزندپروری کودک گهواره پوشک بچه شیر مادر تغذیه شیرخشک آروغ جیش غذا
مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۱۱ ماهگی
پارت ۱۵



کلی گریه کردم واسه اینکه تنها بودم اومدن سرم و اینارو وصل کردن دوباره ان اس تی گرفتن منم رو تخت گریه میکردم بعد دیدم پرستارا دارن باهم حرف میزنن که خانم دکتر تو راه داره میاد مریض و اماده کنید گفتم خانم دکتر براچی داره میاد گفت قراره بری اتاق عمل واسه زایمان گفتم یا ابلفضللل دوباره کلی گریه کردم اومدن سوند و اینارو وصل کردن بعد از نیم ساعت گفتن خانم دکتر رسیده بیارینش پایین سوار ویلچر کردن ساعت ۱۱ شب منو بردن سمت اتاق عمل واقعا یه شوک بزرگی بهم وارد شده بود.
گفتم همسرم و میتونم ببینم گفتن همسرت تو راه رو منتظرته همسرم و دیدم و همه ی وسایلم و دادم بهش گفتم من میرم دیگه گفت چرا انقد یهویی🥲 خودمم تو شوک بودم یه عکس یادگاری هم ازم گرفت،مامانم زنگ زده بود به خالم که سریع خودتو برسون بیمارستان من دیر میرسم با خالمم خداحافظی کردم رفتم سمت اتاق عمل دکترمم شاکی بود که چرا انقد دیر منو اوردن گفت توکه درد داشتی چرا صبح نیومدی منو نصف شب کشوندی اینجا😂 گفتم خانم دکتر خودمم تو شوکم.


دورهمی
مامان دریا مامان دریا ۱۲ ماهگی
🔞پارت قبل تاپیک قبلی
خلاصه منم پاشدم روپوشمو عوض کردم و حاضر شدم و منتظر نشستم و میگفتم خداکنه با این پسرش نیاد یهو صدای بوق اومد منم رفتم بیرون دیدم که بلللله با همون پسرش اومده خاله دنبالم من نشستم عقب و تا نشستم آینه ماشینو جوری تنظیم کرد که منو قشنگ ببینه سلام علیک کردم با خاله و گفتم من خودم میومدم خیلی زحمت کشیدین بعد دیگه هیچکس حرفی نمیزد که یهو پسرش در اومد به مامانه گفت مامان تو یچیزی به فاطمه بگو نمیتونم مخشو بزنم بقران دوسش دارم نمیخوام باهاش بازی کنم که حرفمو گوش نمیده خاله دراومد بهم گفت فاطمه عزیزم این پسر من داره یکهفته دیگه برگرده سربازیش دلشو قرص کن خیالت راحت نمیذارم مامان بابات بفهمن فقط باهم تلفنی ارتباط داشته باشید تا ببینید به درد هم میخورید یا نه... اینو جا انداختم یادم رفت بگم من از بچگی خانوادم اسم پسرعمومو روم گذاشته بودن دیدین که هی میگن این دوتا مال همنو اینا عموم هم همش میگفت عروسم تو مال خودمی منم چون قدو هیکلم بزرگ بود خواستگار داشتم چندتایی که از سالن میومدن میپسندیدن و بعد میومدن بابامم بدون اینکه ببینه یا هرچی تا تماس میگرفتن میگفت دخترم شیرینی خورده عموشه خلاصه من گفتم خاله نمیشه من خیلی بابام چک میکنه منو من اذاد نیستم بفهمه منو میکشه خاله خاله هم گفت نترس من وقتی در جریانم هواتو دارم غمت نباشه تو فقط بله بگو بقیش با من منم خندیدم ناخوداگاه هیچی نگفتم یهو پسره خوشحال شدو مامانشو محکم بوس کردو گفت عاشقتم مامان دمتگرم بعدم راه یک ربعه رو نیم ساعت رفتیم توراهم برامون ابمیوه گرفت که با خجالت تمام من خوردم بعد..... ادامه تاپیک بعد 😉

ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه داستان داستان داستان
مامان آریشاه💙 مامان آریشاه💙 ۱۰ ماهگی
پریشب آریشاه یهو تبش رفت رو 40 مادرشوهرمم خونمون بود من فعلا برای آریشاه تب سنج نزاشته بودم گفتم فک کنم آزیشاه تب داره مادر شوهرم رفت دست زد اومد گفت نه تبش کجا بود ولی من دلم طاقت نیاورد با تب سنج اندازه گرفتم،دیدم تبش رو 40 دیگه آریشاه رو بیدار کردم و دست و پاش و میخواستم پاشویه کنم و ببرمش دکتر دیگه مادر شوهرم هی می‌گفت دکتر نمی‌خواد بزار بچه بخوابه حقیقت منم از سر استرس صدامو بردم بالا گفتم یعنی چی بچه رو اذیت نکن بزار بخوابه رو به شوهرم گفتم پاشو ببرمیش دکتر دیگه دیروزم مادر شوهرم با من سر سنگین بود ولی از حق نگذریم برای آریشاه سوپ درست کرده بود بیشتر درست کرده بود برای خودمونم،دیگه تا غروب آریشاه اذیت کرد من نرسیدم زودتر شام بزارم شوهرمم برگشت گفت خودم شام میارم ولی تا شوهرم میومد دیر میشد منم آریشاه رو دادم دست مادر شوهرم گفتم یه کم گوشت چرخ کنم شام درست کنم همین که چرخ گوشت و روشن کردم آزیشاه ترسید دیگه مادر شوهرم با لحن خیلی تندی گفت چرا بچه رو میترسونی و کلی غر غر کرد حقیقت منم رفتم آریشاه رو ازش گرفتم گفتم چرا فکر میکنی من دشمن آریشاه هم منم نمی‌دونستم می‌ترسه من که دشمنش نیستم و اومد تو اتاق آریشاه رو بخوابونم یهو دیدم مادر شوهرم اومده وسیله هاشو برداشته میگه میرم خونه دخترم از اونجام زنگ میزنم شوهرم بیاد دنبالم،یهو شوهرم برگشت منم حقیقت و گفتم و بخاطر مامانش هرچی از دهنش اومد بهم گفت و یه چک زد تو صورتم که آره تو به مامانم بی احترامی کردی،الآنم می‌خوام برم خونه بابام به قهر حتی قصد دارم درخواست طلاق بدم،فقط می‌خوام بدونم من بی احترامی کرد؟