🔞پارت قبل تاپیک قبلی
خلاصه منم پاشدم روپوشمو عوض کردم و حاضر شدم و منتظر نشستم و میگفتم خداکنه با این پسرش نیاد یهو صدای بوق اومد منم رفتم بیرون دیدم که بلللله با همون پسرش اومده خاله دنبالم من نشستم عقب و تا نشستم آینه ماشینو جوری تنظیم کرد که منو قشنگ ببینه سلام علیک کردم با خاله و گفتم من خودم میومدم خیلی زحمت کشیدین بعد دیگه هیچکس حرفی نمیزد که یهو پسرش در اومد به مامانه گفت مامان تو یچیزی به فاطمه بگو نمیتونم مخشو بزنم بقران دوسش دارم نمیخوام باهاش بازی کنم که حرفمو گوش نمیده خاله دراومد بهم گفت فاطمه عزیزم این پسر من داره یکهفته دیگه برگرده سربازیش دلشو قرص کن خیالت راحت نمیذارم مامان بابات بفهمن فقط باهم تلفنی ارتباط داشته باشید تا ببینید به درد هم میخورید یا نه... اینو جا انداختم یادم رفت بگم من از بچگی خانوادم اسم پسرعمومو روم گذاشته بودن دیدین که هی میگن این دوتا مال همنو اینا عموم هم همش میگفت عروسم تو مال خودمی منم چون قدو هیکلم بزرگ بود خواستگار داشتم چندتایی که از سالن میومدن میپسندیدن و بعد میومدن بابامم بدون اینکه ببینه یا هرچی تا تماس میگرفتن میگفت دخترم شیرینی خورده عموشه خلاصه من گفتم خاله نمیشه من خیلی بابام چک میکنه منو من اذاد نیستم بفهمه منو میکشه خاله خاله هم گفت نترس من وقتی در جریانم هواتو دارم غمت نباشه تو فقط بله بگو بقیش با من منم خندیدم ناخوداگاه هیچی نگفتم یهو پسره خوشحال شدو مامانشو محکم بوس کردو گفت عاشقتم مامان دمتگرم بعدم راه یک ربعه رو نیم ساعت رفتیم توراهم برامون ابمیوه گرفت که با خجالت تمام من خوردم بعد..... ادامه تاپیک بعد 😉

ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه داستان داستان داستان

تصویر
۸ پاسخ

خوش به حالت که به عشقت رسیدی من خیلی عاشق بودم از پس هر مشکلی که جلو پامون انداخت بر اومدیم اخر کار تو محضر خانواده ام نزاشتن سر سفره عقد همه چیز به هم زدن برام

من الان کنجکاوم داستان زندگی الانت با‌همسرته😍😍😍

شبیه رماناس چقد😍

آره عزیزم

امیدوارم پایانش خوب باشه 😍 لطفا تند تر پارت بزار
درضمن خیلی خوب مینویسی

اره بنویس

عارع عزیزم

براتون نشون داده میشه؟؟

سوال های مرتبط

مامان دریا مامان دریا ۱۲ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه
مامان ایلیا💙👼🏻🫧 مامان ایلیا💙👼🏻🫧 ۲ سالگی
یه غر دیگه ام بزنم😂
چرا بعضیا انقدر چندش و کثیفن🥴
بابام ی خاله داره خیلییی زن کثیفی و چندشیه ولی خودش اصرار داره ک وسواس داره و خیلی تمیزه جون عمش😒
دختره این خالشونم زن عمومه،چند شب پیش عموم و عمم اینا خونه ی بابام بودن این خاله ام بود من نمیدونستم اینم هس بعده افطار پاشدیم رفتیم خونه بابام ک عممو ببینم بعد دیدم خاله ام اونجاس اینام داشتن شام میخوردن بعد خاله گیرداد بچت گشنس یکم غذا بده بهش گفتم ن شام خورده اینم ادویه داره نمیدم جدا درست میکنم براش هی گیرداد هی گیرداد منم میگفتم ن بعد یهو دیدم اومد انگشتشو زد تو بشقابم ک بره بکنه تو دهن ایلیا😑منو نمیگی یلحظه مغزم دود کرد دستشو گرفتم با صدای بلند گفتم ن خاله نمیزاری دهنشا بخوام خودم میدم بهش بعد زنموم ک دخترش میشه گف مامان نده مادرش بهتر میدونه دگ بخواد میده خودش،زنیکه ی کثیف میخواس دستشو بکنه تو دهن بچم جلوشو گرفتم😒😒
بعد مامانم اومد نشست کنارم ایلیام بغلش بود بهش شام داد ازهمون غذایی ک خودمون داشتیم میخوردیم😂بعد بابای منم آدمیه فامیلاش ببینه جوگیر میشه سریع برگشت گف عه ادویه نداره مگه؟؟منم خودمو زدم ب نشنیدن😂😂
مامان پارسا مامان پارسا ۱۰ ماهگی
پیاز داغم سوخت....
تو گهواره و فکرای خودم غرق بودم داشتم فکر میکردم چرا من این شکلی شدم چرا دارم خواب بچه مو با بچهای دیگه مقایسه میکنم چرا وقتی میبینم مامانی میگه بچش تا صبح میخوابه حتی شیرشبم نمیخوره واسه خودم ناراحت میشم که چرا پسر من خوابش انقد بده چرا بچه من شبا تا صبح صدبار بیدار میشه به حرف دکترش فکر میکنم که میگفت از هر ۲ یا ۳ بچه یکی شون این شکلی بدخوابه داشتم تاپیک مامان پارسا رو میخوندم که که چقد داره از لحظه لحظه بزرگ شدن پسرش لذت میبره با وجود اینکه اونم بدخوابه پس چرا من نمیتونم انقد لذت ببرم به حرف مامان الوند فکر میکنم که میگفت بی خوابی بچت برات بولد شده نمیدونم من یه مامان خسته ام یا یه مامان ناکامل نمیدونم چیشد که اینطوری شد پارسایی که از ۴۰ روزگیش شبا ۴ ساعت میخوابید تا ۲ ماهگیش که شیر شب و خودش قطع کرد چرا اینطوری شد چرا من با بی خوابی انقد بهم میریزم چرا به اندازه کافی قوی نیستم احساس میکنم مامان خوبی نیستم دلم گرفته💔
مامان سید علی مامان سید علی ۱ سالگی
بسم الله الرحمن الرحیم
اینم داستان بارداری من و بدنیا اومدن پسرم تا این لحظه
میدونم ممکنه افکارم حتی راهم مخالف زیاد داشته باشه ولی تصمیم گرفتم بنویسم تاتجربه ای باشه برای بقیه
پارت اول:
خب وقتی بارداری شدم خیلی خوشحال شدم ی بارداری معمولی و طبیعی قبل بارداری هم چون با برنامه بود قشنگ چکاپ شدم یدوفولیک و ویتامین دی هم مصرف کردم و بعد چند ماه اقدام باردارشدم وسونوی تشکیل قلبم رفتم و همه چی اوکی بود تا گذشت و من شدم ۱۷هفته رفتم برای تعیین جنسیت بعد چک کردنم و گفتن اینکه بچه پسره ازم خواست بیرون برم و به همسرم گفت که بمونه خیلی استرس داشتم بعد ی چند دقیقه ای ک من دیگه داشتم کم میاوردم همسرم یکم دمغ اومد بیرون گفتم چیشده گفت هیچی بریم نامه سونو رو هم نمیداد دستم گفتم بگو خب چی شده کلی قسم جونمو دادم یکم مکث کرد و گفت دکتر گفته بچتون کبدش یا روده هاش بیرون از بدنشه منو میگی متعجب بودم تو عمرم همچین چیزی نشنیده بودم گفتم مگه میشه هزاربار گفتم بیا بریم ی سونوی خوب تو قبول نکردی این یارو سیبیلوعه چیش به دکترا میخورد ولی ته دلم خالی خالی بود حالم خیلی بد بود این رفتار انگار واکنش دفاعی ذهنم بود تو اسانسور نامه دکترو بازکردم وزن بچه بندناف همه چی نرمال بود فقط گوشه نامه دست نویس نوشته بود....
مامان مهیار۳سال.مهوا مامان مهیار۳سال.مهوا ۱۰ ماهگی
سلام.
مامانایی که بچه هاتون هنوز از پوشک نگرفتید تو رو خدا عجله نکنید، نگران نباشید و صبوری کنید.
من هیچ کارگاهی شرکت کردم،مهیار تقریباً ۲سال ونیمش که شد اومدم از پوشک بگیرمش اما پی پی شو هر کاری میکردم قبول نمی‌کرد،روزها جیش رو می‌گفت اما پی پی رو فقط می‌گفت توی پوشک...هر چی کتاب خوندم براش ، بازی کردم تشویقش کردم فایده نداشت.
تا اینکه الآن ۱ماهه که کلا از پوشک شب و روز گرفتمش،
قبلشم هرچی بقیه میگفتن بزرگ‌شده از پوشک بگیرش من اهمیتی نمی‌دادم، چون من تلاش می‌کردم اما نمی‌خواستم زور کنم بچم و...
آره یه جاهایی غر میزدم بهش، اما کلا گذاشتم تا خودش قبول بکنه.
داستان این بود که من ۱ماه تمام هم قصه گفتم هم توبازی هم از رو کتاب، و تشویقشم میکردم اما در آخر بهش میگفتم مامان پوشکات داره تمام میشه تو داری پوشکای آجی رو استفاده می‌کنی،
اولاش مقاومت و لجبازی میکرد اما من ادامه دادم، تا ۱روزخواست پی پی کنه دید واقعاً توی کشوش پوشک نیست، گفت مامان پوشکام تمام شد؟
گفتم آره
گفت یعنی من داشتم پوشکای آجی و استفاده میکردند؟
گفتم آره مامان.
خلاصه پوشکش نکردم، یکی دوبار همون روز فقط تو شلوارش یه کوچولو کثیف کرد بعد که چندشش میومد می‌گفت بریم دستشویی، بار سوم دیگه دستشویی کارش و کرد و من نه ذوق نشون دادم نه هیچی، فقط گفتم دیدی چقدر راحت بود، گفت آره مامان من زور نزدم خودش اومد، دفعات دیگه بهش میگفتم عههه پی پی ات شبیه مثلا دایناسور‌ه، یه بار گفتم فیله و... همین طور تا الان که خداروشکر تا مام و کابوس پوشک هم بالاخره پایان یافت.
البته اینم بگم من اول ، شب پوشک نکردمش بعد ۱هفته این اتفاقا افتاد و انگار خودش به این باور رسید که بزرگ شده و پوشک کافیه.