۱۲ پاسخ

بعد زایمان به شدت سطح هورمون‌های بدن افت می‌کنه و خیلی شوک شیمیایی شدیدیه واسه مغز و تمام بدن، اینکه بهم ریخته ، نااروم و مضطرب یا غمگین باشی طبیعیه باید به خودت زمان بدی تا بهتر بشی و هورمون‌های بدنت متعادل بشی. کمتر پیش میاد کسی از اینا حرف بزنه ولی بخاطر همیناست که احتمال ابتلا به افسردگی بعد زایمان خیلی زیاده. تنها نبودن و ارتباط عاطفی و پوستی با بچه و صمیمیت با همسرت کمک می‌کنه تا حالت بهتر باشه. من حال تو رو داشتم توی ۲۰ روزگی بعد دکتر با همسرم دو ساعت رفتیم بیرون شهر بچه‌م خیلی زردی داشت و شیر نداشتم و از شیردادن و تلاش کردن هم متنفر بودم دوست نداشتم برگردم خونه پای مسولیت‌هام بشینم می‌خواستم فقط بخوابم و راحت و ازاد باشم بعد نه ماه حمل کلی مسولیت ولی نمی‌شد. احساس مادر بودن خم به سرعتی که برای بقیه فعال شده بود برای من اتفاق نیفتاد حتی توی بارداری هم زیاد عاطفی نبودم نسبت به جنین، نباید به خودت تحمیل کنی که باید چه حسی داشته باشم و نباید سخت بگیری و خودتو قضاوت کنی. کمکی داشتن و تماشای محتپای کمدی و طنز و حرفای امیدوار کننده و شاد خیلی مهمه. مسخره‌ست ولی جواب می‌ده. امیدوارم بتونی خیلی زود این دوران رو پشت سربذاری.

به خودت فرصت بده چند ماه اینجوریه شرایط بچه بهتر میشه و کلی زمان داری برای خودت .. آنلاین خرید کن و روحیتو عوض کن

وای اسم شم چ قشنگه خیلی
آبرا و آفرا
رو دوست داشتم شوهرم
میگت نه فقط آنیا

عزیزم من حتی توی بارداری هم عاشق و منتظر نبودم جتی دوست داشتم دیرتر زایمان کنم
و همه این چیزایی که میگی رو تجربه کردم
ولی میگذره
مخصوصا بنطرم تا دو ماهگی خیلیی هورمون ها بیشتر بهم ریخته ان
من اینقدر گریه کردم اینقدر روزای سخت گذروندم که حتی ارزوی مرگ کردم
ولی الان خیلی سبک ترم و‌عشق و‌علاقم به دخترم روز به روز بیشتر میشه
شاید بخوام دوساعت در روز استزاحت کنم کنارم نباشه ولی حتی گاها زیاد بخوابه دلم میخواد بیدارش کنم دلم تنگ میشه براش
من از روزای اول با دخترم و همسرم رفتیم بیرون
چون دخترم توی ماشین خیلی ارومه
یا دور زدیم یا کافه زفتیم یا توی کالکسه رفتیم پاساژ
همینا دونه دونه حال ادمو بهتر میکنه کارخاصیم نباید بکنی
بچها اصولا توی ماشین و کالسکه بخاطر حرکتش ارومن
ولی قطعا از امروز تا همیشه مشیولیت این نی نی ها باماشت
سخته خشته میشیم ناراحت میشیم ولی به مرور بهتر باهاش کنار میایم

منم گاهی میترسم
بعضی وقتا پشیمون میشم
بعضی وقتا میگم نکنه از پسش برنیام با این شرایط اقتصادی که هرروز گرون تر وسایل
میترسم چیزی بخواد شرمندش بشیم
خداروشکر تا الان خوب بوده ولی با این وضعیت نجومی قیمت ها واقعا حالم بد میشه بهش فک میکنم
دوستام و میبینم که میگن بچه داشتن سخته
گاهی دلم برای دونفره هامون باهمسرم تنگ میشه
یه وقتایی هم برای اومدنش روزشماری میکنم
احساساتم دست خودم نیست🥲

منم یک هفته اول که خیلی خیلی درد داشتم گفتم بچه ر. نمی خوام و این حرا ترخیص شدم تمام روح و جونم شده دخترم
چ شب ها باهاش بیدارم و تا خود صبح
یک ماه و نیم هست حتا یک جا هم نرفتم
مهم بچمه بعدا همه کارای که نتونسم بکنم رو میکنم
ولی خدای نکرده بچه ام چیزیش بشه سرما بخوره محبت نداشته باشه دیگه بعدای وجود نداره
تا میتونی به بچه برس هر یک بو کردنش تمام دنیا رو می‌ارزه
🤗🤗🤗

الان همه جونم کم کم حالت خوب میشع ی شبایی ی دور کوچیکم شده برو بزن با ماشین خیلی بهتر میشی

منم هممینطور بودم عزیزم قرص اهن و ویتامین ب بخور یکم بدنت تنظیم شه منکه گریه میکردم استغفرالله میگفتم نمیخامش شیر نمیدم ببرینش😢

من که همش حس پشیمونی و نپذیرفتن انگار اصلا تو کتم نمی رفت قراره همیشه هر ساعت شبانه روز مسئولیت بچه با من باشه یه حسی انگار اسیرشدی ولی الان که دوسالشه کاملا عادت دارم حتی نباشه یه چیزی کمه

ببین عزیزم هورمونات بهم میریزه درست .ولی تو بع از زایمان نباید خودتو فدا کنی که .باید یه تایمی هم برای ارامش و خوشحالی خودت بذاری .مثلا با همسرت برید کافی شاپ بچه رو بده نیم ساعت مثلا دست مامانت

درست میشه به مرور، یدفه ای وارد این فاز مادر شدن و مسئولیت سنگین شدی

من از الان پشیمونم

سوال های مرتبط

مامان کایا مامان کایا ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی(پارت۵)
زورهای اصلی حالا شروع شده بود و از ته دلم جیغ میزدم جوری که چشمام درمیومد بیرون شوهرم بالاسرم هی میگفت دوتا دیگه زور بزنی تمومه ها فاطمه تورو خدا منو ببخش خیلی درد کشیدی این حرفاش واقعا برام قوت قلب بود الان میگم اگه بالا سرم نبود اصلا تلاش نمیکردم و نمیتونستم این حجم از درد و تحمل کنم ولی وقتی پیشم بود انگار میخواستم بهش نشون بدم ک ببین چقدر من قوی ام من میتونم
با تمام انرژی ک برام مونده بود کلا ۵ ۶ تا زور خیلیییی زیاد زدم ک سر بچه اومد بیرون و من از حال رفتم من دیگه بیهوش شده بودم هیچی یادم نمیاد سر بچه دراومده بود بیرون منم بیهوش دیگه نمیتونم زور بزنم ک شوهرم میگفت دکترت داد زد بیایین کمک بچه گیر کرده حالا چرا از هوش رفتم من فقط منتظر بود اون تیغ برش رو بزنه ک دردشو بفهمم اون لحطه ای که فهمیدم تیغ و زد از حال رفتم وسط زایمان که پرستار افتاد رو شکمم من جوری پرتش کردم ک افتاد زمین حالا اکن بیچاره اومد منو بغل کرد گفت یه کم تحمل کنی تمومه میدونم خییلی دادی درد میکشی خلاصه من که بیهوش بودم دوباره همون همون پرستاره افتاده بود رو شکمم بچه رو با هزار زور وکشیدن بیرون من یهو به هوش اومدم اون لحظه که بچه رو گزاشتن رو شکمم به حال اومدم و فهمیدم که بچمون دنیا اومده
مامان آراد مامان آراد روزهای ابتدایی تولد
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان حلما🩷 مامان حلما🩷 ۱۴ ماهگی
داستان زایمان من🤭
بعدش ک مرده رفت و منم بین خواب و بیداری بودم چون امپول و زده بودن دیگه هیچ دردی نداشتم اصن انگار باردار نبودم چون هیچ دردیو متوجه نمیشدم فقط صدای دکتره ک میگفت زور بزن و میشنیدم اونم تک و توک .بلاخره ساعتای ۱۱.۳۰دقیقه حلمای من دنیا اومد یه فرشته ی خیلییییییی نرم و ناز گذاشتنش رو سینم و تند تند از پیشونیش بوس میکردم خیلی حس عجیبیه ایشالله همتون صحیح و سالم فسقلیاتون و بغل بگیرین مامان شدن واقعن حس خوبیه
خلاصه جونم براتون بگه ک من تازه انگار برگشته بودم این دنیا 😂
حلمارو از روسینم برداشتن و گذاشتن کنارم ک یه تخت نوزاد بود پرستارا ریخته بودن دورش با پارچه پاکش میکردن حلمام چشماش باز بود و قشنگ به همه نگا میکرد منم گیر داده بودم چرا بچه ی من گریه نمیکنه مگه نباید بچه دنیا میاد گریه کنه؟😂این اصن چرا صداش درنمیاد؟دکترم گفت خب بچت ارومه دختر سیرم بوده قبل اینکه دنیا بیاد غذاتو خوردی گشنه نیس جیغ بزنه برو خداتو شکر کن 😂
ولی خب من فک میکردم شاید نمیشنوه یا لاله دور از جونش .که بعدن بردیمش سنجش همه چیش سالم بود خداروشکر
داشتم‌میگفتم یکی دوتا از پرستارا عکس گرفتن ازش هر کدوم قربون صدقش میرفتن بعد میگفتن میزاریم پیجمون امروز این ۵امین بچس ک دنیا اومده تو شیفت ما
خلاصه من یه چرت زدم و چشمامو ک واکردم دیدم دارن میدوزنم 😂همونجور ک میدوختن شروع کردم چرتو پرت گفتن که خداییش یادم نمیادا ولی پرستاره میگفت ازش پرسیدم با نخ صورتی بدوز من بچم دختره 😂😂😂😂بعدش ساعتای ۱بود ک من و بیدار کردن نشوندم رو ویلچر و بردنم طبقه ی بالا که ازبخش زایمانه بیرون اومدنی مامانم و شوهرم منتظر بودن 😁اونارو دیدم دلم قوت گرفت فک میکردم چون ساعت ۱شبه نمیزارن کسی بمونه و اونا برمیگردن خونه