داستان زایمان من🤭
بعدش ک مرده رفت و منم بین خواب و بیداری بودم چون امپول و زده بودن دیگه هیچ دردی نداشتم اصن انگار باردار نبودم چون هیچ دردیو متوجه نمیشدم فقط صدای دکتره ک میگفت زور بزن و میشنیدم اونم تک و توک .بلاخره ساعتای ۱۱.۳۰دقیقه حلمای من دنیا اومد یه فرشته ی خیلییییییی نرم و ناز گذاشتنش رو سینم و تند تند از پیشونیش بوس میکردم خیلی حس عجیبیه ایشالله همتون صحیح و سالم فسقلیاتون و بغل بگیرین مامان شدن واقعن حس خوبیه
خلاصه جونم براتون بگه ک من تازه انگار برگشته بودم این دنیا 😂
حلمارو از روسینم برداشتن و گذاشتن کنارم ک یه تخت نوزاد بود پرستارا ریخته بودن دورش با پارچه پاکش میکردن حلمام چشماش باز بود و قشنگ به همه نگا میکرد منم گیر داده بودم چرا بچه ی من گریه نمیکنه مگه نباید بچه دنیا میاد گریه کنه؟😂این اصن چرا صداش درنمیاد؟دکترم گفت خب بچت ارومه دختر سیرم بوده قبل اینکه دنیا بیاد غذاتو خوردی گشنه نیس جیغ بزنه برو خداتو شکر کن 😂
ولی خب من فک میکردم شاید نمیشنوه یا لاله دور از جونش .که بعدن بردیمش سنجش همه چیش سالم بود خداروشکر
داشتم‌میگفتم یکی دوتا از پرستارا عکس گرفتن ازش هر کدوم قربون صدقش میرفتن بعد میگفتن میزاریم پیجمون امروز این ۵امین بچس ک دنیا اومده تو شیفت ما
خلاصه من یه چرت زدم و چشمامو ک واکردم دیدم دارن میدوزنم 😂همونجور ک میدوختن شروع کردم چرتو پرت گفتن که خداییش یادم نمیادا ولی پرستاره میگفت ازش پرسیدم با نخ صورتی بدوز من بچم دختره 😂😂😂😂بعدش ساعتای ۱بود ک من و بیدار کردن نشوندم رو ویلچر و بردنم طبقه ی بالا که ازبخش زایمانه بیرون اومدنی مامانم و شوهرم منتظر بودن 😁اونارو دیدم دلم قوت گرفت فک میکردم چون ساعت ۱شبه نمیزارن کسی بمونه و اونا برمیگردن خونه

۱۰ پاسخ

وای مامان حلما من الان اینارو خوندم اونجا ک گفتی با نخ صورتی بدوز جر خوردم یجوری خندیدم دخترم از خواب پرید😂😂😂😂

یعنی موقعی ک امپول میزنه تمام بدنت بی حسی چ جور زور میزدی برای من زرگدن سریع خوابیدم از نوک انگشتم یهو گرم شد تا کمر کلا بی حس بودم حتی بعد ک عملم تموم شد از تخت روی تخت دیگ دوتا مرد بلندم کردن اصلا نفهمیدم فقط سرم و دستام جون داشتن

چه عالی بوده زایمانت قسمت همه ایشالا🤣🤣🤣🤣🤣

عزیزم میگی آمپول زدن ، آمپول چی بود؟
همون اپیدورال؟

برش هم بخورم باید بگم خیلی تنگم کنید😂😂😂😂سنم پایینه ناقصم نکنید

اها کلا هزینه بیمارستان طبیعی جند دادی؟؟؟دولتی البته

میری رو تخت دراز میکشی به خودشون میگی آمپول میخوام میزنن بزات؟؟؟

بعد هم برش خوردی؟؟

عزیزم آمپول بهت زدن درد طبعیی رو کمتر حس میکردی؟؟

اینجوری که تو تعریف کردی همش گیج بودی نفهمیدی که😐فکر کنم مخدر برات زدن😐چطوری زور زدی پس

سوال های مرتبط

مامان حسین مامان حسین ۱۶ ماهگی
#پارت هفتم
زایمان کردم ولی تا بچه رو خارج کردن مستقیم کل پرستارا رفتن بدو بدو میکردن بردنش یه اتاق دیگه ک دستگاه بهش وصل کنن ک نفسش برگرده من اون موقه اگه لنگ در هوا نبودم اگه جون داشتم از تخت بیام پایین حتما خودمم میرفتن ک ببینم چ بلایی سر جگر گوشم آوردم بعد ربع ساعت نمیدونم ده دقیقه یه پرستار اومد بالا سرم ولی من هیچی حالیم نبود فقط گریه میکردم بچم مرد اونم هیچی نمی‌گفت میگفت نگران نباش خوبه ولی مطمعن نبودم خیالم راحت نبود مادرمم هم پیشم نبود ک ازش بپرسم پرستار اومد بخیه زد و رفت ولی من هیچ دردی حس نکردم بعد نین ساعت مادر شوهرم اومد بالا سرم گریه میکرد میگفت حالش خوبه نفسش برگشته تو دستگاه میمونه خوبه میشه بهم گفتن باید ادرار کنی ک بتونیم ببریمت تو بخش بعد دو ساعت بدون بچه با کمک مادرم رفتم بخش زنان میدونی درد واقعی کجاس اونجاس ک رفتم تو بخش همه بچه شون پیششون بودن بچه ی من پیشم نبود اونجا نی نی یکی گریه میکرد شیر میخواست منم گریه میکردم ک ن بچمو دیدم ن تونستم بهش شیر بدم
مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 ۷ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت_پنجم

از ساعت ۶ بخاطر دردایی ک داشتم کمرو پاهام میلرزید (میگن وقتی ۸با ۹ سانت باشی و نزدیک زایمان باشی این لرز میاد که برای من تو همین ۲ سانت میلرزیدم) ربع کم ۹ بود که از کمر بی حسم کردن اما من مدام میلرزیدم بااینکه از کمر ب پایین گرمو بی حس شدم اما این لرز باهام بود تا دو‌ ساعت بعد عملم
سریع دکترم اومد ک خداروشکر دکتر ماهری بود و سریع شروع کردن از سایه متوجه میشدم ک چخبره و فشارو روی شکمم حس میکردم بااینکه بی حس بودم یکم گذشت ک صدای بچم بلند شد و من اشکام میریختن🥹😭 اینقد گریه کردمو خداروشکر گفتم که بچم سالمه…فقط اشک میریختم و به روزی ک گذرونده بودم فک میکردم ک اینهمه سختیو درد کشیدم تا زایمان کنم اما سزارین قسمتم شد بعدش دیگه بردنم ریکاوری و همسرم اومدو کلی قربون صدقم رف و من اشکام میریخت دیگه بی حس بودم دردی حس نمیکردم بعدش ک بی حسی رف زخمم درد می‌کرد ک پمپ درد گرفتم ک زیاد تاثیر نداشت اما خب دردش ب اندازه ی دردی ک موقع طبیعی کشیدم نبود
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۸ ماهگی
طبیعی پارت سه
گفتم من دسشویی دارم یه حس مدفوع بزرگ همراه با درد زیاد گفت مدفوع نیست سر بچست دور دهانه رحم گرفته فقط زور بزن ک نمیشه استراحت کنی یه زور محکم یه نفس که من یدونه زور محکم زدم و دو سه نفری ریختن رو شکمم ب فشار دادن وایییی دردناک بود ولی باید اینکارو میکردن من میگفتم الان نفسم میره میگفت زور بزن نباید بچه تو خشکی باشه دیدم یکی از ماما بخش اومد سوزن بیحسی زد و قیچی زد منو تا قیچی زد یه جیغ بلندی زدم چون کامل بیحس نشدم و حسش کردم سوزن یه حس سوزش بود اما هیچی سوزشش بیشتر بود اما درد برابر دردی ک داشتم هیچ نبود این قیچی زدنه بعدددد گفتن حالا باید زور خیلی محکم بزنی همونجوری ک ب دسشویی رفتن میزنی ک منم دوتا زور بنفش زدم ک صورتم کاممممممل بیحس شد و گوشام کیپ شد هیچی صدا نمیشنیدم ک دیدم سر بچه اومد و با یه زور دیگه یکم بیشتر اومد ک دیگه گرفتنش مرحله رد کردن شونه هاش خیلی دردناک بود ک کشیدنش بیرون و گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه گفت صبر کن گریه هم میکنه ک دوتا زدن پشت سرش و دماغشو پاک کردن صداش در اومد و من هی قربون صدقه اش میرفتم دردام رفته بود فقط میخاستم بچمو بغل کنم یکم گزاشتن رو سینه ام دیدمش بعد بردن کنارم ک پاکش کردن و لباس تنش کنن
مامان اورهان و لیمو🍋💛 مامان اورهان و لیمو🍋💛 هفته چهلم بارداری
خلاصه دکترا تعجب کرده بودن چجور ۸ سانت باز هستم!
فتم رو تخت گفت زور بزن سر بچرو ببینم میبرمت رو صندلی
منم زور زدم ک گفت سر بچرو میبینم
تنها دردی ک یادمه همینه
سر بچه تو واژنمه بعد منو نشوندن رو صندلی ببین راه رفتنی انقدر سخت بود حس میکردم الان بچه پرت میشه بیرون خلاصه نشستم اولین زور زدم دومی زدم سومی ک زدم بچه دنیا اومد
خیلی زایمان رتحتی داشتم همش ب اطف ورزشام بود!
همیشه برای هرکی تعریف کردم برگاش ریخته
اما زایمان دومم
بخاطر اینک پسر اولم زود دنیا اومد و من هیچ امادگی نداشتم حتی بدون ساک رفتم بینارستان چون همسرم و بابام شبکار بودن منم خونه مامانم نصفه شبم بود اسنپ گرفتیم فقط راهی بیمارستان شدیم بدون ساگ و پرونده و هیچی
بچم دنیا اومده بود چندین ساعت بدون لباس بودش!
بخاطر اینک بچه دومم زود دنیا نیاد ورزشامو زودتر شروع نکردم ب همه کارام برسم
الان ۳۹ هفته هستم
هیچ دردی ندارم! هیچ انقباضی و ب شدت ناراحتم ک نکنه زایمان طبیعیم مثل مامانای دیگ ی روز کامل طول بکشه اخرش نتونم و سزارین بشم چون ب شدت از سزارین فوبیا دارم و میترسم!
الان حس میکنم لگنم اماده نیس بعنی زایمان دومم ب خوبیه اول میسه؟
یا چون ورزش نکردم اماده نیستم🥺
مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 ۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت سوم
من همون در اتاق عمل بودم ازاینور استرس ک همسرم رفته وسایل صبحانه رو از ماشین بیاره بعد گفته بزا نون تازه هم بخرم ک هی میگفتم دیر میرسه و لباسای بچه رو نمیده 🤦🏻‍♀️ دیگ همونجا میگفتن ک پمپ درد میخوای ک من گفتم ن و واقعا خداروشکر میکنم ک نخواستم خیلی استرس داشتم منو بردن تو یکی از اتاقا دیدم دکترم منتظرمه و حال و احوالپرسی کردیم و گفتم استرس دارم و فلان یکم آرومم کرد و گفتن بخواب و همون آمپول بی حسی رو زدن بهم انگار از چند قسمت مهره هام میزدن همرو یه جا نمیزدن یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود ک یه دفعه بی حس شد و هیچی دیگ حس نمی‌کردم ک همونجا سوند رو گذاشتن و زودی هم شروع کرد حس میکردم یه ناخن کشیدگی داره یا اینجوری ک خط کشی میکنه 😂 اینو گفتم خیلی بهم خندیدن نگو داشته لایه لایه های شکممو می‌بریده همش منتظر گریه پسرم بودم ک دیدم صداش اومد خیلی حس خوبی بود بعد برد تمیزش کرد و آورد کنارم ولی نزاشت رو صورتم ک خیلی ناراحتم همشم چشمم به پسرم بود ولی همش انگار تو چند دیقه بود زود تموم ‌شد و بردنم تو ریکاوری ک بعد من هی میوردن خیلی روز شلوغی بود بعد نمیدونم یک ساعت یا چقدر اومدن همونجا برام شیاف گذاشتن (یکی بود میگف همونجا خیلی درد داشتم و پمپ دردش نمیدونم وصل نبود یا چی میگف حالش خیلی بد بوده ولی من نمیدونم بخاطر شیاف ها یا چی حالم خوب بود بعد دقیقا جایی بودم ک نوزاد هارو گذاشته بودن تعدادشون خیلی بود پسر منم همونجا خیلی دست وپا میزدن ک دیدم گفتن این لباس سبزه رو بردارین و بردن گذاشتن یه تخت دیگ زیر پای دوتا نوزاد دبگ😅 😂
تجربه م این بود ک سرمو زیاد تکون ندم و حرف نزنم ک بعدش سردرد نشم
بعدم ک اومدن و منو ببرن رفتم دیدم مامانم و اون یکی آبجیمم رسیدن و خلاصه همه بودن
مامان گندم مامان گندم ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
گفتم ترو‌خدا بگو‌ بیان باز بی حسی شارژ کنن با اینکه زدن انگار جواب نمی‌داد روم خیلی همراهی کردم اون لحظه فکر میکردم نمی‌تونم بچه به دنیا بیارم اینقدر سخت بود ولی همش تلاش میکردم نمی‌تونستم نفس بکشم دیگه قشنگ سرشو دیدن گذاشتم رو صندلی بردنم اتاق زایمان دکتر هم اومد ماما همراهم داشت بالا شکمم فشار میداد تنفس هارو بهم می‌گفت که من کی زور بزنم اونجا هم باز بی حسی زدن بهم دیگه راحت تر بودم راحت می‌تونستم زور بزنم ماما میدونست مثلا چع موقعی باید زور بزنم می‌گفت زور بزن ده دقیقه نشد بچه به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد ی جوری شدم اصلا انگار موقع زایمان من یه عالم دیگه بودم میشه گفت از وقتی سر بچه داشت میومد بیرون تا وقتی بچه به دنیا اومد و من تو اتاق زایمان بودم ی‌حس عجیب غریبی بود واقعا بچه دیدم سرش کشیده بود سریع گفتم‌ دکتر چرا سرش اینجوریه 😂😂گفت درست میشه دیگه بچه بغل کردم تماس پوستی و اینا بعدش جفت کشیدن بیرون موقع بخیه هم اصلا نفهمیدم چون بی حس بودم
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان کیان(قندم)💙🤭 مامان کیان(قندم)💙🤭 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳

خلاصهه از اولشم مامانم رو گذاشتن بمونه پیشم باهام ورزش میکرد و خرما میزاشت دهنم و ابمیوه میداد بهم همه چی داشت عالی پیش میرفت تا اینک شدم ۱۰ سانت و سرش کامل اومد ت لگن ماما ب مامانم گف بیا ببین موهاش معلومه دیگ مامانم رفت بیرون و ب من میگفتن درد داشتی زور بده دردا میومد و من زور میدادم اما چون صبحانه نخورده بودم اصلا جووون نداشتم و نمیتونستم راستی تکنیک تنفس خیلیییی خوبه دردارو کم میکنه واقعا خلاصه من زور دادم ک گفتن سرش داره میاد همه چی خوب بود ک یهوو گفتن بچه گیر کرده برش و اینا اصلا و اصلا درد نداشت اینجا زایمانم سخت شد با فشار زیاد بچه رو کشیدن بیرون و من حس رهایی پیدا کردم ت حال خودم بودم و دیدم بچه گریه نمیکنه پرستارا بردنش اونور و ماساژ و اینا ک گریه کرد وای از بخیه زدن نگممم براتون ‌ک بدتر از زایمان بود البته من ۳۰ بخیه خوردم بخاطر پارگی زیاد ://
بخاطر زردی و سختی دنیا اومدن بچمم ۴ روز پسرمو بستری کردن
مامان یزدان مامان یزدان ۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم
مامان اَبرا☁️🧚🏻‍♀️ مامان اَبرا☁️🧚🏻‍♀️ ۲ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین من) 1405/3/5
دکتر گفته بود شب قبل عمل یه شام سبک بخورم ک من جوجه خوردم و تا قبل ۱۲ هیچی نخوردم . ۶ صبح گفته بودن بیمارستان باشم ک من از استرس و ذوق 🫠 تا خود صبح بیدار بودم ... ( ک اشتباه کردم و کاش استرس نداشتم و میخابیدم ک انرژی داشته باشم ) خلاصه ۶ رفتیم کارای پذیرش و همسرم کرد . من یخش بلوک زایمان اونجا لباس دادن و خوابیدم روتخت سرم وصل کردن و ضربان قلب بچه رو چک کردن و اینا ک تا ۹ طول کشید ..دکترم اومد و بردنم بخش عمل . ک دقیقا این عکسی ک گذاشتم همون لحظه اس ک تو راهرو با همسرم و مامانم . منتظریم ک ببرنم داخل . اینجا بهشون گفتم ک من پمپ درد میخام ک گفتن اشکالی نداره میدیم ولی با شیاف قابل تحمله عوارض داره ممکنه بچتو بی حال کنه و فلان ک منصرف شدم و نخواستم دگ . ( واقعنم راست میگفتن با شیاف قابل تحمل بود دردا ) رفتم اتاق زایمان ۶ ۷ نفر بجز دکترم پرستار و دو س تا آقا مسئول آمپول بی حسی داخل بودن . ک کلی هوامو داشتن و استرس امو کم میکردن ..🥰 گفتن شل کن بدنتو و خم شو آمپول بی حسی رو میخاستن بزنن ک شل کردم خودمو یه کوچولو درد داشت آمپولش دردش همون در حد آمپول عضلانی ک میزنیم بود . .. بعدش دراز کشیدم و سریع پرده رو کشیدن جلوم . سوند رو برام وصل کردن که چون بی حس شده بودم هیچی نفهمیدم . کم کم پاهام گرم میشد و سنگین . انگار ‌ک فلج شده بودم کامل .. خیلی حس بدی بود پاهام انگار مال خودم نبود .. خلاصه یهو حس کردم از زیر قفسه سینم انگار ی چیزیو میکشن بیرون .. فقط همین! بعدش صدای گریه دخترم اومد ک من شوکه بودم ک چ زود تموم شد و باورم نمیشد ب همین راحتی باشه هیچیییی نفهمیدم . بچم و آوردن دیدم ( یه نی نی گرم و نرم و چسبوندن ب صورتم ..🫠خیلی حس عجیبی بودد🥲🥰