خانوما به سوال پسرم یه مدت بود همش به پای بقیه توجه می‌کرد بازی می‌کرد میخواست شصت پای من و باباش و بخوره نمیذاشتیم از سرش افتاد دیشب که خونه ی بابام بودیم هی شصت و پاشو تکون میداد بابام مثلا با بچه بازی کنه چند بار من گفتم نکن چند بار شوهرم هی در جواب میگفت نمیخوره بازی میکنه شب موندیم صب بیدار شدیم دوباره از قصد پاشو جلوش تکون میداد پسرمم هی میرفت گاز بگیره گفتم بابا نکن دیگه بدم میاد میره پای بقیه رو هم یه وقت تو جمع میخوره بهش برخورد میگه ای بابا من چیکار دارم زیاد تحویل گرفتم نباید محل میدادم منم گفتم (الکی)یبار پای محمد شوهر خواهر شوهرمو تو جمع میخواست بخوره خیلی بد بود دیگه محل نداد منم شوهرم گفت صبونه نخورده برگشتیم خونمون تو راه کلی غر زد که به ادم یبار میگن صد بار من گفتم نکن صد بار تو بازم اینطوری میکنه و فلان اومدیم خونمون صبونه خوردیم شوهرم حمومه بابام زنگ زده میگه شام بیاید اینجا قیمه میذاره مامان با حالت خنده هم گفت مثلا از دلم در بیاره منم گفتم خونه ی خواهر شوهرم نرفتیم میخوایم بریم اونجا بذار شوهرم از حموم بیاد خبر میدم حالا نمیدونم چیکار کنم☹️

تصویر
۱۱ پاسخ

همون لحظه یه چیزی بده دستش و هيچوقت هيچوقت جلوی شوهرت بدی خانوادتو نگو مخصوصاً پدر و مادر

جلو شوهرت تو هر شرایطی پشت پدرت وایس ولی پدرتو ببر یه گوشه پنهونی باهاش حرف بزن جدی

به نظرم پدرتونم متوجه اشتباهش شده که زنگ زده دلجویی شماهم دلشو نشکونید و کشش ندید

کاش منم پدر داشتم یکبار زنگ میزد میگفت شام بیاین اینجا 🙂

درسته کار پدرت درست نبوده ولی بازم زیاد جلو شوهرت بد نگو بگو نمیدونسته اشتباه کرده دیگ نمیکنه وفلان تو هی بخوای بگی اونم پررو میشه بعد ارتباطت هم سخت تر میشه

متاسفانه منم همین مشکلو دارم تازه بهم میگن تمیزه چرا اینجوری میکنی😑

دل پدرت نشکن برو بچه بزرگ میشه یادش میره این کارها

وای دختر منم دنبال انگشت پاس اینقدر بدم میاد یکی میاد میره سراغ پاها ملت

درسته هممون رو بچه حساسیم و رو تربیتش...ولی تو سنی نیستن که این چیزارو بفهمن و بهش عادت کنن بچه‌ها بعد ۲سالگی تازه کم‌کم‌ اطرافشونو با دید بهتری میبینن و تربیت میگیرن...بخاطر همچین مسئله ای دل مامات بابای خودتو نشکون پاشو برو خونشون

الهی پدر دیگه حالا تو دلش ناراحت شده دختر منم ب پای خودش بقیه دست میزنه ولی خب منم یه جور میشم ب پای کسی دست زدنی فوری بلندش میکنم میشورم دسشو

خوب کار شون خوب نبود بچه که نمیدونه چی بده چی خوبه بچه ها به پاها علاقه دارن دوست دارن انگشت شصت پا رو بخورن ولی بزرگترها نباید بزارن

سوال های مرتبط

مامان آریشاه💙 مامان آریشاه💙 ۱۲ ماهگی
پریشب آریشاه یهو تبش رفت رو 40 مادرشوهرمم خونمون بود من فعلا برای آریشاه تب سنج نزاشته بودم گفتم فک کنم آزیشاه تب داره مادر شوهرم رفت دست زد اومد گفت نه تبش کجا بود ولی من دلم طاقت نیاورد با تب سنج اندازه گرفتم،دیدم تبش رو 40 دیگه آریشاه رو بیدار کردم و دست و پاش و میخواستم پاشویه کنم و ببرمش دکتر دیگه مادر شوهرم هی می‌گفت دکتر نمی‌خواد بزار بچه بخوابه حقیقت منم از سر استرس صدامو بردم بالا گفتم یعنی چی بچه رو اذیت نکن بزار بخوابه رو به شوهرم گفتم پاشو ببرمیش دکتر دیگه دیروزم مادر شوهرم با من سر سنگین بود ولی از حق نگذریم برای آریشاه سوپ درست کرده بود بیشتر درست کرده بود برای خودمونم،دیگه تا غروب آریشاه اذیت کرد من نرسیدم زودتر شام بزارم شوهرمم برگشت گفت خودم شام میارم ولی تا شوهرم میومد دیر میشد منم آریشاه رو دادم دست مادر شوهرم گفتم یه کم گوشت چرخ کنم شام درست کنم همین که چرخ گوشت و روشن کردم آزیشاه ترسید دیگه مادر شوهرم با لحن خیلی تندی گفت چرا بچه رو میترسونی و کلی غر غر کرد حقیقت منم رفتم آریشاه رو ازش گرفتم گفتم چرا فکر میکنی من دشمن آریشاه هم منم نمی‌دونستم می‌ترسه من که دشمنش نیستم و اومد تو اتاق آریشاه رو بخوابونم یهو دیدم مادر شوهرم اومده وسیله هاشو برداشته میگه میرم خونه دخترم از اونجام زنگ میزنم شوهرم بیاد دنبالم،یهو شوهرم برگشت منم حقیقت و گفتم و بخاطر مامانش هرچی از دهنش اومد بهم گفت و یه چک زد تو صورتم که آره تو به مامانم بی احترامی کردی،الآنم می‌خوام برم خونه بابام به قهر حتی قصد دارم درخواست طلاق بدم،فقط می‌خوام بدونم من بی احترامی کرد؟
مامان ✨🎀🐣 مامان ✨🎀🐣 ۱۱ ماهگی
من آدم بدجنسی نیستم ولی دیروز از یه چیزی قندددد تو دلم آب شد.
یکی از بچه‌های فامیل هست، چهار سالشه. هروقت ما کنار همیم من و شوهرم باید یکسره بگیم دست بچه رو نگیر، ولش کن، آزادش بذار، از دستش نگیر و .... هزااااربار باید بگیم نکن نکن نکنننن. با مهربونی با دعوا با بی محلی با هرروشی شما بگید جلو رفتیم. هی میاد تو دست و پای بچم میپیچه، بچه منم فقط نمیتونه حرف بزنه وگرنه از رفتار و جیغهاش مشخصه اصلاااا دلش نمیخواد این آدم دور و برش باشه انکار رو اعصابشه.یه چیزی تو دست بچم باشه میاد می‌کشه که اینو شوهرم محکم دعوا می‌کنه. جالبه پدر و مادر این بچه هم راضی هستن من بچشونو دعوا کنم ولی حرفی نمیزنن، منم گفتم به جهنم نمیتونم که اعصاب و روان بچمو به خاطر یکی دیگه هدر بدم.
خلاصه
دیروز طبق معمول این اوضاع ما بود و منم سایه به سایه دنبال بچم. (بچم راه می‌ره اون بچه فامیل هم هی میخواد دستشو بگیره باهم برن که خب دختر من اصلااااا خوشش نمیاد ) دیگه دخترم میخواست بره رو مبل بشینه من خودم زیر پاهاشو گرفتم رفت بالا نشست، یهویی اون هم هی میومد جلو می‌گفت می‌خورمت و از این چرت و پرتا و بچه منم جیغ. هرچی میگفتم برو اونظزف بازی کن، نکن، انگار نه انگار. یهو دختر منم محکم چرخید و پاشو با ضرب زد به دماغ این بچه. 🫴🏻🦖
بچه یه نگاهی به من کرد من به روی خودم نیاوردم مشغول دخترم شدم.
و رفت
رفتتتتتتت
دیگه آخر مهمونی ندیدمش🙂‍↔️
می‌دونم تا مهمونی بعد یادش می‌ره اوضاع همینه ولیییییییی دلم یخخخخخخ ❄️🧊 شد.
(حالا مادرش بشینه رو تربیت بچش کار کنه)
مامان علی اصغر وتودلی مامان علی اصغر وتودلی ۲ سالگی
مامانا اون سریع داخل تاپیک قبلی گفتم دختر طبقه بالا خیلی میاد پایین نمیزار درست بچه ام بخوابه همش تو سرمه چند روز پیش اومد خونمون با مامانش هی علی اصغر اذیت میکرد بچه ام میرفت سمت ماشینش میرفت هولش میداد خودش سوار میشد هر اسباب بازی ک علی اغر میگرفت اونم میگرفتش بعد علی اصغر هی گریه میکرد دختر خودش ۳ سالشه هی میگه من میخام علی اصغر بغل کنم من دیکه اعصابم خراب شد داد زدم گفتم الان بچه ام میندازی مامان هم هی نگاش میکرد کاری باهاش نداشت من بهش گفتم دیکه نیای پیش پسرم اذیتش میکنیاز اون روز مامانش قهر کرده گفتم بدرک ک قهر ببخشید بچه ام انداخت خدایی نکرده بالایی سرش انداخت خوبه اون سری هم بزوز بغلش کرد زورشو نداشت افتاد رو علی اصغر سر علی اصغر خورد زمین پیشونیش باد کرد منم ب مامانش گفتم اگه شوهرم بفهمه کل ساختمون ب آتیش میکشه یخ گذاشتم روش بادش خوابید حالا من دیکه دیدم بچه پرو بچه ام اذیت میکنه بهش گفتم دیگه حق نداری بیای پایین بچه ام تو خونه خودمون هم آسایش نداره حالا مامان بدش اومد قهر کرد گفتم بدرک بهش بر خورده به بچه اش گفتم نیا خوب گفتم ؟؟؟
مامان آرین مامان آرین ۱ سالگی
سلام مامانا من امروز با شوهرم بحثم شد سر اینکه یدقیقه این بچرو نگه نمیداره پسرمم میاد تو اشپزخونه تو دستو پای من منم انقد خونم بهم ریخته بود دوروز بود نتونستم خ‌ب تمیز کنم پریود شدم خیلی حالم بد بود گفتم امروز بگیر تو دستو پای من نیاد یکم به این خونه بیصاحاب برسم پسرمم امروز کلا لج کرده بود خوابش میومد نمیخوابید الکی بهونه گریه به شوهرم بی عرضم امروز سپردم سر بچم دوسه بار خورد اینور اونور کله مرگسو گذاشته بود بهش از تو اسپز خونه هی میگفتم پاسو ارینو بگیر گفت عرضه نداری یه بچه جم کنی منم هم درد پریودی هم خونه که دوسه روز بود جم و جور نکرده بودم پسرمم گریه دیگ اعصابم خورد شد شروع کردم گریه کردن تو خونه داد و بیداد سر شوهرم بچم از داد و بیدادای من تو خونه ترسید شروع کرد گریه کردن سوهرم خدا لعنتش کنه رفت سر بچه داد زد من دیگ انقد بهم فشار اومد خواستم طرف چینی دکوری بکوبم رو سرش که بچه برداشت باز ارومش کردخیلی ناراحتم چرا داد زد سر بچم هدا اعنتش کنه الهی بمیرم برای پسرم بچم نکنه تا اخر عمر یادش بمونه میترسم با اون دادی که سر بچم زد بهش اسیب زده باشه هیلی ناراحتم هیچی ارومم نمیکنه هی باخودم فکر میکنم خدا لعنت کنه این مردای نفهمو حمله کرد سمت من منو بزنه بهش گفتم ناخنت به من بخوره تیکه پارت میکنه جرات نکرد خیلی اعصبانی بودم ولی بمیرم برای پسرم داد زد سرش الهی من بمیرم راحت شم از طهر ناراحتم یعنی یادش میمونه؟لخودم گفتم این خر نمیفهمه حداقل دیگ دفه اخرم باشه که تو‌خونه بخاطر پسرم داد بزنم
مامان کوکوووو مامان کوکوووو ۱۶ ماهگی
بقیه داستانم
خب گذشت انومالی شد و من از ۱۵ هفته ویارم شرو شد اونم فقط موقع شام
انومالی رو به خاطر سریال شوهرم راه ۲ساعته رو یع ساعته اومد جنسیتو که مادرشوهرم زنگ زد انتی پرسید گفتم پسر هیچی نگف گف اره باش جترجخ دا به ترکی تبریک هم نگف
بعد همش میگف دکتر نرو سونو نرو همش واس سلفری میگف هیف اون ۶تومن به باد رف و همه جا میگف ها
میگف بچه هس دیگه مگه طلاس یا لعله فلانه همش دکتری .
برا یع ازمایش واس بهداشت که رایگان بود یع هفته باید التماس شوهرم میگردم و فک کنم تا ۴یا۵ماه منو برد دکتر ازمایش بقیش بابام حتی ازمایش قند
عید بود که مادرشوهرم دعوا انداخت که زنت چرا نیومد خونمو تمیز کنه و شوهرمم باهام دعوا میکرد
من از ۳۱هفته اینا حرکات جنین کم و زیاد میشد و بهداش میفرستاد ان اس تی اونم یع بار برد دیگه نبرد با بابام رفتم ۳۴هفته بودم بچم یع روز تکون نخورد گفتم ببر بیمارستان گف برو بابا تو هم یع بچه میزایی دیگه مگه چیه همش میگی بیمارستان من کار دارم ولی نداشت💔
رفتم خونه بابام شب با بابام رفتم ان اس تی همراه مامانم زنگ زد گف کجایی گفتم بیمارستان نمدونم غرورش خورده بود انگار زنگ زد بابام که شماره کارت بفرس پول بزنم یا خودم بیام الکی میدونس رایگانه در حالی که با دوستاش عشق و حال بود🥲
این بین کارگر داشتیم ماه اخر من و من ۴روز هفته صبحانه ناهار ۶نفرو میپختم دریغ از اینکه درک کنه حتی یع بار شریکش اومد غذا رو ببره گف فردا نپز من میارم 🙂ولی واس شوهرم مهم نبود