۱۳ پاسخ

اره منم همینجوری شده بودم بهم ارامبخش زدن تا ساکت شدم😂 منم نتونستم بچمو ببینم اونجا

عزیزم منم همینجوری شدم بی حسی زدم حالم بد شد حالت تهوع. دنیا داشت دور سرم می‌چرخید خیلی اوق زدم 🥴 وقتی داشت پسرم بدنیا میومد همون لحظه بالا آوردم 🫡

منم دقیقا همین بودم
من گفتم دیگه تموم شد مُردم انگار وارد ی دنیایی دیگه شده بودم صدای گریه دخترم شنیدم فهمیدم چی به چیه

کلا اثر بدی داره من حس میکردم نمیتونم حرف بزنم حالت گیجی بهم دست داده بود هم استرس خیلی بده

اونجوری نشدم اما داروش خیلی حالمو بد کرد ناجورر

منم زبونم گرفته بود عین لال شده بودم هیچی نمیتونستم بگم فقط گریه کردم فهمیدن بچمو میخوام

منم مسئول بیهوشی گند اخلاق بود روانی
امپول ک زد حال منم بد شد افت فشار واکسیژن خون داشتم میگفت الکی نکن اینجوری بعد دید واقعی شروع کردن امپول زدن بهم بچم که به دنبا اومد اوردنش صورتشو رو صورتم میگفت اه چه مادر بی مهری بلدم نیست قربون صدقش بره انقدر دلم شکست اصلا حالم خوب نبود اخرم۳/۵ساعت بردنم ریکاوری همه بردن بعد نیم ساعت بچش من حالم بد بود هرچی هم منتظر بودم بیارنس بغلم نیاوردن ...

برعکس من حتی تو اتاق ریکاوری هم هوشیار بودم پرستار میگفت این حجم ارام بخش به فیل میزدی میخوابید تو چرا بیداری خودم چک میکردم مانتیتور بالا سرمو یه وقت ضربان و فشارم بالا پایین نشه تا بردنم بخش بازم نخوابیدم تا شب

اره منم داد میزدم دارم می میرم حالت تهوع گرفتم بالا هم اوردم

منم اینجوری شدم و بعدش توی ریکاوری تا دو ساعت لرزش شدید داشتم

من وقتی بچرو داشتن میکشیدن بیرون حالم داشت بد میشد ک یهو بیهوش شدم موقع ک بچمو دیدم خوابالو بودم

منم حالت تهوع داشتم وتپش قلب وتنگی نفس

اورژانسی رفتی سزارین یااختیاری بود؟؟

سوال های مرتبط

مامان نویان و رایان مامان نویان و رایان ۲ سالگی
خیلللی خستممم …بچه شیره ب شیره خیلی سخته پسر کوچیکم هنوز دوماهش نشده
منم و کلی کار صبح هفت بیدار میشم با صدای نی نی تا شب اینموقع ها سرپام
پسرکوچیکم اصلا رو زمین نمیمونه از روز اولی ک دنیا اومد فقط میخواست بغل باشه حتی تو بغلم نق میزنه پسر بزرگمم ک اوج شیطونیشه خیلی بریز و بپاش داره همه جارو ب گند میکشه همش درحال تمیز کردنم غذا میدم تف میکنه🥲واقعا خستم تو این هیری بیری دوباره نمیدونم چرا خونریزی پیدا کردم مثل حالت پریودی اعصابمم خیلی بهم ریختس سریع جوش میارم نمیدونم مال پریودیه یا نه🤦🏻‍♀️پسرم امشب هی سفره رو بهم میریخت یبار اونجا سرش داد زدم گفتم لامصب نکنن یبارم داشتم میخوابوندمش تو بغلم بود یهو محکم گوشوارمو کشید دردم اومد سرش داد زدم احمق نفهم🤦🏻‍♀️😔خیلی از خودم ناراحتم خیلی چرا بهش اینجوری گفتم اخه😔بخدا ک خستم کل جونم درد میکنه فقط دلم میخواد یکی بغلم کنه و من تو بغلش های های گریه کنم
آرزوی یه استراحت یا خواب راحت رو دارم
خدایا حکمتتو شکر خودت دادی صبرش رو هم بده من کم میارم یوقتایی😭
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌ویکم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۶
ادامه داستان قبلی
مامانای قشنگم بعداز تموم شدن قصه زندگیم جواب تاپیک هارو میدم😘



همین که دست به شکمم زدم خیالم راحت شد که شکمم بزرگه بچم هست اما یهو ته دلم خالی شد نکنه بچم طوریش شده باشه تخت و اتاق عوض شده بود مامانمم نبود یه خانوم کنارم بود صدام در نمیود انگار حرفی به ذهنم نمیومد دراقع میترسیدم سوالی بپرسم یهو چیشده بود که نه دردی داشتم نه هیچی حتی نمیدونستم چند ساعته که بیهوشم یهو همه اتفاق های قبل کم کم یاد اومد بلند شدم با استرس گفتم چیشده مامانم کجاس بچم چیشده کم کم صدام بالا میرفت با گریه گفتم بچم چیشده برداشتید چرا من نمردم😭چرا شکمم بزرگه پسرم چیشد یهو خانومه بغلم گرفت یه خانوم مهربون گفت اروم باش گل پسرت سالم تو شکمته بشین تا بگم چیشدی تو از درد زیاد بیهوش شدی ما فکر کردیم رحم پاره شده سریع اوردیمت اتاق عمل اماده زیمان کردیم ضربان قلبت پایین بوده ما الویت مادره واسمون هر لحظه اوضاع داشته وخیم میشده چون داشتیم هم مادر هم بچه رو از دست میدادیم داشتم اماده سزارین میشدیم همین که معاینه کردیدم دیدیم هیچ فشاری رو دهانه رحم نیس زربان قلب داره منظم میشه انقباض ها کم شده اوضاع مادر داره نرمال میشه بچه رو سونو کردیم دیدم کامل سالمه دهانه رحم کامل بسته شده دوتا دکتر دیگه هم اومدن اتاق عمل همه تو تعجب بودن که چیشد لحظه اخر فقط گفت میتونم بگم واست معجزه شد ما همه دلمون به حالت سوخت اما چاره ای نداشتیم اینو گفت رفت بیرون مامانم اومد تو حس کردم تو همین چند ساعت پیر تر شده به ریخته بود چادرش رو میکشید اومد گفت خوبی دختر بابا بیرونه فقط التماس خدارو میکنه امام هارو صدا میزنه انگار یادم اومد که باید گریه کنم انگار تازه فهمیدم چیشده