۶ پاسخ

🙃😔🫨😬😔🫨🤯🫨

عزیزم

سریال بود برو قسمت بعدی🤣

ادامه عزیزم

بسلامتی

خب اِدامَش

سوال های مرتبط

مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۴ ماهگی
پارت ۲😂
شوهرم هول شد بدو بدو لباسامو آورد حتی نمی‌تونستم تکون بخورم لباسامو تنم کرد و به زور از پله ها رفتم پایین وااای چه دردی داشتم گفتم الانه که بزام ترافیک بود وحشتناک هی بوق میزد عصبانی بود من گریه میکردم تا بالاخره رسیدیم بیمارستان معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود دکترم اومد بالا سرم گفت بستریش کنین
لباس بهم دادن پوشیدم به شوهرم گفتم برو وسایل و ساک بچه رو بیار اصلا فک نمی‌کردم بخوام بستری شم چون ۳۷ هفته بودم
کارای بستری انجام شد من چقدر گریه کردم از تنهایی خودم
بهم قرص زیر زبونی دادن کم کم دردام بیشتر شد دیگه نمی‌تونستم دراز بکشم ولی دهانه رحمم باز نمیشد .چون اتاقم خصوصی بود اجازه داشت همسرم بیاد به ماما گفتم گفت الان خیلی شلوغیم نمیشه خلوت تر بشیم بعد میگیم بیاد
ساعت ۱۲ شد زایشگاه خلوت شد به ماما گفتم بگین شوهرم بیاد گفت الان ۱۲ گذشته قبل ۱۲ باید میومد 😐گفتم خودتون گفتید الان شلوغیم بعد دیگه کوتاه اومد گفت زنگ زد بگو بیاد بالا
حالا مگه این شوهر من زنگ میزد وای چقدر فحشش دادم
دوستم زنگ زد به تلفن اتاق بهش گفتم توروخدا بگو نیما زنگ بزنه
زنگ زد گفتم بیا گفت مگه منو راه میدن حالا من دارم از درد به خودم میپیچم این لج کرده ......
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دو 🪼🐚🪸

ولی من گفتم نمیرم زایشگاه میرم پیش دکتر تا اون برام سنو کنه
مامای اونجا هم من معاینه کرد یک فینگر باز بودم
دیگه با همسرم سریع رفتیم مطب دکترم ساعت ۸ شب رسیدیم وقتی داخل شدم دیدم ۱۹ نفر توی نوبت هستن سریع از مطب زدم بیرون و به همسرم گفتم من حوصلم نمیکشه اینهمه تو نوبت بمونم خلاصه با همسرم تصمیم گرفتیم که بر گردیم خونه و فردا صبح زود برم زایشگاه برای سنو
اون شب من از استرس اصلا خوابم نمی‌برد دیگه ساعت ۶ بود بلند شدم صبحانه درست کردم و خونه رو مرتب کردم و برای احتیاط ساک بچه هم با خودم بردم دیگه وقتی رسیدم زایشگاه رفتم قسمت تریاژ و گفتم که برای سنو اومدم اونم بهم گفت باید بستری بشه ۱۲ ساعت تا سنو تو انجام بدیم منم به همسرم گفتم بره خونه تا ۱۲ ساعت دیگه بیاد دنبالم
خلاصه نوبتم شد رفتم تریاژ تا برام پرونده اوکی کنه
تا سنو هامو دید و نامه مامای دیروز رو خوند گفت بخواب تا معاینه کنم معاینه کرد و گفت دو فینگر بازم گفت تو باید ۳۷ هفته میومدی برای زایمان چرا نیومدی منم گفتم دکترم گفته نیاز نیست و بهم یه برگه داد گفت برو پذیرش کارتو انجام بده منم چون همسرم نبود خودم به خیال بستری برای سنو رفتم تا پذیرش بشم که کارامو انجام داد و برگه داد بهم گفت برو بخش لیبل منم همون جا پرسیدم لیبل کجاست گفت بخش زایمان!!🫠
من همون جا از ترس یهو شوک بهم وارد شد استرس شدید گرفتم پاهام سست شده بود رفتم بخش تریاژ اون برگه رو بهشون دادم از فشار گرفت ۱۵ روی ۹ بود فشارم بالا بود دیگه من با ویلچر بردنم بخش زایمان بستری شدم همون جا به همسرم پیام دادم بره سراغ مامانم و بیاره
مامان ذوالفقار🩵 مامان ذوالفقار🩵 ۹ ماهگی
#بارداری#زایمان
تجربه #زایمانم
#پارت اول
۳۷هفته و۱روزم بود دردی مثل درد پریودی داشتم رفتم دکترم معاینه کرد اولین معاینه بود ک یهو گفت ماشاالله دخترم تو دوسانتی دهانه رحمت هم نرم نرمه من شوکه شدم گفتم پ چرا دردام مثل درد پریودیه بچه اولم یک سانت بودم همش داد وگریه میکردم گفت بچه با بچه فرق میکنه معاینه تحریکی برام انجام داد برگشتم خونه از اون روز لکه بینی شروع شد تا ۳۷هفته و۴روز ک شدم یکم دردم بیشتر شد رفتم گفت سه سانتی گفت بزار ۳۸هفته کامل بشه بعد زایمانتو انجام میدم برو استراحت کن برگشتم خونه ۳۷هفته و۶روزم شد ساعت ۴صبح تا ۹صبح انقباضات داشتم گفتم شاید انقباضات کاذب هستن ساعت ۹ک شد دردام یکم شدید تر شد زنگ زدم دکترم گفت برو بیمارستان بچه ها چکت کنن اگه درد زایمانه ک بیام بستریت کنم رفتم ساکم و وسایلمو بردم رفتم بیمارستان منو ومامانم وزن عموم شوهرم
وعموم راننده بود رسیدم بیمارستان معاینه کردن گفتن ۴سانت ونیم هستی زنگ زدن به دکترم اینجا من قدم میزدم تا دکترم بیاد 🥹کم کم دردام شروع شدن ولی من ب روم نیاوردم وشلوغی نکردم دکترم اومد بستری کردن نوار قلب گرفتن آزمایش بردن لباس بیمارستان پوشیدم بعد گفت غذا خوردی من۲روز نه خوابیده بودم ونه غذا خورده‌بودم گفتم ک‌ ۲روزه هیچی نخوردم
مامان مرسانا مامان مرسانا ۳ ماهگی
من 9روز به زایمانم از خواب بیدار شدم دیدم پاهام خیلی ورم کرده

به مادربزرگم گفتم رفتم خونه عموم مادربزرگم گفت برو خونه راه برو تا اخرشب ببرمت بیمارستان

منم رفتم اصلا حال راه رفتن نداشتم و خوابیدم

بهم زنگ زد گفت بهتر شدی فهمید که خواب بودم بهش گفتم اصلا نمیتونم کار کنم خوابم میاد

گفت ب و فشارتو بگیر منم تا ساعت 9شب صبر کردم دیدم نمیتونم به حجت گفتم بریم فشارمو بگیرم

فشارم 9بود خلاصه اومدم خونه آب قند خوردم

زنگ زدم به عمم گفتم از صبح بچم تکون میخوره ولی خیلی بی حال تکون میخوره

گفت برو بیمارستان ان اس اتی بده منم قراربود برم جوادالائمه واسه زایمان

گفتم واسه ی فشاربرم هاشمی نژاد

رفتم سمت زایشگاه گفت چی شده‌براش تعریف کردم وفشارم گرفت 13بود

من ی هفته قبلش رفته بودم جوادالائمه ازم آزمایش امینیوشور گرفت مثبت شد ولی گفت منفیه اینو به ماما گفتم و ازم ان اس تی گرفت

دقیقا چون هیچی نمی‌دونستم و ماه درد داشتم همش بیمارستان بودم

نوار قلبش خوب نبود تست امینیوشور گرفت ازم گفت کیسه ابت سوراخه

دیگه هرکاری کردم نزاشت برم جوادالائمه گفت خطرناکه

بستریم کردن دیگه با آمپول به سه فینگر رسیدم کیسه آبم کامل پاره شد ساعت 10صبح و فشارم رفت پایین نفسم گرفت ضربان قلب مرسانا اومد پایین سریع به یک ربع من زایمان کردم
مامان دلوین مامان دلوین ۱۱ ماهگی
پارت ۴
کم کم دردام شروع شد و زود تموم میشه با تکنیک تنفس تحمل کردم ماما رفت و ی قوطی ادرار اورد گفت اینم باید انجام بدی سرم قطع کرد گفت با سرم برو بیا تا دوباره nst بهت وصل کنم رفتم انحام دادم اومدم دراز کشیدم دوباره دستگاهه وصل کرد هی دردام زیاد شد ولی با تنفس تحمل کرد ی نیم ساعت یکساعتی بود ک ماما رفت کسی پیشم نبود شوهرم پیامم دادگفت چطوری گفتم نمیتونم تحمل کنم برو رضایت بده ک سزارینم کنن گفت ن چند سالی هست ک ممنوع شده نمیزارن قربون صدقم میرفت من فقط اشکم میومد مامانم زنگ زد گفت چجوری گفتم خوبم نفهمید ک سرم فشار بهم وصله شوهرم زنگ زد گفت مگه سرم فشار بهت وصل نی گفتم چرا گفت مامان نفهمیده گفت ن درد دارم دعام کن ساعت ۳ نیم بود ی مانا دیگه اومد بالا سرم nstخورده بود بهم دوباره ژل زد درستش کرد گفت تکون نخور تا درست کار کنه گفت بزار معاینه کنم ببینم چجوری معاینه گرد گفت ۲ سانتی گفتم یا خدا انقد درد کشیدم تازه دوسانتم گفت تکون نخور تا برم نمازم بخونم بیام گفتم باش تا اومد من سوره انشقاق و ۷ بار دعای ناد علی خوندم و حضرت فاطمه قسم میدادم و موقع دردارم امام صدا میزدم نمازش خوند اومد گفت دستشویی نداری نگفتم اره گفت خو برو بیا رفتم اومدم دردام زیاد میشد ولی وقتی میدید دارم تا تنفس تحمل میکنم تشویقم میکرد گفت عالیع کلاس رفتی گفتم ن گفت دردات ک شروع شد همینجوری ادامه بده دکتره اومد واسه معاینه گفت اصلا رحمت پیدا نمیکنم جلل خالق و گفت حال ندارم پیداش کنم ماما اومد گفت بزار یچیزی بهت بدم بخوری یکم ابمیوه خرما بهم داد ک خودم گفتم دیگه نمیخورم
هیی nst نگا میکرد میگفت تکون نخور درست ثبت نمیکنه نگوو ک ضربان قلب بچه بالا بود یعنی تا موقعی ک زایدم این ب من وصل بود
مامان Panah🪽🩷 مامان Panah🪽🩷 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت یک
من تو بارداری هفته ۱۸ سرکلاژ شدم و استراحت نسبی بودم و هفتگی امپول میزدم و از هفته ۳۲ دیگه امپول رو دکترم قطع کرد و سرکلاژم رو هفته ۳۷ باز کردم بعد از اون معاینه شدم و گفتن لگن خوبی برای زایمان طبیعی داری منم فقط پیاده روی کردم یک روز در میون و خاکشیر و رابطه داشتم و ۳۹ هفته و ۶ روز رفتم سونو دادم فهمیدم اب دور جنین ۶ شده که کم بود و به ماما همراهم گفتم و اونم گفت برو بیمارستان بستریت میکنن منم رفتم بیمارستان ۱۷ شهریور اونجا معاینم کرد ۳ سانت بودم بدون درد ولی اونجا پذیرش نکردن و گفتن باید بری بیمارستان امام رضا یا بیمارستان قائم منم خیلی ترسیدم ولی در نهایت رفتم بیمارستان امام رضا،از در ورودیش انقدر ترسیدم که نگم براتون خیلی وحشتناک بود رفتم اونجا همه دانشجو و داغون بودن محیط بسیار کثیف و افتضاحی بود دانشجوهاشون ریختن سرم چندبار معاینم کرد میگفتن چرا ۴ سانتی ولی درد نداری خلاصه تو همون یک ساعت خیلی اذیتم کردن
مامان دلوین مامان دلوین ۱۱ ماهگی
پارت ۲
دستگاه وصل کرد یکی از پرنسل داشت مشخصاتم ت دفتر ثبت میکرد گفت چند هفته ایی گفتم پریشب ک اومدم گفتن ۴۰ هفته ۴ روز با پریودی ۳۹ هعته ۳ روز با انتی ی دکتر خوش اخلاق اونجا بود ک معاینه میکرد و کاراشون انجام میداد گفت سابقه بیماری نداری گفتم دیابت بارداری دارم گفت حتما امشب باید بستری بشی چون دیابت داری ۴۱ هفته ایی گفتم ن میرم فردا میام خودمم خیلی از بارداری خسته شده بودم دیگه فقط خواستم تموم بشه اونا میگفتن باید بستری بشی از من ک ن میرم صبح میام اخه دلم پیش دخترم بود و گفتم برم ی دوشم بگیرم صبح بیام دکتر گفت ن اگه رفتی چیزیت شد چی گفتم ن چیزیم نمیشه گفتن پس برو ب شوهرت بگو بیا رضایت بده ک از اینجا رفتی هرچی شد ب عهده خودتونه گفتم باش شوهرم اومد ک رضایت بده بهش گفتن هفته خانومت بالاست و باید امشب بستری بشه شوهرم گفت خو بستری شوو گفتم ن میریم خونه صبح میام گفت باش دکتره گفت برو دراز بکش تا معاینت کنیم ببینم در چ حالی رفتم دراز کشیدم گفت دو سانته و دیگه نمیشه بری حتما باید بمونی چون دوسانتی منم بغض گلوم گرفته بود کسی هم همراهم نیمده بود فقط شوهرم بود دیگه هر جوری بود گفتم خو باش بستری میشم یکی از همون خانمایی ک اونجا بود و ماما همراه هم بود گفت ماما همراه داری گفتم ن گفت حالا ک اینجوری شد خودم میام ماما همرات میشم ولی فک نکنم تا صب بزایی شوهرمن گفت اره ماما همراهش باش حواست بهش باشه گفت باش خالاصه شوهرم رفت ک پرونده بگیره ک بستری شم اومد بستریم کردن گفتن برو داخل خوده لیبر لباست عوض کن پروندت بده ب پرسنل شوهرم برگشت خونه ک مادر شوهرم مامانم وسایل خودم بچه بیاره
مامان رادمهر مامان رادمهر ۵ ماهگی
قسمت سوم
تو راه نزدیک خونه دردهام شروع شد دیگه رسیدم خونه سریع رفتم دوش گرفتم
دردهام خیلی شدید شده بود به فاصله ۵دقیقه
تا 12شب تحمل کردم
12دیگه مامانم گفت پاشو بریم بیمارستان دردهات منظمه و تایمش
گفتم نه آخه ماما بهم گفت تا زیر ۵دقیقه نیومده نیا الکی بیمارستان خودت اذیت میشی تو خونه تحمل کن دیگه مامانم اصرار کرد یوقت خطرناکه زنگ بزن بپرس زنگزدم به ماما گفتم من دردهام هر۵دقیقه میگیره شدید گفت برو حمام اگه دردت افتاد کاذبه زمان هم بگیر اگه هر ۵دقیقه یکبار ۳۰ثانیه درد داشتی واگه بعداز دوش دردت نیفتاد پاشو بیا یعنی نزدیک زایمان هستی
خودش هم همون شب شیفت بود بیمارستانی که من میخواستم برم
رفتم حمام مامانم تایم گرفت دیگه شده بودم هر ۴دقیقه یکبار
سریع کارهامو کردم رفتیم بیمارستان دکتر شیفت اورژانس معاینه کرد گفت ۳سانتی گفتم من خیلی درد دارم من عصر ۳بودم با این درد منظم مگه میشه همون ۳باشم
دیگه فرستاد آن اس تی انقباض ثبت شد منو بستری کردن
رفتم بخش مامام همونجا بود
بهم گفت چرا انقدر زود اومدی بهت گفتم تو خونه تحمل کن
گفتم بخدا دردم زیاده گفت پایین گفتن ۳سانتی
گفتم خودتون بیاین یه معاینه کنین
گفت باشه برو میام
رفتم تو اتاق تا نوار قلب رو وصل کردن اومد مامام معاینه کرد گفت عه چرا اینطوری گفتن پس پایین دهانه رحمت ۴ونیم نزدیک ۵سانت خیلی خوب باز شده