۱۲ پاسخ

فقط میتونم بگم خداروشکر ازش نخورده

حالا اینکه داده بهر طریقی ک کار بد و استرس زا،حالا نکنه براش خریده و نصفه مثلا گرفته

وای بعضیا فقط هیکل بزرگ کردن مغزشون تو یکسالگیشون مونده

شانس اوردین خدا بهتون رحم کرد

چقدر بعضیا بیشعورن محبت بی جا

آدم نفهم زیاد هست . یه روز دخترم را بردم فروشگاه دخترم تو چرخ فروشگاه گذاشتم نشست یه آقا اومد دستش تو جیبش کرد و با اصرار بادام میداد دخترم .اومدم واکنش بدم دخترم گرفت و پرت کرد اونور آخه دخترم بادام اصلا دوست ندارد . البته برای آقا توضیح دادم که شما از روی محبت انجام میدید ولی بعضی بچه ها حساسیت دارند
یا بعضی دوست ندارند حرکت شما را.

بعضی واقعا از روی نفهمی و بعضی از روی عمد این کار ها را میکنند . حالا خداروشکر که نخورده

چند روز پیش شوهرم دخترمو داشت میگفت یهو یه خانوم چادر از اون سمت خیابون اومد یه شکلات داد به دخترم رفت خداروشکر شوهرم گرفت انداخت دور میگفت ترسیدم از این رفتارش

چقدر بد
شاید یه گوشه گذاشتن دختر برداشته

وای عجب ادمایی پیدا میشه بخدا😕😕

عجی آدمایی پیدا میشن

من اصلا جرئت نکردم تاحالا بچمو با کسی حتی پدر مادرم بفرستم بیرون
واقعا خطر زیاده🤦🏻‍♀️

وای خدا رحم کرد

سوال های مرتبط

مامان remisa مامان remisa ۲ سالگی
ادامه تایپ قبلی.....

نگم که چقدر تو اون دوران بارداریش چقدر بقیه زرج داد می‌رفت دکتر اگه دکتر دوتا دارو می‌نوشت اون چندتا هم بدون نسخه دکتر می‌گرفت. می‌گفتیم عزیزم نخور اینقدر زیادی هر چیزی حدی داره واسه خودت بچه مشکل درست میشه می‌گفت باشه ولی می‌دیدم داره کار خودش می‌کنه ما هم دیگه چیزی نمیگفتیم اصلا غذا سفره نمیخورد مامانم هرچی درست میکرد می‌آورد اصلا نمیخورد مامانم گریه میکرد می‌گفت بخور خاله جان هم خودت ضعیف شده هم بچه اونجوری وزن نمیگیره انگار نه انگار تا اینکه بچه نارس دنیا اومد و نارسایی داشت و سدیم بدنش تشکیل نمیشد شب تا صبح مامانم کنار گهوارش نشسته بود اون خواب بود تا مامانم صداش میزد پاشو بچه شیر بده بلند میشد و جیغ و داد میکرد و بچه باشدت از زمین بلند میکرد همه مون میترسیدیم که این چرا اینجوری می‌کنه دیگه مامانم زود زود صداش نمی‌زد خودش شیر خشک درست میکرد به بچه میداد اون همون جوری خواب بود. ما روستایی هستیم گوسفند داریم مامانم رفته بود بیرون به اونا برسه این همینجوری که خواب بوده بچه بیدار شده گریه کرده گریه کرده و از شدت گرسنگی قندش افتاده بود وقتی که بچه از هوش رفته بود بلند شده بود جیغ و داد که بچم تشنج کرده مامانم اینا سریع رسوندن بیمارستان سرم زدن بهش اینا یه دو روز بیمارستان بود بعد هم مرخص کردنش اینا با مامانم زندگی میکردن تا اینکه خونه خودشون تکمیل شد مامانم رفت وسایلاشون چید از زیر قرآن ردشون کرد رفتن توی خونه خودشون.......
مامان remisa مامان remisa ۲ سالگی
ادامه تایپ قبلی.........


رفتن توی خونه خودشون هر هفته هر ماه می‌دیدم داداشم یا خودش .. خودشون نیندازند توی خونه مامانم که بیایین بچه تشنج کرد این بچه از هوش میرفته می‌گفته تشنج کرده این بچه نارسایی داره حالا نمی‌دونیم قرصش به موقع نمی‌داده یا غذا نمی‌داده قندش میفتاده یکی از این دو حالت بوده چون هر دفعه که بچه اینجوری میشد سریع میبردن دکتر چکاپ میکردن تمام جواب آزمایش ها خدارشکر سالم بود این دکتر آخری که بچه اینجوری شد و بردن بچه روزی که دنیا اومده بود دکتر ی آزمایش سه میلیونی نوشته بود که دختر خالم که عروسمون هم هست با مادرش رفته بود آزمایش بدن زنگ زدن بابام سریع به حسابشون پول ریخت .. خلاصه

این دکتر آخری دکتر مخصوص بچه گفت من روزی که بچه دنیا اومده بود ی آزمایش نوشتم گرفتیم یهو عروسمون گفته نه دکتر پاشده سرو صدا که چرا نگرفتی با اجازه کی نگرفتی به مامانم اشاره کرده دکتر با مامانم دعوا کرده می‌خواسته زنگ بزنه به پلیس که مامانم شروع کرده به گریه بخدا آقای دکتر این مامانش اومده بودن آزمایش بگیرن ما از روستا پول سریع واریز کردیم که کم کسری نداشته باشند اون موقع عروسمون به حرف اومده آره گرفتیم جوابش اومده تو گوشیم دستم خورده پاک شده .......