سنتی بود کاش آشنا نمی شدم
من یه مزاحم تلفنی پیدا کردم که هیج جوره جوابش و ندادم بعد اون طرف دوست شوهرم بوده میگه یه شماره دارم هیج جوره رام نشده بیا این شماره رو بگیر اکه تونستی مخ بزنی جایزه داری و 😒بعد من نمیدونم چی شد جواب این و دادم و بعداز سه سال دوستی کاملا پاااک😊 باهم ازدواج کردیم
دوست داییم بود
از طریق سایت همسریابی 😁
پسر عمو شاگرد مامانم بود شاگرد مامانم مارو عروسیش دعوت کرد اونجا منو مامانش و زن داداشش دیده بودن پسندیده بودن بهش نشون دادن اونم پسندم کرده بود بعدم اومدن خواستگاری و منم دیدمش و خوشم اومد ازش الآنم ۶ ساله ازدواج کردیم و راضیم الحمدالله
پسرعمو دخترعمو هستیم از بچگی همو دوس داشتیم سه سال باهم دوست بودیم بعدش عروسی کردیم همسرم خیلی خوبه راضیم خداروشکر
من داشتم با مدرسه میرفتم مشهد اونم از تهران میرفت مشهد خونشون مشهد بود توقطارباهم دوست شدیم کاش پام قلم میشدنمیرفتم اون مشهدو
دختر داییم معرف مون بود فامیلشون بود ...
کاملا سنتی
من رفتم. خونه دختر داداشم اسباب کشی بهش کمک کنم اونجا برادر شوهرش بود همدیگه رو دیدیم البته از قبل هم دیده بودیم همدیگه رو میشناختیم اما یه چند سالی بود همدیگه رو ندیده بودیم میدونستم از من خوشش میاد منم از اون 😂ساعت ۱ شب بود برادرش بهش میگفت بسه دیگه برو خونه میگفت نه من نمیرم خلاصه من خودم فرداش،به دخترم داداشم گفتم من ازش خوشم میاد اونم از من ما رو با هم دوست کن اونم رفاه بود به شوهرش گفته بود و دیگه خلاصه دوست شدیم یادمه یه روز بهش گفتم عاشقتم هیچی نگفت گفتم تو چی گفت من عاشق کسی نمیشم ناراحت شدم به خودم گفتم بخاطر همین حرفت یه کاری میکنم مث سگ عاشقم باشی همینطور هم شد اگه یه روز منو نمیدید دیوونه میشد😂آخرش هم با مخالفت شدید خانواده ها ازدواج کردیم🥰
خواهرش منو دیده بعد این زامبی دیده منو کاش هیچوقت نمیدید منو
با زن داداشم شب اومدم خونشون داداش کوچیکش بهش گفته بود فلانیو بیار خونمون عاشقش شدم، با من بود، منم از همه جا بیخبر اومدم ک داداش بزرگه منو دیدو پسندیدو اومد جلو و عاشقشمممممم
با مادربزرگم تو یه کوچه بودن
سنتی بود
دوست صمیمی داداشم بود
دوست صمیمی برادرم بود ولی من هیچ وقت ندیدمش برادرم تو تصادف فوت شد و روز خاکسپاریش منو دید در صورتی که بین خانوادش قرار گذاشته بودن عروسی برادرم منو ببینن
ازدواج سنتی
همسایه بودیم و خواهرش با خواهرم دوست بود و نتیحه شد دوستی و بعد ۵ سال به ازدواج ختم شد😊
مال من خیلی مسخره بود😶(مامانم داشت از خواستگار قبلیم یه یروز قبلش جواب رد داده بودم برا دوستش ک مغازه لباس فروشی داشت تعریف میکرد بعد دوست مامانم همش میگفت دخترت خیلی قشنگه و حیفه میدادیش ب اینا کههههه مادرشوهرم میشنوه میگ من یه پسر دارم دنبال دختر قشنگ میگردم وقتی میفهمه شوهرم ۱۲سال ازم بزرگتره اولش ناراحت شد ولی وقتی عکسمو دید پر داورد مامانمبهم گفت😶🤣تا عصر یه ریز زنگ میزد ک بیان منوببینن با شوهرم🤭منمقبول نکردم تا شوهرمو دیدم،دیدم پسرخوبیهوخیلی رو راسته دیگ دلم رفت براش🥹❤️)تمام
دوست پسر و دوست دختر کاش هیچ وقت با هم آشنا نمیشدیم
اولا که اصالتا از یه روستا هستیم پیشنهادم از طریق جاریم که دختر داییمه
برادر شوهر هم کلاسی قدیمیم بود یه بار تجدید دیدار کردیم با هم، خنده خنده جدی شد
سنتی بود😐😂البته فامیل دور هم هستیم
جلو در حیاط یه لحظه فقط چشمام رو دید و پسندید😬و اگر نه اصلا تو فاز زن گرفتن نبود
تو یه گروه تلگرامی🤣🤣🤣 بعدا فهمیدیم دورادور آشناییم
پسر عموم هش
سنتی بود ازدواجمون
پسر عممه
هم کلاسم بود
خاله شوهرم میشد زن پسر عمه بابام
معرفی کرد
سنتی ازدواج کردیم😁
زنداداشِ زنعموم همسایشون بود
ما با خانواده اش دوست بودیم خودمون یه شهر بودیم اونا یه شهر دیگه
یه بارم پشنهاد دادن ما قبول نکردیم
ولی یکسال عید رفتیم خونشون اون منو دید دیگه پیله کرد
شوهردوست شوهردخترعمم بود ❤️
همکار بودیم
من شوهرم دوست پسر دوستم بود
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.