۷ پاسخ

چقدر خوب ....ایشالا حال دلتون همیشه خوب باشه

ای جانم انشالا همیشه خوش باشی الهه ی قشنگم😍

غذا چجوری میدی میکس میدی؟

همیشه به خوشی و شادی عزیزم 😍
منم دو هفته میشه اومدم شمال پیش مامانم اینا همش به دخترم میرسه ، غذام حاضر و آمادست . خبری هم از جنگ نیست خیلی حس خوبیه .
حیف که فردا باید برگردم تهران برم زیر بمب و موشک :))

خداروشکر😍😍

چقدر عالی
منم دیروز بعد از ده ماه خیلی بهم خوش گذشت با اینکه هیچ کس حواسش به من نبود که پسرک رو بگیره یکم بغل کنه من یکم استراحت کنم ولی بازم از اینکه رفتیم تو هوای آزاد و چندساعتی تو اون شلوغی و نق بچه آرامش داشتم حالم خوب بود خداروشکر

خداروشکر که بهتون خوش گذشته همین ک باشن کسای ک کمک بدن و یکم بچه رو سرگرم کنن خیلی خوبه

سوال های مرتبط

مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟
مامان فرشته کوچولو مامان فرشته کوچولو ۱۳ ماهگی
بچه که بودم کوچه ای که توش زندگی میکردیم کوچیک بود و تقریبا ۶ ۷ تا دختر بچه بودیم که باهم دوست بودیم و بازی میکردیم
یکی از دوستام یه مستاجری داشتن که مستاجر یه پسرکوچولو بانمک داشت ما خیلی دوسش داشتیم هروقت میاوردتش تو کوچه ما کلی تلاش میکردیم خوشحالش کنیم
تولد یک سالگی پسرکوچولو مامانش تصمیم گرفت تولد به صرف عصرونه بگیره و همه دختربچه های هم بازی منو دعوت کرد جز من
مامان من خانم بی نهایت آروم و مهربونی بود با همه همسایه خیلی خوب بود و هیچوقت مشکلی با کسی نداشت ... منم خیلی بچه مودبی بودم یادم نمیاد کوچکترین آزار یا بی ادبی به این خانم داشته باشم نمیدونم چرا منو دعوت نکرد... یادشم نرفته بود چون منو هرروز میدید
روز تولد رسید ما همیشه بعد از ظهرا با بچه ها اسباب بازی میاوردیم کوچه خاله بازی میکردیم اون روز هیچکی کوچه نبود همه تولد بودن جز من...
خیلی دلم گرفت خیلی زیاد بچه بودم کلاس سوم چهارم
وقتی بچه ها اومدن هی از تولد و خوراکیایی که خوردن گفتنو یه سری از بچه هاهم طبق شیطنت بچگانه خواستن دل منو آب بندازن. من بچه مغروری بودم پیش اونا خودمو نشکستم حتی پیش مامانمم نگفتم درواقع تا الان به ه