۱۰ پاسخ

منم همینطور هنوزم بعد این همه سال ک گذشته به کوچشون میرسم دست و پام یخ میزنه تپش قلب میگیرم خدا ازشون نگذره

من همیشه میپیچونم نمیرم

من که خونه مادرشوهرم شهرستانه هر وقت میرفتیم کمتر از یه هفته نمی‌موندیم
حتی اوایل عروسیمون یکماه اونجا بودیم بعدش هم گلایه میکرد که کم موندین
خیلی راحت بودم و خوش می‌گذشت
تا موقع زایمانم ذات خودشو نشون داد الان بیزارم ازش
و یه ساله کلا قطع رابطه ام باهاش
و اگه همسرم قبول کنه دیگه هیچوقت نمیرم.

یه شبه برو بچتم بازی میکنه سرگرم میشع

من بدبخت که پنج ساله دارم باهاش زندگی میکنم حالم دیگه داره بهم میخوره از هرچی ادمه

برو ی شبه سخت نگیر بابا

عیبی نداره چندساعته تحمل کن،من اوایل عروسیم حال تورو داشتم،همش چشمم به ساعت بود ببینم کی تموم میشه مهمونی

من ک اصلا پدر و مادر شوهر ندارم

منه بدبخت که باید هفتع ای دو بار برم چی بگم نرم شوهرم با بچه میره

برو عزیزم یه شبه ولش کن

سوال های مرتبط