۹ پاسخ

خداروشکر به امید آبادی کشورم ایران عزیز

فقط بارش نیست چون سدها رو باز کردن پر شده کاری که ده ساله انجام ندادن تا دریاچه بالاخره خشک شد الانم هر وقت سدها بسته بشه باز هر چی اب هست خشک میشه

خدایا شکرت🥲🥲

درخواستمو قبول کن🦁🌞✌🏻

انشالله از این بعد ایران ما گلستان میشه

چقدر خبر خوب و خوشحال کننده ای بود گلم ..خدارو شکر 🙏🥰😍

چقدر عالی😍خداروشکر
من بچه بودم خیلی میرفتیم فکر میکردم دریاست انقدر که پر بود

وای خدایا شکرت

چقدر خوب ...
از صمیم. قلبم خوشحال شدم

سوال های مرتبط

مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت40

-نمی‌تونم مینو منتظر منه، می‌ترسه اگر خونه نباشم باید برم خونم.

وقتی صداقت در حرف‌هایش باعث شد راهنما بزند و مسیر را به سمت پایین شهر دور بزند.

هر دو تا مقصد سکوت کرده بودند و‌ ملورین هر از گاهی به کیسه داخل دستش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زند.

با این وسایل خورد و خوراک چند ماهشان جور شده بود و فقط مجبور بود پول داروهای مینو را بدهد.

محمد با دیدن ملورین آب دهانش را به سختی قورت داد، مثل اینکه واقعا محتاج بود که با چند تا بسته خوراکی اینطوری خوشحالی می‌کرد.

با یک دست فرمانش را گرفت و دستش را جلو برد، ملورین خودش را جمع کرد و به محمد نگاه انداخت.

در داشبورد را باز کرد و کاندوم و قرص‌ها را کنار زد، دستش را بیشتر دراز کرد و حواسش را به جلو داد.

دستش که به پول هایی که در داشبورد خورد برداشت و به ملورین گفت:
-در داشبورد رو ببند.

ملورین سر تکان داد و این کار را انجام داد، در حال رسیدن به مقصر بودند که یک دسته تراول دستش داد.

دختر همونطور به دست محمد خیره شده بود که توی هوا تکانش داد.
-بگیر دستم خشک‌شد.

-این چیه؟
-بگیرش.

ملورین از دستش گرفت و سوالی به نیم‌رخش نگاه کرد.
-برای خرج دوا و درمون خواهرت به دردت می‌خوره.

ملورین بغضی کرد این خانواده بیشتر از هر کسی به دادش رسیده بودند، همسایه‌های چندین ساله‌اش که اصلا برایشان اهمیتی نداشت که با چه چیزی دست وپنجه نرم میکرد
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
فرزندپروری
دوستان قبلا یه تست هوش هیجانی یا همون EQ بهتون معرفی کرده بودم
احساس میکنم خیلی از والدین از این EQ غافل هستند و بیشتر به IQ اهمیت میدن
برای همین می‌خوام بیشتر با EQ آشناتون کنم

چرا سنجش هوش هیجانی در کودکی مهم است؟

🎭 ۱. مدیریت بهتر هیجان‌ها

کودکانی که هوش هیجانی بالاتری دارند، در شرایط استرس‌زا آرام‌تر می‌مانند، کمتر دچار انفجار هیجانی می‌شوند و سریع‌تر به تعادل برمی‌گردند.

🤝 ۲. روابط اجتماعی سالم‌تر

درک احساسات دیگران به کودک کمک می‌کند روابط بهتری با همسالان، خواهر و برادر و بزرگسالان برقرار کند و تعارض‌ها را سالم‌تر حل کند.

📚 ۳. موفقیت تحصیلی در آینده

مهارت‌هایی مانند همکاری، گوش دادن، کنترل تکانه و تحمل ناکامی، پیش‌نیازهای مهم موفقیت تحصیلی هستند که مستقیماً با EQ مرتبط‌اند.

🧘 ۴. سلامت روان پایدار

EQ بالا با کاهش اضطراب، افسردگی، پرخاشگری و افزایش خوش‌بینی و عزت‌نفس در کودکان همراه است.

🧩 ۵. تقویت مهارت حل مسئله

کودکی که احساسات خود را می‌شناسد، بهتر می‌تواند فکر کند، تصمیم بگیرد و برای مشکلاتش راه‌حل پیدا کند.
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت73

صدایش به قدری ضعیف بود که به گوش ملورین نرسد به همین خاطر گفت:

- ببخشید متوجه نشدم؟

محمد لبخندش را به سختی فرو خورد و دستی میان موهای نامرتبش کشید.

خواست حرفی بزند که همان لحظه صدای ناله‌ی تو گلویی توجه اش را جلب کرد.

سر چرخاند و چشمش به همان دختر دیشب افتاد که حال به سر و وضعی نامرتب روی تخت نیم خیز شده بود.

اخم در هم کشید و با دست جلوی میکروفون گوشی را پوشاند و گفت:

- هی؟

توجه دختر به او جلب شد و سر چرخاند.
محمد حتی نیم نگاهی به بالاتنه‌ی عریانش ننداخت و گفت:

- پاشو برو بیرون

حرفش را زد و دوباره گوشی را کنار گوشش گذاشت و با نیشی باز گفت:

- چخبر شده که شما بعد از یک ماه از ما سراغ گرفتین؟

ملورین لب گزید و با استرس عرقی را که روی شقیقه‌اش جریان گرفته بود پاک کرد و گفت:

- م...میشه لطفا...ببینمتون؟

محمد از خدایش بود که دوباره آن موجود ریزه میزه و دوست داشتنی را ببیند.

تمام این یک ماه فکرش به طرز ناجوری درگیر ملورین شده بود و او را میخواست!

ولی هیچ وقت بهانه‌ای پیدا نکرده بود که به سبب آن به دخترک نزدیک شود!
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت24
-چی شده شما دوتا دوباره مثل سگ و گربه شدین؟

-به بچه جماعت فضولیش نیومده، کیشته! برو سر درس و مشقت.

نیلا به محض شنیدن این حرف از زبان امیر انگار که به یکباره روی آتش نشسته باشد شروع به جلز و ولز کردن کرد.

محمد که سرگرم شدن امیر با کلکل کردن با نیلا را دید نفسی از سر آسودگی کشید.

واقعا حس میکرد که توانایی این را ندارد به او جواب پس بدهد!

احساس خستگی‌ای که در بدنش حس میکرد تا قبل از دیدن ملورین رسما از او مرده متحرک ساخته بود.

ولی الان که میتوانست در ده قدمی خودش دختری را ببیند که چند روز خواب و خیال راحت برایش باقی نگذاشته احساس آرامش بیشتری داشت.

با شدت گرفتن کلکل امیر و نیلا بی حوصله از کنارشان بلند شد و قدم‌هایش را به سمت بالکن کج کرد، اصلا حوصله این را نداشت که بخواهد در این مهمانی بماند.

دلش میخواست هرچه سریعتر زمان بگذرد و به نیمه شب نزدیکتر شود تا بتواند با ملورین تنها باشد، نگاهش را به آسمان تیره و ابری شب دوخت.

فقط خدا میدانست که تا به چه حد دل در دلش نیست که بتواند دوباره تن بی نقص ملورین را میان بازوهایش داشته باشد.