از مادرشوهرم متنفر شدم😑 خواهر شوهرم از وقتی پسرم دنیا اومده نه زنگ زده تبریک بگه نه بچمو تا حالا دیده !! حالا روز تولد یکسالگی پسرم چون خونمون تهران بود مجبور شدم خونه مادرشوهرم تولدشو بگیرم که شماله و خانواده هامون هم نزدیک هم هستن اونم ب شوهرم گفته باید ب خواهرت زنگ بزنی دعوتش کنی😐 شوهرم گفت اون ی زنگ نزده تبریک بگه بچه رو هم ندیده زنگ بزنم چی بگم بهش؟!! خلاصه منم بخاطر این قضیه تصمیم گرفتم تولد پسرمو خونه مامانم بگیرم ب اینام بگم بیاین اونجا مادرشوهرم گیر داد نه خونه ما بگیر منم چیزی نگفتم تولدو اونجا گرفتم وای ینی خانواده من تا اومدن خونشون انقد قیافشو درهم کرد همش ی گوشه بود تو جمع نمیومد هرچی بهش تعارف میکردم از میوه کیک تنقلات همش میگف نمیخورم!! خانوادم متوجه شدن خیلی سختشون شد قشنگ میخواست تولد بچمو خراب
کنه زنیکه شارلاتان حالم ازش بهم میخوره😒 دخترش ی ادم روانیه خودشم مثل اون همش خودمو فحش میدم چرا قبول کردم اونجا تولد بگیرم😑




فرزند پروری زایمان کولیک شیرخشک دل درد پوشک سرفه واکسن

تصویر
۱۲ پاسخ

عزیزم همه همینطورن خودتو ناراحت نکن

عزیزم تجربه رو مجانی بهت نمی‌دن ، با مادرت هماهنگ کن و پول بهش بده و بزار اونم یه کیک بگیره و تو و شوهرت رو مثلاً سورپرایز کنه و خوش بگذرونید

اشکال نداره عزیزم نباید بهشون فکر کنی تموم شد گذشت الکی حرص چیزیرک تموم شدع رو نزن

خودت رو ناراحت نکن خیلیا اینجوری شدن بیشتر فکر میکنم حسودن

اصلا خوشم نمیاد خانوادمو با اینا یه جمع دعوت کنم پارسال تولد گرفتم زنونه فقط اونام بودن
ما که همیشه قیافه شون و میبینم چون تو یه حیاطیم
باز تو خوش به حالت سالی ۱بار😅😝🤣🤣🤣

ب شومبولانت پسر بگیرش

به نظر من با شوهرتو بچت یه کیک بگیرید برید شهربازی ای پارکی دریایی چیزی تولد سه نفری بگیرید که یه خاطره خوب از تولد یکسالگیش درست کنید بره خودتون

خودتو ناراحت نکن مهم اینه که به خوبی و خوشی تموم شده

تواین شرایط باهمسرت میرفتی بیرون ی رستوران ی تولد ۳نفره میگرفتین

وای مگه میشه آدم برادرزاده شو نخواد
چه آدمایی
البته عمه های خودم از شیطان هم بدترن ...

اشکال نداره عزیزم ، کیکت که خوشگلهه امیدوارم به پسرت خیلییی خوش گذشته باشه

ولش فداسرت الان دخترش بود یا نه

سوال های مرتبط

مامان هما مامان هما ۱۳ ماهگی
ی شب دخترم بغل خواهرش شوهرم بود داشت براش کلیپ شاد بچگونه میزاشت یهو کلیپ ی دختری اومد با آرایش زیاد و خیلی عملی وایماشوهر من خیلی حساسه رو این چیزا دوس نداره بچم خیلی از این جور محتوا ها ببینه شوهرم خیلی با آرامشبخش گفت من دوست ندارم بچم ببینه از این چیزا لطفاً قطعش کن شلوغ کرد ک نه من عمشم تو حق نداری بگی ب من . میخوای مثل فلانی دیوار بکشی دور خودت و بچت و حق نداری اینجوری بگی شوهرم گفت پس ببخشید مجبورم بچمو ازت بگیرم چون من تربیتم آینه بچم هم ب تربیت خودمون بزرگ میشه مادر شوهرم هم گفت راست میگه وقتی پدر مادرش دوست ندارن نباید نشون بدی چنین چیزی رو. خلاصه شلوغ کردو گفت آره الان خاله اش هم همین شکلیه بعد دید من چشام گرد شد گفت منم همینم. پس منم بدم و خاله اش هم بده من هیچی نگفتم فقط اخم مردم و ب شوهرم گفتم لطفت جلوی بچه داد نزنین و بچه روببر بیرون. خودم هم وسایلموجمع کردم. دخترش هم هر چی از دهنش در اومد ب داییش گفت فرداش ب خاطر کاری مجبور شدم دوباره برم اونجا. گویا قبل رفتن من شوهرم با خواهر زاده شد حرف زده ک تو نباید بی احترامی کنی ما خواهر برادریم تو نباید دخالت کنی . باز داد وبیداد کرده و این حرفا. من ک رفتم دیدم خواهر شوهرم نه سلام کردنه بچش. ب همه میوه تعارف کرد ب من نه. من هم سریع برکشتم خونمون. شوهرم گفت بریم. شوهرم بهم گفت من تا الان فکر میکردم خوبی بهشون کنیم می‌فهمن الان میفهمم باید باهاشون سر سنگین باشیم .گفت من برادرشم شاید بهم برنخوره اما تو خیلی سرسنگین تر از قبل باش. البته من قبلشم زیاد باهاش جور نبودم چون از من خیلی بزرگترها و کرامت با هر کسی زود جوش نمیخورم.