ی شب دخترم بغل خواهرش شوهرم بود داشت براش کلیپ شاد بچگونه میزاشت یهو کلیپ ی دختری اومد با آرایش زیاد و خیلی عملی وایماشوهر من خیلی حساسه رو این چیزا دوس نداره بچم خیلی از این جور محتوا ها ببینه شوهرم خیلی با آرامشبخش گفت من دوست ندارم بچم ببینه از این چیزا لطفاً قطعش کن شلوغ کرد ک نه من عمشم تو حق نداری بگی ب من . میخوای مثل فلانی دیوار بکشی دور خودت و بچت و حق نداری اینجوری بگی شوهرم گفت پس ببخشید مجبورم بچمو ازت بگیرم چون من تربیتم آینه بچم هم ب تربیت خودمون بزرگ میشه مادر شوهرم هم گفت راست میگه وقتی پدر مادرش دوست ندارن نباید نشون بدی چنین چیزی رو. خلاصه شلوغ کردو گفت آره الان خاله اش هم همین شکلیه بعد دید من چشام گرد شد گفت منم همینم. پس منم بدم و خاله اش هم بده من هیچی نگفتم فقط اخم مردم و ب شوهرم گفتم لطفت جلوی بچه داد نزنین و بچه روببر بیرون. خودم هم وسایلموجمع کردم. دخترش هم هر چی از دهنش در اومد ب داییش گفت فرداش ب خاطر کاری مجبور شدم دوباره برم اونجا. گویا قبل رفتن من شوهرم با خواهر زاده شد حرف زده ک تو نباید بی احترامی کنی ما خواهر برادریم تو نباید دخالت کنی . باز داد وبیداد کرده و این حرفا. من ک رفتم دیدم خواهر شوهرم نه سلام کردنه بچش. ب همه میوه تعارف کرد ب من نه. من هم سریع برکشتم خونمون. شوهرم گفت بریم. شوهرم بهم گفت من تا الان فکر میکردم خوبی بهشون کنیم می‌فهمن الان میفهمم باید باهاشون سر سنگین باشیم .گفت من برادرشم شاید بهم برنخوره اما تو خیلی سرسنگین تر از قبل باش. البته من قبلشم زیاد باهاش جور نبودم چون از من خیلی بزرگترها و کرامت با هر کسی زود جوش نمیخورم.

۲ پاسخ

وای منم دوست ندارم جوشی دست بچم بدم اما عمه هاش گوشی نشونش میدن کاش شوهر منم بهشون میگفت من اگه بگم جنگ میشه مجبورم سکوت کنم

ادامه

مثلا من براش هر سال سر تولدش کادو میگرفتم. اما ایشون با این ک تولادمون چند روز تفاوتشه همش بهونه نیاورد ک آنلاین سفارش دادم نرسیده و چند ماهه بعد میداد یا اصلا نمیداد.باورتون میشه دخترم الان یکسالشههنوز براش هدیه به دنیا اومدنشو نیاورده با اینکه خیلی پولدارنوفقط دخترش هر بار میاد ده میلیون یه شب خرجش میکنه‌ .فقط الکی عمه عمه می‌کنه . منم ب شوهرم گفتم امسال ب بعد نه ب خودش نه دخترش کادو نمیدم گفت حق داریو دیگ هم ندادم. شما باشید چکار میکنید؟

سوال های مرتبط

مامان •ایلیاوآوینا🤍• مامان •ایلیاوآوینا🤍• ۱۷ ماهگی
مامان قند عسل🍯 مامان قند عسل🍯 ۱ سالگی
از مادرشوهرم متنفر شدم😑 خواهر شوهرم از وقتی پسرم دنیا اومده نه زنگ زده تبریک بگه نه بچمو تا حالا دیده !! حالا روز تولد یکسالگی پسرم چون خونمون تهران بود مجبور شدم خونه مادرشوهرم تولدشو بگیرم که شماله و خانواده هامون هم نزدیک هم هستن اونم ب شوهرم گفته باید ب خواهرت زنگ بزنی دعوتش کنی😐 شوهرم گفت اون ی زنگ نزده تبریک بگه بچه رو هم ندیده زنگ بزنم چی بگم بهش؟!! خلاصه منم بخاطر این قضیه تصمیم گرفتم تولد پسرمو خونه مامانم بگیرم ب اینام بگم بیاین اونجا مادرشوهرم گیر داد نه خونه ما بگیر منم چیزی نگفتم تولدو اونجا گرفتم وای ینی خانواده من تا اومدن خونشون انقد قیافشو درهم کرد همش ی گوشه بود تو جمع نمیومد هرچی بهش تعارف میکردم از میوه کیک تنقلات همش میگف نمیخورم!! خانوادم متوجه شدن خیلی سختشون شد قشنگ میخواست تولد بچمو خراب
کنه زنیکه شارلاتان حالم ازش بهم میخوره😒 دخترش ی ادم روانیه خودشم مثل اون همش خودمو فحش میدم چرا قبول کردم اونجا تولد بگیرم😑




فرزند پروری زایمان کولیک شیرخشک دل درد پوشک سرفه واکسن
مامان وروجکم🐣🍫 مامان وروجکم🐣🍫 ۲ سالگی
پارسال همین روز و همین ساعت ک کوچولو بدنیا آمد وساعت ۱۱:35دقیقه بدنیا آمد من ۷ خرداد رفتم بیمارستان قبل از اینکه برم بیمارستان مراقبت داشتم رفتم بهداشت و ماما وزنم گرفت گفت وزنت خیلی رفته بالا تو یک هفته ۸ کیلو اضافه کردم و گفت خطرناکه باید الان بری متخصص من ساعت ۱۰رفته بودم بهداشت و گفت عصر برو و برام نامه نوشت و ومن وقتی که از بهداشت برگشتم خیلی ترسیده بودم و عصر شد ورفتم متخصص نبود و یه متخصص دیگه هم رفتم گفت الان نوبت نمیدم برگشتم صبح شد و بهداشت زنگ زد جواب ندادم و به شوهرم زنگ زدن و گفتن ب همسرت بگو بیاد بهداشت و من رفتم بهداشت بعد ماما گفت رفتی متخصص و من گفتم بله گفت پس نامه کو اون نامه ک برام نوشت باید بدم متخصص و متخصص جوابش تو نامه بنویسه ببینه ج مشکلی دارم و من بش گفتم آره رفتم ولی نامه تو خونه موند یادم رفته ببرمش با خودم و بعد ماما داد زد چرا نرفتی مگه من بخاطر خودم بت میگم برو برا سلامتی تو وبچه میخوام ومن ساکت هیچی نگفتم و خلاصه گفت باید عصر بری و من رفتم و متخصص بود و قبلا من خ ماما خصوصی هم گرفته بودم و رفتم برا ماما خصوصی قبل از اینکهبرم متخصص و جریان بشگفتم و برا سونو و آزمایش نوشت سونو و آزمایش انجام دادم ورفتم متخصص آزمایش و سونو نشونش دادم و سونو گفت خوبه فقط آزمایش گفت پلاکت خونت ‌پایینه اگه همین امروز زایمان نکنی خونریزی میگیری وخطرناکه هم واسه تو هم واسه بچه گفت الان پاتو میزان بیرون مستقیم میری بیمارستان من برگشتم خونه وسایلام جمع کردم رفتم بیمارستان و وجریان گفتم بعد آزمایش ازم گرفتن و من خیلی ترسیده بودم و دوست داشتم شوهرم پیشم بمونه بعد گفت شوهرت صدا بزنن ک بیاد امضا
مامان هنرمند🤗🤗 مامان هنرمند🤗🤗 ۲ سالگی
سلام خیلیاتون میدونید که مااومدیم شاهین شهر و تصادف کردیم ماشین تاالان سرتعمیره سه چهارروز یا بیشتر درست میشه ما ب اجبار خونه خاله های شوهرم موندیم اونم ب اصرار خودشون.امشب خواستیم شام درست کنیم پسرم سوسیس ها رو برداشت چون خیلی گرسنش بود اینم بگم خاله شوهرم خیلی تنبله از وقتی که اومدم همش خودم اشپزی میکنم الانم ساعت ۱۱بود و بچه هام گشنه بودن.بعد پسرم سوسیس ها رو برداشت خاله رفت ازش بگیره پسرم گریه کرد بعد یه ظرف کوچیکی پیشش بود پرت کرد سمت خاله ولی دومتر باهاش فاصله داشت یه دفه دیدم خاله شوهرم حمله کرد سمت پسرم که پسرم بزنه اصلا شوکه شدیم هم خودم هم شوهرم.شانس همون لحظه هم مادرشوهرم داشت باشوهرم حرف میزد صداخواهرش که شنیدقطع کرد زنگ زد خواهرش بحث کرد باهاش.خیلی ناراحت شدم دید که من و شوهرم ناراحتیم گفت من مثل بچم میدونمش حالاکه ناراحتید معذرت میخوام منم گفتم حتی بچتم باشه رفتارت خوب نبود از شام هم یذره خوردم ناراحت نشه ب شوهرم گفتم دیگه اینجانمیمونم.فردابااتوبوس میرم خونه بابام.حالااگه شماباشید چکارمیکنید میمونیدماشین درست شه یافردابرمیگردین؟