بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
سلام صبحتون بخیر
خانوما حالم خیییییلی بده اگه میتونید بیایید دردودل کنم باهاتون😞💔
توی تاپیک قبلیام در مورد خانواده شوهرم گفته بودم ولی شاید یادتون رفته یا تاپیکمو زود پیدا نمی‌کنید خلاصه اینجا براتون میگم.
اول از همه بگم من با خانواده شوهرم زندگی میکنم .
تازه عروس بودم شوهرم از سر صبح میرفت سر کار منم خواب میمونم بعدا بیدار میشم یروز من خواب بودم من همیشه روی شکمم میخوابم و بعضی وقتا پتو روم نیست و کلاً توی اتاق خودم لباس راحتی میپوشم.
یروز ساعت ۷ صبح که خواب بودم روی شکمم احساس کردم چیزی روی باسنمه پامو تکون دادم این حرکت رفت دوباره اومد این حالت دوباره خودمو تکون دادم باز رفت فک میکردم مگسی چیزی باشه سومین بار باز این حالت روی باسنم شد من خودمو چرخوندم با اینکه تار میبینم خوابم ولی دیدم که پدر شوهرم داشت خودش با انگشتاش دست میزد به باسنم خودش هم با زیر پیراهنی و شورت وارد اتاقم شده و میخواست بهم تجاو،*ز کنه😱💔
منم که توی حالت خواب بودم اولش فک کردم خواب می‌دیدیم خودمو چرخوندم پتومو روی خودم کشوندم شنیدم در اتاق بسته شد...
بیا تاپیک بعد..🥀

۱۱ پاسخ

یا خدااااا

وای برگام ریخت خداوکیلی😶
چه مردک هیزیه پدر شوهرت

خیلی رمان میخونی فک کنم😑

واقعا 😲😲😲😲😥

یا امام حسین 😧🤦🤦بقران قسم میکشتمش مرتیکه عوضی حرومزاده رو خوب خواهر من وقتی می‌خوابی درو قفل کن چه کاریه من خودم ۵ سال با خانواده ی شوهرم زندگی کردم بقران مانتو میپوشیدم تو خونه

چه وحشتناک چرا به همسرم نمیگی اگر گفتی اهمیت نداده به بابات بگو حس بدن لرزه کردم ببخشیدا چقدر عوضی

چقدر بیشعوره مرتیکه خر

عزیزم برا اتاقتون کلید بگیرید قفل کنید

وای خدایا خیلی صحنه وحشتناکیه،خداروشکر شوهرت پشتت درومد😢حتما جدا شو ازشون کثافت پست ابروشو ببر

چه کاریه اخه

چقدر بد

سوال های مرتبط

برکه برکه قصد بارداری
ببخشید، این بار دیگ پاک نمیکنم 🤦🏻‍♀️💔
خانم‌ها، دیشب هم مثل عصر دیروز، خواب‌های آشفته و پریشان می‌دیدم. 😔

از این خواب به آن خواب می‌پریدم. بعد خواب دیدم قلعه‌ام آتش گرفته و از طرفی انگار حمله‌ای شده بود. یک لحظه بین خواب و بیداری نشستم و دیدم همسرم دارد پتوی دخترمان را مرتب می‌کند؛ چون دخترم عادت دارد پتو را کنار بزند و بعد در خواب سردش می‌شود.

خلاصه، هنوز کاملاً هوشیار نبودم و در عالم خواب بودم. حتی اتاق را به شکل ورودی قلعه می‌دیدم. با این حال، حداقل این بار مدل خوابم عوض شده بود.

به همسرم گفتم: «آب، سطل بیار! همه‌جا آتش گرفته!» دستم را دراز کردم و بعد حس کردم همسرم با نفرت نگاهم می‌کند. دوباره گفتم: «بدو، الان میان!» بعد احساس کردم نگاهش تغییر کرد.

یک‌دفعه از خواب پریدم و به زمین و در و دیوار نگاه کردم. گفتم: «آخ، خواب دیدم!» اول خواستم گریه کنم، اما به‌زور خودم را کنترل کردم و دوباره خوابیدم.

صبح هم رفت، برای خودش نان تازه گرفت و آمد خورد؛ یک‌نهم نان را در سفره گذاشت و رفت.

مدام نگاهش جلوی چشمم بود؛ نگاهی که چقدر پر از نفرت بود. 💔

بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
𝒁𝒂𝒚𝒏𝒂𝒃🦋 𝒁𝒂𝒚𝒏𝒂𝒃🦋 قصد بارداری
شوهرم پریشب ی سفر ضروری پیش اومد براش و نصف شبی رفت الانم خونشون هستم .
برادر شوهر کوچیک که ۱۴ سالشه تقریبا
دیشب بیدار بودم تا اذان صبح بعدش اومدم بخوابم ساعت ۶ اینجوریا بود خواستم لباسامو عوض کنم ولی گفتم نه بذار با پیراهنم بخوام حوصله ندارم دراز کشیده بودم یدفعه که دیدم یکی داره از بالای پنجره در اتاق منو نگاه میکنه که دیدم همون برادرشه واااای سر جام لرزیدم یاد اون روز افتادم زود پا شدم دیدم زود رفته نشسته رو مبل بهش گفتم داری چیکار میکنی گف هیچی گفتم چرا از بالا داری به من نگاه میکنی گفت کِی گفتم من با چشمای خودم دیدمت گفت من نبودم شاید خیالاتی شدی گفتم من مثل داداش خودم حسابت کرده بودم چرا کثیف و بی ادبییی گفت مگه من چیکار کردم چرا تهمت میزنی بعدشم من چجوری میتونم از اون بالا نگاه کنم بهش گفتم پس اون میزی که پیشته چیه بهش گفتم فک کردی شوهرم نیست؟ بهش میگم به همه میگم گفت نه توروخدا نگو بهش گفتم میگم من دیگه نمیتونم تحمل کنم چقدر کثییییف آخه تو هنوز بچه ایی بزرگ میشی چی میشی مادر شوهرم از خواب بیدار شد...



بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری