زندگی خیلی عجیبه دوسال پیش این موقع به همین شهر سفر کرده بودیم ورفتیم ازمایشگاه به امید این ک بعد این همه اقدام ودارو باردار باشن ونشد و با بغض وگریه برگشتم امروز ک حالم بد شد ودقیقا رفتیم همون مکان و ته دلم دعامیکردم بارذار نباشم چون وصال کوچیکه وهنوز خیلی ذوق نکرده براش داریم و به نظرم زوده شریک داشته باسه:)ب خودم گفتم اگ اون روزا یکی میگفت دعامیکنه بارذارنباشه میگفتم چ ناشکری و...گشت وگشت دیدم هیچ کس از زندگی کسی خبر نداره و نباید قضاوت کرد واقعا ی بیبی چک خطا داد و یکی منفی ولی پریود عقب افتاده وحالت های عجیبم ک ب خاطرش رفتم زیر سرم واکسیژن و..نمیدونم خبر از چی میده و نمیدونم چی پیش میاد و نمیدونم هرچی پیش اومد من باید چ حسی داشته باشمم:))و همه ایناچ سردرگمی ها منشا ش ازاینه که هیچ وقت فکرنمیکردم باید برای داشتن وصاال انقدر انتظار بکشیم وطبق برنامه هامون پیش نره ک البته درنهایت معجزه زندگی ما وقتی خودش خواست که قطعا بهترین وقت بود اومد و شد از ارزوهای من زیباتر:)
شما نی نی دار شدنتون به خواست خودتون وبا برنامه ریزی بود؟به دومی فکرمبکنید؟

۱۰ پاسخ

من با یک بار رابطه باردار شدم میخواستم چند روز بعد برم کربلا موعد پریودمم بود دکتر بهم گفت ال دی بخور ب دلم افتاد و نخوردم ی دکتر دیگه رفتم ی قرص دیگه داد گفت پریود نمیشی اگر حامله بودی جا بچه سفت میشه خلاصه رفتم کربلا هرجا میرفتم دعا میکردم خدا بهم نی نی بده
وقتی برگشتم حالم بد شد بیبی چک زدم و مثبت بود 😍

من سال اول ازدواجم باردار شدم خارج از رحم شد سقط کردم یکی از لوله هام رو دراوردن دیگه باردار نشدم سه بار ای وی اف کردم یکبارش باردار شدم ولی قلب جنین توی ۱۱ ماهگی از کار افتاد خانواده همسرم خیلی اذیتم کردم اونقدر غصه خوردیم من و همسرم از اذیتهاشون که ترک شهر و دیار کردیم اومدیم شمال ، دو ماه بعد از اومدن به شمال و بعد از ده سال که دیگع کاملا ناامید شده بودیم پریودم عقب افتاد حاضر نبودم بی بی چک بذارم چون از ناامیدی وحشت داشتم بی بی چک گذاشتم رها کردم رفتم چند ساعت بعد که اومدم بندازمش آشغالی دیدم مثبته فقط نشستم و گریع کردم باورم نمیشد تا وقتی صدای قلبش رو نشنیدم باور نمیکردم هر بار می رفتم سونو استرس داشتم اول به دکتر می گفتم صدای قلبش میاد، تا هفت ماهگی به خانواده شوهرم نگفتم باردارم، الان خدارو شاکرم که معجزه زندگیم رو بهم داد و برای همه زنهایی که دوست دارن آرزو دارم که مادر بشن و لذتش رو بچشن

اره من بعد ۴ سال با برنامه باردار شدم ولی توی سه ماهگی قلبش نزد و سقط کردم. واقعا پاشیدم از غصه اون سال. یه سال بعدش بازم با برنامه خدای مهربونم دریای عزیزم و بهم هدیه داد. ولی دیگه قصدی برای بچه دار شدن ندارم. امیدوارم زندگی من و شرمنده دریا نکنه . چون دو‌ بار شرمندشم یکی چون توی خاورمیانه به دنیا اومد و یکی هم اینکه قراره خواهر و برادر نداشته باشه.

خيلي برنامه ريزي شده نبود يادم تو دوران عقد ازمايش دادم گفت ذخيره تخمكمت كمه احتمال كم طبيعي باردار بشي خيلي دلم شكست يادمه از عصر تا شبش گريه كردم يه يك ماهي گذشت و طلبيده شدم مشهد پام رسيد تو حرم با صدا گريه كردم نزديك اذان مغرب شدداشتن ناقاره ميزدن و من همچنان گريه و كه چرا مني كه عاشق بچم اين حوري بايد بشه
به مامانم گفتم غذا حرم و چه جوري ميشه گرفت دلم غذاي حرم ميخواد مامانم گفت اولا كه ماهتليم غذا داريم دوما به اسوني به كسي نميدن كه به خداوندي خدا روز اخر رفتيم خدافظي يه خادم مامانم و صدا زد بهش برگه غذا حرم و داد مامانم گفت به خواستت رسيدي
دوسه ماه بعدش عروسيمون بود يه ماه بعد عزوسي هم تو نا اميدي ترين شرايط باردار شدم
الانم يه تو دلي ديگه دارم خدا هرچي بخواد همون ميشه

هرچه پیش آید خوش آید خداخواسته ها شیرین ترین ❤️
من ۸ ماه اقدام بودم گرفت و دوقلو باردار شدم بعدش سقط شدن بعدش بلاهایی سرم اومد که به فکر بچه نبودم راستین کاملا خداخواسته هست😅
از تک فرزندی خوشم نمیاد ولی الان زوده

ما دقیقا با برنامه‌ریزی بود.
نمی‌دونم واقعا چه حسی داره حاملگی بدون برنامه‌ریزی 😑
مخصوصا من جوری برنامه ریختم که نه ماه مرخصیم بیفته توی مدرسه‌ها که کامل استفاده کنم😐🤌🏻
ولی درنهایت هرچیزی که پیش بیاذ، خدا قدرتشو میده، امیدوارم بهترینها برات رخ بده

من خداروشکر دکترم خیلی خوب بود دوست دارم دومی هم داشته باشم ولی بخاطر تورم و شرایط فکر نمی‌کنم

منم بچم رو خدا نگه داشت ی ماه بود باردار بودم خبر نداشتم حالا سرکارم جوری بود ک وسایل سنگین نسبتا تو اون ماه بلند کردم چقدر از پل هوایی این ور اون ور رفتم یهو پریودم عقب افتاد بی‌بی چک مثبت شد تو سرکار اشک تو چشام بود به شوهرم نگفتم رفتم آزمایش دادم مطمن شدم بعد رفتم سرکار سوپرایزش کردم

منم خانواده همسرم اذیتم میکردن هنو چند ماه از ازدواجمون نگذشته بود دقیقا دم عید تنها بودم و رو سجاده گریع میکردم که خدا بهم بچه بده نگو همونجا توشکمم بود و خبر نداشتم

چ حرف قشنگی
اره به خواست خودمون بعد ۸ سال بچه دار شدیم
و اینکه با وجود این شرایط و وضعیت پیش اومده هیچ تصمیمی برای دومی نداریم وکلی هم نگران اینده گل دخترمونیم❣️

سوال های مرتبط

مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱۷ ماهگی
جواب دکتر و با نامه احیانکردن بچه رو بردم پیش دکتر خودم .
اونم گفت خودم میام سر زایمانت
من از قبل ماماهمراع میخاستم بگیرم .
زنگ زدم به یه شماره که یه دکتر دیگ بهم داده بود قبلن برا اینک ماما همراه بیاد
من زنگ زدم به یه خانوم ک ندیده بودنش ن میشناختم.گفتم یکی بیاد سرم دادن نرنه اگر من هرچی گفتم و کاری کردم ناراحت نشه.چون اصلا وضعیت روحی خوبی ندارم .گفت چرا و من سر بسته توضیح دادم
و اون خانم کلی بهم امید داد ‌.برعکس دکترای دیگ ک دعا کن بمیره و ...از این حرفا.ته دلم ی کوچولو امیدوار شذم.گفت خودم مشهدم نمیتونم ولی خانم فیض آبادی میگم بیاد.گفتم نمی‌دونم دیگ خودت هماهنگ کن من حالم خوب نیست.گفت با کوچیک ترین درد برو بیمارستان.
من چندروز بعد دردام شروع شد رفتم بیمارستان زنگ زدم به دکترم و ماما
تا رفتم بالا دکترم اومد دیدم به همه مامانا اونجا دستگاه ضربان قلب و اکسیژن بچه وصل ولی دکتر من ک اومد گفت مریض من نیاز ندارع
چون فکر میکرد بچم مرده یا بچه ای ک مرده حساب میشه لازم ب این ندارع ک کی اکسیژن از دست میده با ن
اومد به بقیه دکتراگفت به مریض من کاری نداشته باشید تا صب زایمان کنه که از آزمایشگاه بیان از بچه آزمایش بگیرن
)قرار شد از آزمایشگاه بیان خون بگیرن ببرن آزمایش کنند ک چرا تو هفته آخر این همه بچه مشکل داره.چون فکر میکردم بچه دنیا بیاد احتمال۸۰درصد همونجا بمیره قرار شد من صب زایمان کنم ک بتونن خون بگیرن.میگفن۳۰مل پول آزمایش چون ما کلی خرج دکترا کرده بودیم عملا نه پول داشتیم نه حال و حوصله اینک جواب آزمایش بیاد ببینیم چرا بچمون اونجوریه)
خلاصه من۳سانت ک بودم زنگ زدن ماماهمراه اومد.
مامان دوتا کاکول پسر مامان دوتا کاکول پسر ۸ ماهگی
سلام دخترا دیروز خیلی داغون بودم قرار شد که نو این تایپ بهتون توضیح بدم تو این دنیا انقد آدمای بیشعور زندگی میکنن که آدم دلش نمیخواد تو این دنیا نفس بکشه جمعه تولد پسرم بود خالش براش کیف باشگاهی خرید چون یه ماهه داره میره باشگاه و هی میگفت مامان برام کیف باشگاهی بخرم باشگاه هم روبه روی خونمونه بخدا خالش پیش من یه تومن بر کیفش داد دیروز پسرم باشگاه داشت پسرمو آماده کردم خیلی هم ذوق داشت که با اون کیف بره باشگاه بردمش گفت مامان زوده هنوز در رو باز نکردن گفتم مامان جان بشین اینجا که در رو باز کنن صدرا داره گریه میکنه برم پیشش گفت باشه مامان برو همیشه هم خودش میرفت چون روبه روی خونمونه بعد ۲و۳ دیقه که آمده بودم خونه دیدم گریه کنان امد خونه گفتم چیشده گفت مامان یه پسره با مامانش کیف منو گرفت از دستم مامانش کفشام رو از دوش برداشت داد به من کیفم رو برد منم دوییدم دیدم فرار کردن همسایمون میگه هر چقد دوییدم دنبالشون رفتن بچم انقد گریه کرد که احساس کردم آب داغ ریختن روم به خدا قسم به این ناراحت 😢 نیستم که به اون چقد پول دادیم من بازم بر پسرم بخدا همون لحظه باباباش رفتیم خریدیم به این ناراحتم انقدم گریه کردم که چرا تو این دنیا اینجور آدم ها زندگی به این ناراحتم مادری که به بچش از کوچیکی دوزدی یاد میده فردا روزی تو جامعه اون بچه چی میخواد بشه و اینکه به ذوق بچم ناراحت بودم وگرنه شعورشون نکشیده عجب مادر بی فرهنگی بوده به خدا از دیروز به این ناراحتم یعنی به آینده اون بچه ناراحتمکه پیش مادرش دوزی میکنه آیندش چی میخواد بشه به خدا من رفتم دیروز براش یکی دیگه ۱۵۰۰ خریدم گفتم اشکالی نداره از اون بهترشو برات میخرم ولی ناراحت نباش تو مامان متاسفم واقعا بر این آدما😭😭🥱😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان رادمان مامان رادمان ۱۳ ماهگی
دوتا مهمونی تو صف داشتم ک امشب دیگه تموم شد هم خستم هم خوشحال دوست دارم هرجا میریم حتما جبران کنم ولی خب ما تا اومدیم سر زندگی به خواست خودمون بچه دار شدیم
چندماه ک باردار بودم بعدم ک‌زایمان و بچه داری نشد ک دعوتی بگیرم خلاصه ک این دوتا مهمونی خیلی واجب بود پوره شدم ولی ارزشش رو داشت
دیگه الحمدلله مهمونی ندارم آش دندونی هم درست کردیم تموم شد باید کم کم آماده شم برا ماه رمضون
رادمان شیرخشک میخوره فقط نمی‌دونم با این حجم از خستگی روزانه بتونم با روزه دووم بیارم یان 😵‍💫😢😂
اخرسالی هم دوست داشتم خونه تکونی کنم ولی خب واقعا حس کار نمیاد خیلی هم کثیف نیس ولی خب نمیدونم دم عید چ حسیه هی یکی بهت میگه بشور بهم بریز
خلاصه ک‌من خونه تکونی رو میپیچونم شماها چی خونه تکونی دارین یا انجام دادین با مثل من حسش و ندارین
من ک ب لباسا سرو سامون دادم ی پاکسازی انجام دادم کمدا خلوت شد تا بعد ببینم چیکار کنم
امشبم ک همش این به ذهنم میاد تکرار میشه که
حواست باشه چیزایی که الان داری یروز آرزوت بوده یوقت وسط روزمرگی ها خستگی ها برات عادی نشه !,
خداروشکر بخاطر امروز که زنده بودم تجربه کردم
به وقت ۲۵بهمن ۴۰۴