بارداری و زایمان 😶🤱
۱۲ونیم من رفتم ت اتاق عمل
وارد اتاق عمل ک شدم لرز گرفتتم گفتن طبیعیه
خیلی برام واضح تر بود کاراشون ازسزارین قبلیم
اول که کمکم کردن برم رو تخت بعد بند لباسمو باز کردن و درازکشیدم یکم
فشار و ایناها و چک کردن
بعد بلندم کردن که بی حسی بزنن موقع دخترم بی حسی رو وسط کمرم زدن ولی این یکی رو سمت راستم زدن دوبار درحد یه سوزش خیلی کم درد داشت و تموم شد
کم‌ کم پاهام داغ شدن و بی حسی اثر کرد دکتر گفت پای راستتو بده که نتونستم
دیگه پرده سبزو کشیدن و عمل شروع شد
قبلش بهشون گفتم وقتی میخاستن بچه رو بردارن دستامو بگیرین یا ببندین چون دستامو موقع دخترم برده بودم ت شکمم😑
گفتن نگران نباش حواسمون هست بهت
دیگه فک کنم بعداز چند دقیقه صدای گریه پسرمو شنیدم اولین چیزی که پرسیدم گفتم سالمه گفتن آره
قبلش انگاری یه شلنگایی وصل کرده بودن که کیسه ابو خالی کنه برام جالب بود چون با صدا کار کرد و یهو شکمم حس کردم خالی شد
بعد شروع کردن به فشار دادن شکمم اینم یک ذره اذیت کننده بود وگرنه بازم قابل تحمل بود
و بعدشم که بخیه زدن من ت اون لحظه گیج خواب بودم یه جورایی ولی هی ازم سوال میپرسیدن که اسم دخترت چیه چند سالشه اسم اینو‌چی می‌زاری منم ت خواب و بیداری جواب میدادم
بعدش پسرمو آوردن دیدمش اون لحظه بهترین لحظه عمرم شد🥹

۲ پاسخ

عزیزم قدم کوچولوت مبارک
ان شالله عاقبت بخیریشو ببینی
چقد سختی و برو بیا داشتی
مردا همه اینجوری ان همیشه حرف خودشونه
دیگه بیمارستان دولتی عمل کردی؟؟
دستمزد دکترت هم اخرش ۳ تومن گرفت؟؟ چون شکم دومت هم بود

عاقبت به‌خیر باشید عزیزم😍💚

سوال های مرتبط

مامان نینی جان💫 مامان نینی جان💫 ۱۷ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین
روز سوم فروردین برای سونوگرافی به بیمارستان رفتم که گفتن آب دور جنین 8.5به دکتر شیفت زنگ زدن و گفت باید عمل بشم چون بچه هم بریچ بود اومدم خونه یه دوش گرفتم و وسایلام جمع کردم و ساعت 3بستری شدم اول nstگرفتن بعد سوند وصل کردن و انژوکت زدن موقع وصل کردن سوند و بعدش خیلی احساس سوزش داشتم بعد رفتم اتاق عمل امپول بی حسی تو نخاعم زدن اصلا درد نداشت بعدش کم کم پاهام سنگین شد و یه پرده جلوی سرم کشیدن پنج دقیقه طول نکشید که صدای گریه بچم شنیدم و دیدمش اشکام جاری شد🥹پسر سفید قند عسلم هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر عزیز باشه،خداروشکر کردم بعدش شروع کردن به کندن جفت و بخیه و ...با اینکه بی حس بودم اما کندن جفت کامل احساس کردم رحمم میکشیدن بیرون، بعد از بیرون آوردن بچه خیلی از قبلش بیشتر طول کشید حدود یک ربع فقط بخیه و کارای بیرون‌اوردن جفت انجام دادن ،یکم بالا اوردم بعد که تموم شد نیم ساعتی توی ریکاوری بودم درخواست پمپ درد کردم ،بعدم که بلندم کردن و رو تخت خوابوندن با اینکه موقع عمل زیاد اه و ناله کردم و حرف زدم ولی سردرد نگرفتم،کم کم دردام شروع میشد پمپ درد خیلی خوب بود هر بار که اذیت بودم فشار میدادم
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۳ ماهگی
مامان نفس وجانان مامان نفس وجانان ۴ ماهگی
پارت۲
پاهام داغ داغ شد یه پرده کشیدن وسطر که چیزی نبینم ولی بدنم فقط میلرزید جوری که انگار تب لرز داشتی بخاطر بی حسی بود ونگران کننده نبود به دکترم گفتم الان شکمم پاره کنن من حس نمیکنم گفت شکمت باز عزیزم نترس دختر گلم جانان ساعت ۵ده دقیقه دنیا اومد گفتن خدارشکر خوب لازم نیس بره دستگاه وجفت در اوردن شروع کردن بخیه زدم جانان اوردن چسبوندن به صورتم بوسش کردم وبردنش که لباس تنش کنن بخیه زدنم تمام شد بیحسیم داشت میرفت ودردام شروع شد فقط زجه میزدم از درد از تخت عمل بلندم کردن گذاشتنم رو یه تخت دیگه بردنم اتاق ریکاوری بی پرستاره گفتم دارم درد میمیرم وگریه میکردم بدنم میلرزید گفتم پمپ درد میخوام گفت اونجوری که باید دردت بندازه نمیندازه وباعث خشک شدن شیرت میشه برام دوتا شیافت گذاشت وتوی دستم مخدر تزریق کرد برام یه لوله خرطومی زیر پتوم گذاشت بخاری حرارت بود دردام داشت میفتاد از اتاق ریکاوری در اومدم همسرم ویه مسعول اونجا اقا بود از تخت ریکاوری جا به جام کردن رو یه تخت دیگه ازرائیل جلو چشام دیدم اون لحظه از درد شکمم فشار دادن خیلی درد داشت بردنم تو بخش هنوز درد داشتم وناله میکردم شروع کردن باهام حرف زدن دردام بهتر شده بود بعد نیم ساعت دخترم اوردن با کمک ماما شیرش دادن ومن همچنان نمیتونم بلند بشم تا ۶ ساعت وحتی نمیتونستم چیزی بخورم بخاطر بی حسی بچمو شیر دادن وشیروع کردن برام امپول وسرم های انتی بیوتیک زدن
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۹ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان هایلین مامان هایلین ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت 2
من یه کیست درموئید هم داشتم که قبلا یک بار عملش کرده بودم و الان دوباره عود کرده بود ومیخواستم که همراه سزارین کیستمم عمل کنن.
ساعت ۸ شب که بستری شدم و شروع کردن ب رسیدگی کارام ساعت نزدیکای ۱۱ شب دخترم یه دنیا اومد.بی حسی از کمر خیلی خوب بود برام و دردش خیلی خیلی کم بود دکتر بیهوشی خیلی منو اروم کرد و حتی برام شعر خوند و کلی توضیح داد که نترس و...پرسنل بیمارستان و اتاق عمل عالی بودن اخلاقشون خیلی خوب بود.وقتی آمپول بی حسیو زدن یه پرده کشیدن جلوم و شروع کردن ب زدن ضد عفونی ومن ی مقدار خیلی کم حس میکردم که ی چیزی میکشن ب شکمم همش بهشون میگفتم من بی حس نشدم توروخدا شروع نکنین اوناهم میگفتن نه بابا ما الان حالا حالا ها شروع نمیکنیم چند دقیقه ک گذشت پرسیدم الان شکممو باز کردین درسته؟دکتر گفت ن هنوز شروع نکردیم اصلا که یهو دیدم صدای دخترم پیچید تو اتاق🥹😍هرچی از زیبایی حس اون لحظه بگم کم گفتم الهی قسمت همه چشم انتظارا بشه
مامان مامان فندق مامان مامان فندق روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت3
دکتر گفت اگه درد نداشت هر 20دقیقه درجشو دوبرابرکن
منم که اصلا درد نداشتم هی زیاد کردن وشد 19درجه که یهو شکمم سفت شد واصلا ول نکرد یهو ضربان قلب من اومد پایین ومال جنین رفت بالا همه دکترا دویدن سمتم دیدن اکسیژنم هی داره افت میکنه ودکتر گفت زود اتاق عمل رو اماده کنید اورژانسی باید عمل بشه
وای یه حال عجیبی داشتم نفسم هی سنگین میشد وفقط میدیدم هرکی به یه جایی میدوه
یکی لباسمو عوض میکرد یکی ماکس اوکسیژن اورد یکی سوند وصل میکرد که واقعا هم درد داشت وهم چندش بود برای من
خلاصه منو زود روی تخت گذاشتن و فقط تونستم به همسرم بگم منو بردن اتاق عمل. منو با عجله بردن اتاق عمل ودکتر دید ترسیدم گفت به شکمت نگاه کن ببین دخترت تکون میخوره وقتی خم شدم امپول بی حسی رو زد که درد نکرد زیاد برای من
زود منو خوابوندن ویه پرده کشیدن جلوم
حس میکردم پاهام داره بی حس میشه ولی میترسیدم که چاقو میزنن بفهمم گفتم خانوم دکتر لطفا بزار کامل بی حس بشم گفت نترس
حس کردن چیزی به شکمم میزنن بهشون گفتم گفت نه بابا نترس بهت میگم وقتی برش بزنم یهو دیدم صدای گریه دخترم اومد وای بهترین حس دنیا بود اصلا قابل توصیف نیست
همون لحظه برای همه اونایی که دلشون نی نی میخواد از تح دلم دعا کردم
عملم تموم شد منو بردن ریکاوری دوبار شکممو ماساژ دادن چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم ولی یهو بدنم شروع کرد به لرزش اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم فکر کنم یه ساعت اونجا بودم که کم کم داشت بی حسی شکمم میرفت ودردم داشت شروع میشد همسرم هم نگرون هی پس در ریکاوری منتظر بودن وزنگ میزدن
منو بردن بخش که همسرم از درد اتاق عمل دستمو گرفته بود وبردن بخش وای درد شروع شد چند بار باز شکممو فشاردادن که بدترین درد عمرم بود
مامان آقا فرهان🧸⚽️ مامان آقا فرهان🧸⚽️ ۱۲ ماهگی
پارت دوم
ساعت ۱۱زنگ زدن که منو ببرن اتاق عمل و با ویلچر منو بردن اونجا چندتا سئوال پرسیدن و باهام حرف زدن تا استرس اگه دارم برطرف بشه تا نوبت من شد رفتم داخل اتاق که بنظرم خیلی جالب بود دکتر بیهوشی اومد و بهم اطمینان داد که آزارم نمیکنه و ازم خواست که همراهیش کنم با کمک پرستار خم شدم و آمپول بی‌حسی زده شد و باید بگم مثل زدن سروم بود آمپولش فقط یه لحظه تو نخاع حس تیر کشیدن میده و به دقیقه نمی‌کشه که بی حس بی حس میشی درازم دادن و ماما شکممو ماساژ داد تا کامل عصب شکمم بی حس بشه بعد جلومو پارچه گذاشتنو دکتر اومد و شروع شد اون تایم یه ماما کنارم بود تا من نترسم و چک می‌کرد تا حالم بد نشه
سر ساعت ۱۱و۲۵دقیقه موقع ساکشن کردن کیسه آب شکمم یهو رفت پایین و صدای بچم در اومد🥹
و بهم نشونش دادن و گذاشتن رو تخت و اومدن سراغ من تا جفت خارج بشه بعد اون یه لحظه تهوع گرفتم که سریع آمپول زدن که خوب خوب شدم بعد انجام کارا پسرمو آوردن و گذاشتن رو صورتم یعنی بهترین حال جهان بود برام بوی بهشت صورت نرم و گرمش اصلا نمیتونم خوب بودن اون لحظه رو با کلمات توصیف کنم
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۲ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان سید یونِس موسوی مامان سید یونِس موسوی ۱ ماهگی
تجربه زایمان من پارت دو؛
شوهرم رفت مراحل بستری مو پیش ببره دکترم گفت چطوری دخترم گفتم خوبم و از دیشب ساعت سه درد زایمانم شروع شد ام صبح هم به لکه بینی افتادم گفت بیا معاینه ت کنم دستشو کرد ت ودید کلی خون ازم اومد گفت از کی اینجوری شدی گفتم همین صبح گفت بچه اصلاااااااً ت لگن نیومده خیلیییی بالاست بعد ی دکتر دیگه رو صدا زد اون خانمه پیر بود اومد دستشو کرد ت حس کردم خیلییی جلو برد از شدت درد داشتم چیغ میزدم اونم گفت آره خیلی بچه بالاست که ی دفعه ت معاینه کردن که ببر داخل داخل کیسه آبم شد دکتر گفت سزارین میشی
هر زود اتاق عمل رو آماده کنین بچه مدفوع کرده منم که از بس معاینه کردن هم درد داشتم ،هم ترس ،بردن سوند برام رد کنن گفتم موقع بی حسی برام سون رد کنین ولی نه آمدن سون رد کردن خیلی می‌سوخت بردنم اتاق عمل گفت این اوژانسی است منو گفت دختر وقت کم داری خودتم با ما همکاری کن منم داشتم بی سر صدا اشک میرختم ی آغایی اومد بی حسی مو زد دیگه دکترم خودش آمد واسه عمل ی دفعه پاهام گرم شد دکترمم عجله دست بکار شد همه چیو می دیدم میشنیدم ولی حرکت نداشتم جلو چشمم پرده انداخت بودن دکتر میگفت دخترم دارم میشورمت که ۵ دقیقه نشد صدایی بچه مو شنیدم دکتر گفت مامان جان اینم بچه ت گفت خداروشکر صحت وسالمی و بعد دیدم پرستار ت پتو کردش آورد گفت این بچه ت سرشو گذاشت رو صورتم منم بوسیش کردم بردنش دکترمم بخیه مو زد بعد ی موقع چشام باز کردم دیدم که از اتاق ریکاوری منو بیرون کشیدن بردنم اتاق بستری دیگه ی شبانه روز بستری بود ظهرشم مرخص شدم ولی خیلی درد داشتم الانم دارم خوب موقع که به بچه نم گاه میکنم حالم بهتر میشه
مامان پناه خانوم مامان پناه خانوم ۶ ماهگی
خب بریم پارت ۳
پارت ۳)نشسته بودم رو تخت که دکترم اومد و گفت وضیتت بهم گفتن بعد حالمو پرسید که گفتم فقط لرز دارم الان گفت باش بعد بی حسی آوردن بزنن که گفتن شونه هاتو شل کن و تکون نخور دردش مثل زدن سرم میمونه زیاد درد نداشت بعد اینکه زدن گفتن سریع دراز بکش و بعد پرسیدن که پاهام داغ شده که گفتم بله بعد یع پارچه جلو چشام کشیدن و شکمم رو بتادین میزدن حسی نذاشتم نع دردی نع چیزی فقط لرز داشتم که دستامو بستن تا نلرزم و بعد تلاش کردم بچه رو در آوردن که زیاد نکشید ۱۵ دقیقه جمعا طول کشید وقتی جفتو خارج کردن من چون ضربان قلبم بالا بود نتونستم نفس بکشم و سریع بهم اکسیژن وصل کردن و گفتن عمیق نفس بکش که اونقدر محکم نفس کشیدم درد کرد چونه ام بعدش بچمو آوردن گذاشتن کنار صورتم اونقدر اشک ریختم نمی‌دونم از خوشحالی بود یا از چی والی حس اون لحظه واقعا برام بهشت بود ساعت ۷:۳۰صب دخترم به دنیا اومد بعدحین اون زمان بخیه و فلان اینارو کردن و منو راهی ریکاوری کردن که کلا فقط لرز داشتم بعد یع ساعت از ریکاوری بردن بخش زایمان های پر خطر چون اورژانسی بودم بچمو آوردن بابا و مامانم و برادرم و شوهرم و مادر شوهرم همشون بچهرو دیدن و خلاصه خوشحال اون لحظه بعدش که بی حسی از بین رفت بع نیم ساعتی درد داشتم دردش انگار یه پریود خیلی خیلی شدید داری همینقدر و اینکه قابل تحمل بود بعد اینکه مسکن زدن دردم کمتر شد و چیزی اذیتم نکرد فقط خیلی تشنم بود و گشنه بودم که گفتن ۸ ساعت بعد شروع کن اول آب کامپوت یا آبمیوه بخور بعد گفتن میتونی تا اون موقع آدامس نعنایی بخوری
و من شروع کردم به آدمس جویدن تا ۸ ساعت بشه بقیه پارت بعدی
مامان نیهان خانم مامان نیهان خانم ۳ ماهگی
پارت ۶ زایمان
یهو دکتر خیلی جدی گف کاراشو کنید ب حرف گوش ندید تو عرض چند سانیه ازم اثر انگشت گرفتن سوند وصل کردن گذاشتن ویلچر و یهو به خودم اومدم دیدم نوشته اتاق عمل واقن استرس داشتم و درد شدید (شدیدن از بی حسی ک شنیده بودم درد شدید داره میترسیدم) رفتم داخل چشم خورد ب ساعت درست ۶بود گذاشتن رو تخت گفتن بشین گردن خم خودت شل کن یهو دیدم کمرم سوخت گفتم وای گف چیزی نیس بی حسی اصن برخلاف گفته ها درد نداش درازم کردن پرده هارو وصل کردن دستامو بستن حس سوزن سوزن شدن ک گز گز کردن داشتم بعد انقار پاهام سنگین بودن یکی داشت باهام حرف می‌زد چند هفته ایی گفتم ۳۶هفته ۶ روز اسم دخترم پرسيد نسبت فامیلی پرسید خلاصه یکم با صدای اروم سوال پرسید منم پر استرس ک چرا عمل منو شروع نمیکنن منتظر حس کردن برش شکمم بودم ک اون خانمی ک کنارم بود رفت اونور تر ساعت نگا کردم ۶و۲۰ دیقه بود داشتم ایتلکرسی میخوندم ی لحظه چشام بستم نفص عمیق کشیدم ک گفتم الان عمل شروع میکنن و یهو بهترین صدای عمرم شنیدم اول فک کردم اشتباه فقد تصور من ساعت نگا کردم ۶و۲۲ دیقه بود بعد یهو پرستار گف وای چ دختر ناز و قشنگی ک صدای بیشتر دخترم شنیدم و بهترین حس و حال دنیارو داشتم