سوال های مرتبط

مامان بهار وحسین 🫀 مامان بهار وحسین 🫀 ۴ ماهگی
بارداری و زایمان 😶🤱
۱۲ونیم من رفتم ت اتاق عمل
وارد اتاق عمل ک شدم لرز گرفتتم گفتن طبیعیه
خیلی برام واضح تر بود کاراشون ازسزارین قبلیم
اول که کمکم کردن برم رو تخت بعد بند لباسمو باز کردن و درازکشیدم یکم
فشار و ایناها و چک کردن
بعد بلندم کردن که بی حسی بزنن موقع دخترم بی حسی رو وسط کمرم زدن ولی این یکی رو سمت راستم زدن دوبار درحد یه سوزش خیلی کم درد داشت و تموم شد
کم‌ کم پاهام داغ شدن و بی حسی اثر کرد دکتر گفت پای راستتو بده که نتونستم
دیگه پرده سبزو کشیدن و عمل شروع شد
قبلش بهشون گفتم وقتی میخاستن بچه رو بردارن دستامو بگیرین یا ببندین چون دستامو موقع دخترم برده بودم ت شکمم😑
گفتن نگران نباش حواسمون هست بهت
دیگه فک کنم بعداز چند دقیقه صدای گریه پسرمو شنیدم اولین چیزی که پرسیدم گفتم سالمه گفتن آره
قبلش انگاری یه شلنگایی وصل کرده بودن که کیسه ابو خالی کنه برام جالب بود چون با صدا کار کرد و یهو شکمم حس کردم خالی شد
بعد شروع کردن به فشار دادن شکمم اینم یک ذره اذیت کننده بود وگرنه بازم قابل تحمل بود
و بعدشم که بخیه زدن من ت اون لحظه گیج خواب بودم یه جورایی ولی هی ازم سوال میپرسیدن که اسم دخترت چیه چند سالشه اسم اینو‌چی می‌زاری منم ت خواب و بیداری جواب میدادم
بعدش پسرمو آوردن دیدمش اون لحظه بهترین لحظه عمرم شد🥹
مامان هیراد مامان هیراد ۳ ماهگی
تجربه ی سزارین پارت ۴
وقتی هیرادو آووردن پیشم و صورتشو به صورتم چسبوندن نمیدونید چه حسی داشتم🥹🥹وای انگار رو ابرا بودم…و بهترنی‌حس دنیارو داشتم🥹😍
بعد ازاینکه هیرادو تمیز کردن از‌پیشم بردنش…دکترم چندبار شکممو فشار داد که اصلا نفهمیدم…دیگه زایمانم تموم شد و منو بردن ریکاوری…حدود ۴ساعت منو تو ریکاوری نگهداشتن و چندباری شکممو فشار دادن که بخاطر بی‌حسی هیچی متوجه نشدم…به جز یکبار که اثر بی حسی از بین رفته بود و خیلی درد کشیدم…حدود ساعت ۸شب هم سوند رو ازم جدا کردن و شروع کردم به راه رفتن😍یکم اذیت شدم ولی ا‌نقدراهم سخت نبود و دردش قابل تحمل بود…از اول هم هیرادو شیر‌دادم و خداروشکر شیرم خوب بود😍به قدری زایمانم راحت بود که اصلا باورم نمیشه همه چیز انقدر قشنک گذشت…پرسنل بنت الهدی بی نهایت مهربون و مسئولیت پذیر بودن و حتی لحظه ای ازت غافل نمیشدن…خیلی خیلی از پرستارا ‌ دکترم و همه چیز راضی بودم.
واقعا سزارین عالیه و من‌الکی‌به خودم ترس و استرس داده بودم.
مامان آرمان مامان آرمان ۹ ماهگی