تجربه زایمان سزارین پارت 2
من یه کیست درموئید هم داشتم که قبلا یک بار عملش کرده بودم و الان دوباره عود کرده بود ومیخواستم که همراه سزارین کیستمم عمل کنن.
ساعت ۸ شب که بستری شدم و شروع کردن ب رسیدگی کارام ساعت نزدیکای ۱۱ شب دخترم یه دنیا اومد.بی حسی از کمر خیلی خوب بود برام و دردش خیلی خیلی کم بود دکتر بیهوشی خیلی منو اروم کرد و حتی برام شعر خوند و کلی توضیح داد که نترس و...پرسنل بیمارستان و اتاق عمل عالی بودن اخلاقشون خیلی خوب بود.وقتی آمپول بی حسیو زدن یه پرده کشیدن جلوم و شروع کردن ب زدن ضد عفونی ومن ی مقدار خیلی کم حس میکردم که ی چیزی میکشن ب شکمم همش بهشون میگفتم من بی حس نشدم توروخدا شروع نکنین اوناهم میگفتن نه بابا ما الان حالا حالا ها شروع نمیکنیم چند دقیقه ک گذشت پرسیدم الان شکممو باز کردین درسته؟دکتر گفت ن هنوز شروع نکردیم اصلا که یهو دیدم صدای دخترم پیچید تو اتاق🥹😍هرچی از زیبایی حس اون لحظه بگم کم گفتم الهی قسمت همه چشم انتظارا بشه

۵ پاسخ

من که تو اتاق عمل داشتم میمیردم از درد قلبم عجیب درد میکرد نزدیک بود ایست کنه دکترمم بجای اینکه حالمو بپرسه ارومم کنه بدتر دعوا میکرد منو دیگ واقعا حالم بد بود

وای یعنی حس میکردی

وای چقدر منییییی
منم همینطوری بودم تا بهم دست میزدم میگفتم شروع نکنید حس میکنم
منم گفتم بریدی شکممو دکترم گفت نبابا حالا کاری نکردم
یهو گفت دخترم مبارکه🥲😍

جانم مبارکت باشه کچلوی نازتو ب خوشی بغل کنی

الهی کنارهم بهتریناروتجربه کنید♥️
الهی امین مرسی ازدعای قشنگت🫂

سوال های مرتبط

مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۶ ماهگی
پارت دوم ساعت۹:۳۰ شده بود که دکترم آمد و آمدن منو آماده کنن برا اتاق عمل پرستار آمد سوند رو وصل کرد من خیلی استرس دردش رو داشتم ولی دردش برا من که خیلییی کم بود و اصلا اذیت نشدم فقط یه حس سوزش داری که بعد چند دقیقه رفع میشه فقط من همش میگفتم الان در میاد کنده میشه میگفتن نه خیالت راحت در نمیاد🤣🤣 دیگه منو بردن سمت اتاق عمل یهو استرس گرفتم و بغض داشتم یکم ریز ریز شروع کردم به گریه کردن و زیر لب فقط دعا میکردم بچم سالم باشه

وارد اتاق عمل شدم اونجا هم پرسنلش خیلی اخلاق خوبی داشتن و همش باهات حرف میزدن که استرس نگیری دکتر بیهوشی آمد بهش گفتم من میخوام بی حسی از کمر شم گفتن باشه مشکلی نیست دیگه دکترم آمد بالا سرم منو نشستم رو تخت و امادم کردند برا بی حسی از کمر چند بار سوزن رو بهم زدن یه درد کمی داشت دفعه آخر دیگه درست تو نخاعم زدن سوزن رو یه لحظه پریدم بالا و احساس سوزش داشتم دیگه کم کم پاهام شروع شد به گزگز شدن و سنگین شدن ولی هنوز میتونستم پاهامو تکون بدم بهم گفتن بخواب من فقط میگفتم تزوخدا تا بی حس کامل نشدم منو عمل نکنین من میتونم هنوز پاهامو تکون بدم بهم گفتن نگران نباش تا تست ازت نگیریم که عمل نمیکنیم😅😅😅 دیگه ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و جلوم پارچه انداختن من حس میکردم که دارند شکمم رو برش میدن ولی دردی نبود از بالا سرم همش تو نور بالا سرم نگاه میکرذم بیینم چیزی معلومه یا نه ولی چیزی نمیدیدم🤣🤣 دیگه دکتر
مامان جاوید کوچولو💙 مامان جاوید کوچولو💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت دو❤
رفت و دوباره اومد یه دو دقیقه نگاه دستگاه کرد و گفت الان بری سزارین خیلی بهتره تا دردو بکشی ریسکش بالاست جون نی نیم درخطر بود🥺ودکترم رفت و نیم ساعت بعد اومد گفت پاشو میخوا بفرستمت سزارین ضربان قلبش خیلی اوفت کرده یهو بالاسرم پرشد از پرستارو دانشجو من چی ریده بودم😂با ویلچر اومدن بردنم قبل رفتنم دکترم برام سوند گذاشت وایییییییی مردمممممم خیییلی درد داشت لباسمو عوض کردن و منو سریع بردن در اتاق عمل ی پرستار دستمو گرفت بردم سمت تخت اومدم بشینم سوندم درومد😐دکتر بیهوشی اومد برام امپول بی حسی زد که خیلی درد داشت دیگه خداروشکر موقع بی حسی بازم برام سوند گذاشتن دراز کشیدم اکسیژن گذاشتن برام فشارمم ۱۶ بود انقد استرس داشتم ی دکتر اومد و شروع کرد به بتادین زدن من انقد استرس گرفته بودم ک بدنم میلرزید چنان میلرزیدم ک نگو دیگه کم کم بی حس شدم و چیزی نفهمیدم ساعت ۱۲ شب بود رفتم اتاق عمل ۱۲ و ده دیقه صدای گریه نی نی رو شنیدم🥹🥰
مامان 🌻نور دخت☀️ مامان 🌻نور دخت☀️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین::
با دکترم هماهنگ کردیم نهم شهریور ۷ صبح رفتم بیمارستان عسگریه اصفهان و تشکیل پرونده دادم و امادم کردن برای عمل، ازمایش گرفتن، اومدن سوند وصل کردن که درد نداشت درحد یه سوزش خیلی ضعیف ولی همش حس ادرار داشتم که اذیت کننده بود، بعدم امادم کردن برا اتاق عمل که دکترم ۸ اومد ، گفتم بی حس از کمر میخوام که قبول کردن و خیلی خوب برام امپول بی حسی زد خانوم دکتر بیهوشی، پرسنل اتاق عمل خیلی مهربون و باحال بودن، بعد بی حسی سریع خوابوندنم و دیدم پاهام دیگ حس نداره و عملو شروع کردن، یک دقیقه بعد دخترم بدنیا اومد و گریه میکرد صورتشو گذاشتن رو صورتم اروم شد😍 بعدم حدود ۴۰ دقیقه بخیه هام طول کشید، بعدعمل هم بردنم ریکاوری که دخترمو اوردن گذاشتن لخت روی سینم و یه لباس دورخودمو دخترم کشیدن همونجوری بردنم تو بخش، بی حسی که رفت درد خیلیییییی زیادی کشیدم، اشتباه کردم پمپ درد نگرفتم از اول، با شیاف و مسکن دردم ساکت نمیشذ، ماساژ رحمی هم فقط تو اتاق عمل ک بی حس بودم دادن بعدش دیگ ندادن، شبش هم راه رفتم که سختترین و دردناک ترین راه رفتن زندگیم بود💔فرداش هم مرخص شدم و اومدم خونه
مامان آیهان👶❤️ مامان آیهان👶❤️ ۲ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین تو بیمارستان پیامبران
پارت ۱
ببخشید خلاصه نویسیم ضعیفه😁
سزارین انتخابی بودم.. دکتر برام زد موقعیت جنین عرضی..
صبح رفتم زایشگاه، ازم آزمایش گرفتن، و بعدش ان اس تی.. از ۱۲ شب چیزی نخورده بودم حتی آب، شامم ساعت ۸ شب سوپ مرغ و رشته..
یکم گذشت و اومدن سوند بهم وصل کردن.. درد داشت ولی نه اونقدی که وحشت داشتم ازش.. فقط حسش یجوری چندش بود😅
از آتلیه اومدن و فیلمو عکس از خودمون و خونواده هامون و حسامون گرفتن و رفتیم اتاق عمل..
همشون فوق العاده خوش برخورد بودن و هرچیزی نیاز بود کامل توضیح دادن بهم.. منو بردن رو تخت و آمپول بی حسی رو زدن، حسشم دقیقا انگار داری آمپول میزنی درد خاصی نداره😅
نمیدونم چند بار زدن یا همون یه بار بود طول کشید ولی آخراش دیگه حس نمیکردم چیزی داره میره😁
دراز کشیدم و گفتن قبل اینکه عملو شروع کنن حتما چک میکنن که حس دارم یا نه و اگه داشته باشم بیهوشم میکنن(چیزی که متاسفانه تو خیلی از بیمارستانا شنیدم اتفاق افتاده و طرف بی حس نشده و درد کشیدن تیغ رو پوستشو حس کرده)
بعدش دکتر خیلی خیلی خوب و مهربونم😁(دکتر الهام تقدیسی) اومد و یه پرده کشیدن جلوم..
مامان 🧸 اهورا 🍫 مامان 🧸 اهورا 🍫 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین»
سلام ب همه🥹🖐️
منو اهورا اومدیم تجربه زایمان سزارین براتون بزارم...
خیلی کلی میگم براتون....
سی و نو هفته بودم ک رفتم برا سز.از همون روز اول از طبیعی وحشت داشتم و با شناختی ک از خودم دارم حق داشتم...
خلاصه رفتم برا سزارین اختیاری با کلی زیر میزی دکترمو راضی کردم ب سزارین از مرحله سوند خیلی میترسیدم ولی اصلا اون چیزی ک فکر میکردم نبود خیلی راحت بود...
اما از بس منو ترسونده بودن وقتی اومد برام سوند بزارع همه بدنم می‌لرزید از شروع سوند گذاشتن تا پایان عمل و حتا بعد از اون همه بدنم استرس گرفته بود مثل بید میلرزیدم..‌
منو بردن اتاق عمل دل تو دلم نبود... آمپول بی حسی اصلا درد نداشت سرمو خم کردن و آروم برام آمپول و زدن پاهام سنگین شده بود خودشون جابه جاشون می‌کردن«سوندمو از بس ک نزاشتم پاهامو قشنگ باز کنه خوب نزاشته بود تو اتاق عمل باز شد و خود دکتر برام گذاشت وقتیکه کاملا بی حس بودم» خلاصه آمپول و ک زدن دیگه بدنم از لرزه وایستاد «من خیلی استرس داشتم و اصلا اوکی نبودم ن از درد ن از چیزی فقط میلرزیدم»
حس ک نمی‌کردم و نمی‌دیدم چون به پارچه سبز جلو چشمم زدن ولی وقتیکه شکممو باز کردن صداش میومد خش خش صدا میداد خلاصه شکممو که باز کردن یه فشار به سینم وارد شد درد نداشتااا ولی حس کردم دارن ی چیزیو ازم جدا می‌کنن خلاصه همون لحظه که سرم سنگین شد اهورام بدنیا آوردن صدای گریشو که شنیدم خود به خود اشگم اومد تو اتاق عمل دوتا پرستار کنار من بودن سعی میکردن منو آروم کنن باهام حرف میزدن مدام میگفتن حالت تهو نداری از این حرفا که نداشتم... فقط لبام رو هم نمیموند از شدت لرز منو 9 بردن اتاق عمل 9 و بیست دقیقه اهورام بدنیا اومد🥹💙🧿
ادامه پارت بعد»»»»
مامان رستا معجزه خدا مامان رستا معجزه خدا ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت3
دکتر گفت اگه درد نداشت هر 20دقیقه درجشو دوبرابرکن
منم که اصلا درد نداشتم هی زیاد کردن وشد 19درجه که یهو شکمم سفت شد واصلا ول نکرد یهو ضربان قلب من اومد پایین ومال جنین رفت بالا همه دکترا دویدن سمتم دیدن اکسیژنم هی داره افت میکنه ودکتر گفت زود اتاق عمل رو اماده کنید اورژانسی باید عمل بشه
وای یه حال عجیبی داشتم نفسم هی سنگین میشد وفقط میدیدم هرکی به یه جایی میدوه
یکی لباسمو عوض میکرد یکی ماکس اوکسیژن اورد یکی سوند وصل میکرد که واقعا هم درد داشت وهم چندش بود برای من
خلاصه منو زود روی تخت گذاشتن و فقط تونستم به همسرم بگم منو بردن اتاق عمل. منو با عجله بردن اتاق عمل ودکتر دید ترسیدم گفت به شکمت نگاه کن ببین دخترت تکون میخوره وقتی خم شدم امپول بی حسی رو زد که درد نکرد زیاد برای من
زود منو خوابوندن ویه پرده کشیدن جلوم
حس میکردم پاهام داره بی حس میشه ولی میترسیدم که چاقو میزنن بفهمم گفتم خانوم دکتر لطفا بزار کامل بی حس بشم گفت نترس
حس کردن چیزی به شکمم میزنن بهشون گفتم گفت نه بابا نترس بهت میگم وقتی برش بزنم یهو دیدم صدای گریه دخترم اومد وای بهترین حس دنیا بود اصلا قابل توصیف نیست
همون لحظه برای همه اونایی که دلشون نی نی میخواد از تح دلم دعا کردم
عملم تموم شد منو بردن ریکاوری دوبار شکممو ماساژ دادن چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم ولی یهو بدنم شروع کرد به لرزش اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم فکر کنم یه ساعت اونجا بودم که کم کم داشت بی حسی شکمم میرفت ودردم داشت شروع میشد همسرم هم نگرون هی پس در ریکاوری منتظر بودن وزنگ میزدن
منو بردن بخش که همسرم از درد اتاق عمل دستمو گرفته بود وبردن بخش وای درد شروع شد چند بار باز شکممو فشاردادن که بدترین درد عمرم بود