مادرشوهرم ک فوت کرده
ولی درکل از اقوام شوهر هرچی کمتر بیان من خوشحالترم راضی ب زحمتشون نیستم 😑
من والا دوست ندارم اصلا بیاد فقط استرس میده اگ بیاد همونجا هم مامانمو هی حرص میده
مادر شوهر من فقط بخاطر حرف مردم میاد
وگرنه تو بارداری هیچ غلطی نکرد برام خاکبرسرش خدا مامان بابامو برام حفظ بکنه
خانواده شوهرم برا هیچی بدرد نمیخورن
ماه اخرمه یه زنگ نزدن سراغمو بگیرن
وای کاش مادرشوهر منم نیاد تا بعد یه ماه بیاد خونم . بیکاری دختر .اینجوریبخدا راحتتری
من مادرشوعرم میاد کاش نیاد ولی 🤣
من که با مادرشوهرم قهرم ولی اگر آشتی هم بودم احتمالا نمی اومد یا اگر می اومد عین مهمان می اومد و می رفت.حتی بچه خودش هم براش مهم نبود.جالبه من حتی نمی دونم کجا زندگی میکنه و ادرس خونه اش کجاست.چون از پدرشوهرم طلاق گرفته ۳۰ سال پیش حالا هم که سر و کله اش پیدا شده در ماه ۱۰ روز میاد خونه ما می مونه.البته الان دو ساله که قطع ارتباطم
من اصلا مادر شوهرم و خانواده شوهرم مهم نیستن برام نیان هم بهتر منم راحتترم خدا شوهرمو سلامت نگه داره جای همه رو پر میکنه بامهربونیاش
منم اصلا بدردم نخورد حتی زنگم نمیزنه دوماهه یه رنگ زد گفت تو دروغ میگی و هیچیت نیست و قطع کرد
هیچ نمیگه نوه یا عروس دارم خیر سرش نوه تک پسرشه
قراره امشب با شوهرم حرف بزنم که بچم دنیا اومپ نیاد تند تند هعی نوه نوه کنه وگرنه برمیگردم تو روش
ضرر نرسونن کافیه
الان دراز کشیده بودم از پشت در حیاط سنگ پرت کرد خورد به در حال من چنان پریدم از ترس فک کردم چیزی شده رفتم درو باز کردم دعواش کردم میگه در میزنم نمیشنوی سنگ پرت کردم پیرزنکه ۸۵ ساله دروغ میگه روزی ۹۰ بار میره میاد در میزنه هیچ گوهی هم نمیخواد فقط میاد با حرفاش حرصم میده گم میشه آیفون و دوربین مدار بسته ندارم وگرنه اصلا در باز نمیکردم خوشبحال اونکه جاری و مادر شوهر نداره
من چی بگم که مادرشوهرم موقع بارداری جاریم ۲ ماه کامل رفت خونش واسش آشپزی و تمیزکاری کرد،جابجایی خونه داشت وسایلشو تو خونه اول واسش جمع کرد،تو خونه جدید وسایلاشو چید،از قبل زایمانم رفت خونش تا ۴۰ روز بعدش
حالا منی که تا حالا با وجود شاغل بودن هیچ زحمتی واسش نداشتم،حتی خیلی وقتا کمکش بودم،چون با ما تو یه شهر زندگی میکنه همه ی کاراش با همسرمه ،برای عمل زانوش پول لازم داشت من بهش دادم،بعد از وقتی فهمیده من باردارم به بهونه اینکه زانوش رو تازه عمل کرده مونده زیر موشک و بمب تو تهران ولی برنگشته شهر خودش
واقعا زیادی بودن برای یه سری از آدما فقط باعث قدرنشناسی بیشتر اونا و ناراحتی قلبی خود آدم میشه
منم تصمیم گرفتم از این به بعد براشون در همین حد و اندازه خودشون دل بسوزونم
اینا فقط بخش خیلی خیلی خیلی کوچیکی از کارهایی هست که براش انجام دادم
ولی خوب اسمش روشه دیگه،مادرشوهر و هیچوقت هم مثل مادر خود آدم نمیشه
مادرشوهر من همیشه برام غذا میفرستاد خودش هم مریض
اتفاقا دوست ندارم ن مادرم بیاد ن مادرشوهرم جفتشون مریضین . خالم میخام بگم بیاد بالا سرم .
منم نیومد اومد خونه بچه رو دید
من بعد از این که اومدم بخش. تازه عروسی برادر شوهرم بود.
من زن داداشم زایمان کرد شب رفتم پیشش واستاپم مامانم رفت آن ای سیو پیش بچش مامان خودش و خواهرش هم پیش بچه های تو خونش بودن ،خداروشکر هم ما باهم اوکی هستیم هم مادر شوهرم برای من اینجوریه البته نه که بیاد وابسته پیشم ولی بچه هام رو همیشه نگه میداره و بنده خدا کاچی میپزه ،ولی امان از جاری🙃🙃 بد نیست ها ولی هیچ کاری هم به هم نداریم آخرین باری هم که اومده خونم یه سالی میشه خداروشکر که باز آزار نداره تو زندگیم ولی کلا هم همه جی به یه طرفشه
منم مثل توام اصلا براشون مهم نیست نمیدونه من چند ماهمه یه بار نگفته حامله ای چی دوس داری بپزم برات یا یه جفت جوراب از سره ذوق برا بچه بخره
من ک ویار داشتم از مرغ متنفر بودم الانم حتی نمیخورم بعد جنگ ک بود شوهرم سرکار ک میرفت میگف خانم فقط باید گوشت بخوره ی چیز سبک بخورینن پسرمو ب کشتن میدید😐😒
من از خدامه نیان
مادرشوهر از اولش بیاد که چی
اصلا برات مهم نباشه دیونه از خداتم باشه دور برت پیداشون نشه در اسایش مطلق میزایی میایی دنبال دردسر نباش
من مادروپدر ندارم استراحت مطلق هستم خونه مادرشوهرم آنقدر حرف شنیدم که نگو مثل سگ پشیمانم اماچاره ای ندارم همسرم میگه اونجا راحت تر هست ومن بایدبمونم خونه مادرش خونه خواهرم دور نمیشه رفت
منو نمیگی
مادر شوهرم تا فهمید حامله ام انقدر ذوق کرد جلوم بعدمن تهوع خیلی شدیدی داشتم تو بارداری عمدا چندبار گفت بیا غذا پختم بخور رفتم خونشون تو یه کاسه خیلی کوچیک یه ذره ماکارونی گذاشته بود خداشاهده دو تا قاشق هم نمیشد منم نخوردم گفتم بچه رو سیر نمیکنه منو سیرکنه؟؟؟
دادمش بچه بردارشوهرم خیلی ناراحت شدم بعدش ی روز دیگه اون یکی بردارشوهرم برام گوشت بره و دل و این چیزافرستاد گفت اگه میخوای کباب کنی بیا اینجا اتیش روشن میکنم کباب کن هرجور دوست داری بخور من رفتم خوشو خرم نشسته بودیم شوهرم و مادرشوهر باهم لفظی درگیرشدن بعد شروع کرد ب نفرین کردن بد بد منم انقدر اعصابم خورد شد هزارتا حرف بارش کردم با گریه اومدم خونه برداشوهرم گفت نرو اومد جلو بگیره دید واقعا حالم خوب نیس چیزی نگفت دیگه بعد اون باهاش رفت امد ندارم عید هم اومد خونمون منو بوسید گفت معذرت میخوام البته قبلش هم اومده بود معذرت خواهی کرده بود
بعد اومد شوهرمو ببوسه شوهرم نزاشت
اونم ناراحت شد گریه کرد الکی مثلا نمیدونم حقه بازیشه
بعد من احترامش هم گذاشتم نکه نذاشتم دیگه بعد اون هم ببینمش هم باز مثله قبلم صحبت نمیکنم حرف نمیزنم
چندماه پیش دیدم صدام میزنه رفتم بیرون تا یه پیرن و شلوار برای پسرم گرفته گریه کرد گفت برای نوه ام گرفتم گفتم نیاز نبود ولی دستت درد نکنه ممنونم نشست معذرت خواهی و گریه و زاری
گفت نفرین هرکی کنه به خودش برمیگرده ناراحت نشون از دستم
گفتم چرا بخوای نفرین کنی ک برگرده یا نگرده
من مادرم فوت کرده و سر زایمان اولم مادرشوهرم باهام اومد تهران رفتیم بیمارستان برای زایمان تا ده روز بعدشم پیشم بود
من بارداری قبلیم ماه اخر آنفولانزا گرفتم 4 روز بیمارستان بستری شدم نه مادرشوهر نه جاریم حتی بهم زنگ نزدن احوال بپرسن دیدن که بماند وقتی هم زایمان کردم باز هم بهم زنگ نزد حتی تبریک بگه چه برسه که بخواد بیاد بیمارستان
وقتی مرخص شدم یه هفته بعدش اومدن دیدن بچه تو این مدت یه تماس هم نداشتن فاصلمون 5دقیقع هست
نمیگم ناراحت نشدم ولی برات مهم نباشه دیگ با ذات آدما نمیتونی کاری کنی
خخخخ ای خواهر من سر زایمان اولم دوماهی دخترم اومد سر این یکی ده روزگیش
مادرشوهر من میاد از اول بارداری هرروز بهم سر میزنه کم و کسری نداشته یاشم
خداییش مادرشوهرم خوبه شاید زبون تلخ داشته باشه همه چی بگه ولی من خودمو میزنم به اون راه از الانم انقدر ذوق بچم داره لباس و اینا واسش گرفته💖
ناراحت نباش خواهر برا من نه اومد بیمارستان نه الان که خونه ایم
پارسال که من زایمان کردم مادر شوهرم آمد هم به بچه میرسید هم غذای منو میداد و ملاحفه هارو عوض میکرد و کمک میکرد میبرد دستشویی حتی بعد بیمارستان هم 40روز همه کارای منو میکرد و غذا میپخت و لباسهای خودمو و شوهرمو بچه هارو میشست حتی مادر خودم آنقدر رسیدگی نکرد به من که مادر شوهرم کمک میکرد
تنها نیستی خواهررر
هم دردیم
من مطمئنم مادر شوهرم مثل چشماش مراقب منو بچمه
سنم کمه بچه دار میشم ولی چون مادر شوهرم و جاریم هستن نزدیکم کاملا خیالم راحته که اذیت نمیشم 🥲
خداروشکر بابت وجودشون واقعا
عزیزم اصلا خودتو با این چیزا اذیت نکن مهم نباشه برات
خودت میگی مادرشوهر دیگه اصلا برات مهم نباشه مث یک مهمون بزار بیاد بر همه قرار نیس مث هم باشن به نظر من از خانواده شوهر توقوع نداشته باش هم اعصابت راحتر هم زندگی با کیفیت تری داری
من بچه اولم چون کرونا بود رفت و امد بیمارستانمحدود بود مادرشوهرم چون فشار خون قند داره نزاشتیم بیاد ولی خواهرشوهرم از اول تا اخرش پیشم بود
من مادرشوهر ندارم خواهرشوهر ام ندارم
منم بستری بودنی دیدم ی مادرشوهره شلوار عروسشو در میاورد میبردش دستشویی لباس زیرشم خودش تن عروسه میکرد دروغ چرا منم ی حسرتی خوردم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.