۱۵ پاسخ

میتونی برای خودت بنویسی
گاهی یه تیکش رو که مینویسی اینقدر سبک میشی که میبینی چندین صفحه پر کردی
وقتی همونو میخونی یا برات بی اهمیت میشه یا کلا میبینی میتونی حذفش کنی

یه قسمت هایش من بودم....
من یه مشکلی داشتم و شخصیتم طوری بود که هیچ وقت دوست نداشتم با کسی درباره مشکلاتم صحبت کنم بعد خودم سعی میکردم حلش کنم بعد روز ب روز اون مشکل بزرگ بزرگتر شد و طوری شد که به خودم اومدم دیدم دارم با هر کی میرسه درباره اش صحبت میکنم انگار طوری داشت خفم میکرد که به هر کی میرسد میگفتم تا نجاتم بده ولی نه بعد گفتن. بذتر میشدم که بهتر نمیشدم درواقع مشکلم حل نمیشد یه حرفی هم اونا میزدن بدتر میشدم بماند که چقدر هم خودم فوحش میدادم بابت صحبت با بقیه تااااا دیگه هیچی برام نموند کامل جسم و روحم اون مشکل گرفت
ولی از اونجایی که من ادمی نبودم که براحتی یه چیز قبول کنم و قبول نکردم بقیه عمرم توی درد بگذرونم بالاخره رفتم مشاوره ...
من فقط دو جلسه رفتم ولی.....
فقط میتونم بگم فوق‌العاده اس کاش زودتر انجامش داده بودم💔

خب عزیزم مشکلتو اگه پوست داشتی اینجا بگو شاید مامانا تونستن کمکت کنه

با مشاور صحبت کن کلی سبک میشی

منی که هیچکسو ندارم حرفمو بزنم و حرفای نگفته و اشکای نریخته شد تیروئید بلای جونم

اخ چقدر الان با این حالم پیامت حالم را یه جور دیگه کرد😭💔
دقیقا مثل من
ولی بگو نزار تو خودت باشه
فقط خودت را نابود میکنی
این زندگی ارزش نداره واقعا
من اینقدر تو خودم ریختم ریختم ریختم و گریه نکردم و این بغض خفه م کرد که یه کوچولو رفته بودم تو حالت افسردگی و داشت وضعیت م بدتر میشد که با یه مشاور صحبت کردم الان یکم بهترم
ولی هیچوقت هیچی نتونسته آرومم کنه
بشین پیام بنویس
شروع کنی بنوشتن دستت باز میشه و تمام حرفات رو میگی و حتی گریه م هم میگیره و سبک میشی

من وقتی از چیزی ناراحتم توی گوشیم دفترچه یادداشت دارم مینویسم اگه ننویسم داغون میشم

کاش بگی اینجا بعضی وقتا بعضی از خانوما راه های خیلی خوبی میدن ک واقعا کمک کننده س

درکت میکنم 😓

میفهممت خیلی سخته🥲سعی کن با یکی صحبت کنی حرف دلتو بزن تا یه کم آروم بشی تا به زبون نیاریش نمیشه من اینجا به خیلیا گفتم شاید خودتم بدونی ۱۴۸۰مشاوره تلفنی بهزیستی حرف بزن یکم آروم شی

اینجور مواقع ک کسیو نداری باهاش درد و دل کنی حتما از مشاوره تلفنی یا آنلاین کمک بگیر نهایت ۴۰۰ /۵۰۰ ویزیت میگیرن هم راهنماییت میکنن هم خودت خالی میشی
منم با هیچکس حتی با شوهرم راحت نیسم از بچگی اخلاقم همین بود ک همه دردامو بریزم تو خودم 😣

منم مث تو باعث شد تیرویید بگیرم باید یاد بگیریم بریزیم بیرون

الهی انشالله یه روز جوری فراموش کنی که خودت باورت نشه

منم خیلی حالم بده🥲
کاش میتونستم حرف بزنم ولی اصلا نمیتونم خیلی خستم 😓

🫂🫂🫂بیا بغلممم
الان که خیلی خوب منظورت و حالت رو رسوندی ...
میخوای راجیش بام حرف بزنی

سوال های مرتبط

مامان نگارین زهرا💖🪷 مامان نگارین زهرا💖🪷 ۱ سالگی
غم خودم یه طرف ، فشار حرف های بقیه یه طرف
مامانم هر بار که به خاطر وزنگیری نگارین زهرا ناراحت میشم و باهاش درد و دل میکنم میگه تقصیر خودته ما بهت گفتیم الان وقت بچه دار شدنت نیست ،برو بستریش کن ، اگه می‌رفتی پیش فلان دکتر اینجوری نمیشد ، چقدر بهت گفتم بخور ولی گفتی من وویار دارم و نمیتونم ، اگه شیر خودتو می‌دادی اینجوری نمیشد و .... بقیه فامیل هم هر بار بچه ام رو میبینن انگار دارن یه عقب مونده میبینن ، یکی میگه حتما از فامیلیه ، اون یکی پشت سرم میگه اینطوری که تو ازش نگهداری می‌کنی معلومه بزرگ نمیشه
یکی دیگه میگه این بچه برات بچه نمیشه یکی دیگه بیار به اون ذوق کنی ، یکی دیگه میگه بچه تو تو رحم هم رشد نداشت اینجا میخواد رشد داشته باشه
یکی دیگه میگه چون موقع حاملگیت هیچی نخوردی اینجوری شد ، چون خودت شیر ندادی اینجوری شد یکی دیگه میگه تو همش خودتو گول میزنی میگی بچه ام متفاوته نه بچه تو مریضه اینو بپذیر
من خیلی بهم ریختم ، دیگه هیچ امید و انگیزه ای ندارم
خودمو حبس کردم تو خونه که کسی بچه ام و نبینه که بپرسه چند ماهشه و من بازم از هم بپاشم
هیچ مهمونی و مسافرتی نمی‌رم ، حتی خونه مامانمم نمی‌رم چون نگاه های ما امید مامان و بابام و نصیحت هاشون خیلی اذیتم می‌کنه
حتی یه بیرون ساده هم نمیتونم برم چون شوهرم می‌ترسه بچه مریض بشه گزمازده بشه ، انقدم به خودم وابسته است که پیش شوهرم نیم ساعت هم نمی‌مونه
تروخدااا تو رو جون بچه هاتون برام دعا کنید خیلی شرایطم سخته هر شب آرزو میکنم فردا صبح دیگه بیدار نشم
مامان آراد مامان آراد ۱ سالگی
همه‌چی از یه بستنی ساده شروع شد...

چند ساعت بعد از اینکه پسرم بستنی خورد، تب کرد. اول فکر کردم مثل همیشه از دندون درآوردنه، گفتم یکی دو روز دیگه خوب میشه...

اما فرداش دیگه لب به غذا نزد، روز بعدش حتی شیر و آب هم نخورد. فقط بغلم می‌کرد، بی‌حال نگام می‌کرد و من هیچ کاری از دستم برنمی‌اومد. هیچ دردی برای یه مادر سخت‌تر از این نیست که بچه‌ش گرسنه و تشنه باشه، اما حتی توان یه جرعه آب خوردن هم نداشته باشه...

وقتی بردمش دکتر، گفت گلوی بچه عفونت کرده و حتی گفت باید بستری بشه. همون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. از یه طرف حال پسرم، از یه طرف ترسی که از بیمارستان توی دلم مونده بود... فقط دلم می‌خواست یکی بگه همه‌چی زود تموم میشه.

آخرش بردمش یه مطب که براش سرم وصل کنن. صدای گریه‌های بچه‌م هنوز از ذهنم بیرون نرفته... اما دردناک‌تر از اون، اشک‌های خودم بود که بی‌اختیار می‌ریخت. دلم می‌خواست جای اون درد بکشم، فقط اون خوب باشه... 🥹😭

خداروشکر فردای اون روز، وقتی دیدم بعد از چند روز تونست چند قاشق ماست بخوره، انگار دنیا رو بهم دادن. همون چند قاشق، برای من از هر خوشحالی‌ای باارزش‌تر بود.

نمی‌دونم واقعاً بستنی باعثش شد یا فقط هم‌زمان با شروع مریضیش بود، اما این چند روز بدترین روزهای زندگی من بود. همون روز به خودم قول دادم تا وقتی خیلی بزرگ‌تر نشده، دیگه بهش بستنی ندم.

خدایا...
هیچ مادری رو با مریضی بچه‌ش امتحان نکن.
چون اشک یه مادر، از ناتوانی جلوِ درد بچه‌ش میاد... و این، یکی از سخت‌ترین دردهای دنیاست. 🤍
پوشک شیر خشک بچه دکتر عفونت فرزند پروری