سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۷ ماهگی
داستان بارداری پارت (پنجم)

شوک شدم ی دقیقه اونقد قلبم بلند میزد داشتم واضاع صداشو می‌شنیدم بهش گفتم شوخی نکن تورو خدا گفت شوخیم چیه گفتم دورغ نده داری اذیتم میکنی از شوک میخندیدم نمیتونستم باور کنم اصلا انتظار نداشتم هی میگفتم داری اذیتم میکنی دورغم میدی باهام شوخی نکن عصبی شد سرم داد زد گفت تو ک بچه نمیخوای برو بندازش دیگ چرا تهمت میزنی بهم خجالت نمیکشی بهم میگی دروغ میگی برو بندازش وقتی نمیخوایش بعد گفت بیا صدای قلبشو گوش بده
واییییییییییی من میگید انگار داشتم جون میدادم اصلا ی دقیقه مات موندم نمیدونستم چ واکنشی داشته باشم اصلا برام قابل باور نبود فقط گریه میکردم گریه شدید ولی مطمنم بودم از این اتفاق ناراحت نیستم از بودنش ناراحت نبودم اتفاق یه حس عجیبی بهش داشتم هیچ وقت نگفتم کاش نبود کاش نداشتمش با فکر نبودش هم نکردم فقط من شوک شده بودم با گریه از بیمارستان زدم بیرون انتظارشو نداشتم حقیقتا ترسیده بودم فقط فقط از اینکه لیاقتشو نداشته باشم میترسیدم مادر لایقی نباشم براش
بیرون بیمارستان یکم گریه کردم آروم شدم خودمو جمع کردم میترسیدم حتی به شکمم دست بزنم همش با خودم یعنی واقعا من نی نی کوشولو دارم؟ واییی خدا باورم نمیشد به این زودییی آخه همش یک ماه از ازدواجم گذشته بود دقیقا یادمه روزی ک سونو رفتم 24 فروردین پارسال بود فرداش 25 فروردین تولد مامانم بود