سلام مامانا منم اومدم تحربه زایمانمو بگم طبیعی بودم
۴۰ هفته ام تموم شده بود و هنوز هیچ علائم و نشونه ای از زایمان نداشتم و با خیال راحت میگذروندم نه ماه دردی نه خون ریزی ای هیچییی
که یک شنبه بیست و هشت دی ماه ساعت ۱۰ونیم شب مشغول درست کردن میرزا قاسمی(جاتون خالی) اولین دردو حس کردم دویدم رفتم دستشویی تا نشستم دردم اروم شد اومدم بیرون به شوهرم گفتم یه چایی نبات برام درست میکنی نگام کرد گفت دردت گرفته !بریم بیمارستان! گفتم نمیدونم هنوز شاید ماه درد باشه (شوهرم از یکی دو هفته قبل دائم منتظر بود دردم بگیره یا کیسه ابم پاره بشه 😂) خلاصه اومدم یکم دراز کشیدم دیدم خبری نیس رفتم دوباره ادامه غذا درست کردن
اومدیم غذا بخوریم به شوهرم گفتم الان من بادمجون نخورم بهتره چون میگت باد داره اگر الان وقت زایمانم باشه خوب نیس
گفت خب بیا از مامانت بپرسیم
ساعت ۱۱ زنگ زده مامانم : مامان فاطمه میتونه بادمجون بخوره مامانمم از همه جا بیخبر : اره چرا نتونه شوهرم گفت اخه یکم دردش گرفته
مامانم گفت خدا مرگم بده دردش گرفته نه نخوره دیگ منم با اینکه چشمم به میرزا قاسمی ها قفل شده بود اما تسلیم شدم و یه نیمرو با روغن زرد خوردم که قوت داشته باشم
خلاصه مامانم گفت سریع پا نشی بری بیمارستان هروقت تو یه ساعت دو سه بار دردت گرفت بعد باید بری
منم دیدم هنوز فرصت هست پاشدم کارامو کردم خونه رو جارو کشیدم که هعی وسطش میرفتم دستشویی بعدم رفتم یه دوش گرفتم دیگ دردام واقعا زیاد شده بود که ..‌.

۳ پاسخ

خب .....

بیشتر خاطره بادمجون تعریف کردی

خب.. بقیش

سوال های مرتبط

مامان هاکان مامان هاکان ۶ ماهگی
ادامه تجربه زایمان طبیعی
رفتم حموم و اومدم به سختی لباس پوشیدم و موهامو بافتم که مرتب باشم مثلا یهو یه لرز اومد سراغم هم درد داشتم هم میلرزیدم بازم با این حال تا ۴ تو خونه تحمل کردم بعد دیگ با شوهرم رفتیم بیمارستان به شدت پاهام میلرزید رفتم زایشگاه خانومه خمیازه کشون اومد گفت شورت و شلوارتو درار دراز بوش بیام معاینه
منم همین کارو کردم اما چون خیلییی سردم بود و میلرزیدم توانایی اینو نداشتم که لگنمو ازاد بزارم که معاینه کنه اونم اومد اینقد غر زد که پاهاتو باز کن دستم رد نمیشه لگنتو بزار زمین نه اینجوری نمیشه (یه اسم واژینو نمیدونم چی گفت ) تو نمیتونی طبیعی زایمان کنی برو نامه بگیر سزارین بشی منم بغض کرده بودم و میلرزیدم و به دعواهای اون خانومه گوش میکردم دیگ اخر گفت برو اینجا بودنت بی فایده اس
دوباره راه افتادیم اومدیم خونه شوهرم چشاش کاسه ی خون بود از بی خوابی گفتم من خوبم عزیزم تو بخواب هنوز خیلی کار داره
خلاصه راضی شد بخوابه منم هعی رفتم دستشویی و اومدم جلو بخاری لرزیدم خیلی سردم بود و در عین حال عرق هم میکردم (بخاطر خنگ بازی خودم بود که میلرزیدم چون موهامو درست خشک نکرده بودم براهمون میلرزیدم )
خلااصه شیاف گل مغربی هم گذاشتم و هعی درد کشیدم تااا ساعت ۷ونیم صبح ۷ونیم رفتم دستشویی دیدم ازم خون اومد یکم دویدم به مامانم زنگ زدم که خون دیدم میخوام برم بیمارستان گفت بیا دنبالم منم میام
خلاصه با نهایت ارامش رفتم شوهرمو صدا زدم که پاشو خونریزی دارم دیگ وقتشه اون بیچاره هم با کلی استرس منو رسوند بیمارستان
خداروشکر شیفت اون خانومه تموم شده بود وگرنه سکته میکردم یه خانوم دیگ اومده بود گفت الان شدی ۵ سانت ...
مامان فندوق مامان فندوق ۹ ماهگی
پارت اول
منم بلاخره بعد دو ماه نیم میخام تجربه زایمانم. رو بنویسم
دقیق 39هفته و چهار روز بودم عصرش با شوهرم رفتیم پیاده. روی حدود. س ساعت راه رفتم اومدم خونه دوش گرفتم اسکات رفتم چایی خوردم با خرما رفتیم بیمارستان ک معاینه بشم معاینه کرد گفت یک سانتی برو ورزش کن رفتم یکم تو محوطه بیمارستان قدم زدم اومدم خونه پیاده روی کردم دوباره دوش گرفتم حدود صدتا اسکات زدم دردم ببشتر شد خیلی ساعت س شب شد رفتیم بیمارستان گفت دو سانتی برو راه برو تا ساعتای پنج و شش زایمان میکنی رفتم ساعت هفت رفتم بیمارستان معاینه کرد هنوز ذو سانت بود گفت برو ساعت یازده ظهر بیاد اومدم خونه دردم شدید بود خیلی جوری ک هرکی میدید میگفت زایمان میکنی الان رفتیم بیمارستان دیگ گف باید چهارسانت بشی بستری میکنم عمه هام بودن گفتن همونجا پیاده روی کنی قبول نکردم اومدم خونه راه رفتم بهم دمنوش دادن ک کاش نمبخوردم دیگ دردهام شدید بود خیلی جوری هر ی دقیقه دردم میگرفت بهش میگیم چهار درد همون بود ک خاستیم بریم پیش طبیب شکمم رو چرب کنه تا دم در خونش رفتم

بقیه پارت بعدی
مامان 💞 دیلان💞 مامان 💞 دیلان💞 ۱۴ ماهگی
جربه زایمان 💖
از همون اول بارداری خلاصه شده بگم ک ما سه سال بود ازدواج کرده بودیم توی این سه سال جلوگیری طبیعی داشتیم خودمون بچه نخواستیم
پارسال ۱۶- ۶ بود ک من پریودشدم بعد از پریودم رفتم حموم
شب اول ربیع بود ک ما برای بچه اقدام کردیم این اولین اقداممون بود
من چون همیشه پریودم منظم بود منتظر موندم ۱۶ هفت پریود بشم خلاصه ۱۷ روز گذشتو من پریود نشدم بعد ۱۷ روز تست دادم خدارو شکر مثبت درومد
۹ ماه بارداریمم خیلی زود و آسون باز برام تموم شد
یه روز قبل اینکه دردم بگیره من عصری رفتم خونه بابام تا رسیدم اونجا بچم به شدت خودشو سفت کرد دراز کشیدم خوب نشدم نشستم خوب نشدم مامانم گفت دختر تو دردت میگیره
منم گفتم مامان من اصلا درد ندارم بعضی موقع اینجوری میشم
ولی اینبار مث همیشه نبود
خلاصه آخر شب اومدم خونه خودمون گرفتم خوابیدم ساعتهای ۴ نیم شب بود ک یهو یه دردی اومد زیر شکمم کمرم و ببخشی حالت دستشویی رفتن داشتم
دیگه فهمیدم موقع زایمانه به خوابم ادامه دادم ساعتهای پنج نیم بود باز اون درد اومد سراغم
دیگه یه ربع یه بار اومد سراغم
ساعت ۶ نیم بود پا شدم رفتم حموم شیو کردم
درومدم از حموم برا خودم سوپ آماده کردم شیر برنجم درست کردم چای رازیانه دم کردم خوراکی هایی هم ک لازم بود گذاشتم تا اینجا شوهرم خواب بود دیگه به شوهرم گفتم من دردم میگیره پاشو بریم بیمارستان
مامان آیهان مامان آیهان ۱۳ ماهگی
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت ۴
ببخشید عزیزای دلم که نبودم ادامه رو بزارم اما امروز دوتا پارت رو باهم میزارم🌸
خلاصه منم رفتم خونم ولی خب فقط تا هفته اول رعایت کردم از پله خونم پایین و بالا نرفتم ولی یک هفته که تموم شد دیگه طاقت نیاوردم تو خونه چون من نمیتونم یه روز تو خونه بمونم اگه بمونم خیلی عصابم خورد میگه مگر اینکه به میل خودم حالشو نداشته باشم نرم جایی ولی هرشب شده یه بادی به سرم بخوره باید برم بیرون منم دیگه شروع کردم روزی سه بار فقط از پله ها بالا پایین میرفتم نوبت بعدی که رفتم پیش دکترم بهش گفتم که سرکلاژمو چه موقعی باز می‌کنی گفت آخر ماهت گفتم آخه می‌خوام طبیعی زایمان کنم گفت خب پس ۳۶ هفتگی برات باز میکنم ولی باید سونو آخری تو بدی که من ببینم جواب سونو تو طبق اون اگه دیدم برای زایمان طبیعی اوکی بودی برات باز میکنم برام مکمل نوشت و رفتم خلاصه دیگه تا ۳۶ هفتگی نیومدم پیش دکترم البته برای تجویز دارو مراحل سونو آزمایشاتی که داشتم میرفتم که برام بنویسه و دیگه سونو جنسیت هم رفتم که خدارو شکر سالم بود و پسر شد تا اینکه یک هفته قبل از ۳۶ هفتگیم دردم گرفت ساعت ۸ صبح درد داشتم اما به روی خودم نیاوردم میگفتم حالا دردام تموم میشه الان تموم میشه دیدم نه هر ساعت بیشتر میشد اینقدر صبر کردم از ۸ صبح تا ساعت ۱۱ نیم دیگه از دردش پتو رو گاز میزدم زنگ زدم به شوهرم گفتم فقط بیا دارم از درد میمیرم نمیتونم تکون بخورم ۷ دقیقه بعدش شوهرم اومد دنبالم بردم بیمارستان هیچ دکتر شیفتی هنوز نیومده بود همش پرستار بودن
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱۷ ماهگی
سلام تا دخترم خوابیده دلم خاست بیام از تجربه زایمان طبیعیم بگم..
پارت ۱

۳۹ هفته و دو سه روز بودم که با شوهرم رفتیم بیرون خرید نزدیک مطب دکترم بودم شوهرم گفت تا اومدیم اینجا زنگ بزن دکتر یه سر بریم پیشش(چون هفته آخر بود نوبت نزد برام گفت اگه به دنیا نیومد خودت بیا)
رفتیم مطب و نوار قلب اینا گرفتیم بعد دکتر اومد معاینه کنه تا دست زد کیسه آبم پاره شدددد🥲
گفت کیسه آبت به مو بند بوده و من خیلی وقتا برای بقیه مجبورم با سوزن سوراخ کنم کیسه آبو…
یه ترسی تمام وجودمو گرفت از اینکه دیگه قراره زایمان کنم
دستام شروع به لرزیدن کردن
دکتر باهام حرف زد و یه کم آرومم کرد
راستش بیمارستان تا اون لحظه هم باز تصمیم نگرفته بودیم کجا بریم
دکترم پیروزی بود گفت کجا میری بیمارستان گفتم احتمالا بریم قلهک
گفت من خودم بیمارستان تهرانپارسم هزینه دستمزد و خود بیمارستان ۱۱ تومنه
گفتم دوتاش؟ گفت بله
دیگه گفتم دکتر خودمه خب خوبه گفتم پس باشه میرم اونجا
زنگ زد سفارشمم کرد و بهش گفتم میتونم برم خونه پردیس وسایلمو بیارم؟
گفت نه باید بری بیمارستان همسرت میره وسایلت و بیاره
خلاصه راه افتادیم بیمارستان تهرانپارس
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
# پارت۷
خلاصه رفتیم خونه ۱۴ روز گذشت رفتم ۳۸ هفتگی
من دوشنبه ۲۷ بهمن زایمان کردم جمعه قبل زایمانمم رفتیم با خانواده دورهمی بیرون آخرین مسافرت بارداریم رو رفتم و اومدم خونه شنبش دردام شروع شد منم آدمی بودم اگه دردام جوری نمیشد که تا پتو گاز نمیزدم به شوهرم زنگ نمیزدم بیاد دنبالم ببرتم بیمارستان میزاشتم دردام شدید که شد زنگ میزدم ، دردهام شروع شد دیگه ساعت ۱ خیلی درد داشتم جوری که از درد زنگ زدم به شوهرم اومد لباسامو پوشوند بردم بیمارستان رفتم بخش زایشگاه شوهرم خوشحال گفت الان زایمان می‌کنی بدون هیچ ساکی نه ساک برا خودم نه بچه فقط پوشه پروندم رو برده بودم
معاینم کرد بهم دستگاه های انقباض و وصل کرد پرستاره گفت رحمت ۲ و نیمه بخوای میتونی همین امروز زایمان کنی بهش گفتم نه من هنوز اتاق بچم خورده ریز داره هنوز نچیدم
گفت باشه ولی باید خیلی مراقبت کنی ولی اول صبر کن از یه دکتر بپرسم ببینم میتونم مرخصت کنم بری خونه یا باید بستری نگهت دارم
گفتم من یه مامای خصوصی می‌خوام از کجا بیارم گفت اینجا یه مامای خیلی خوبی داریم عالیه و خوش اخلاق و با حوصله میخوای بهش زنگ بزنم از طرف من بهش معرفیت کنم گفتم آره بهم گفت باشه بهم گفت چون هیچی نخوردی برو یه چیز شیرین بخور و بیا دوباره دستگاه هارو بهت وصل کنم بچت خوابه باید بیدار بشه
رفتم تو ماشین به زور یه شیرینی خوردم یه ۲۰ دقیقه هم پیاده روی کردم رفتم بالا بهم گفت من با ماما هماهنگی کردم ولی خودت زنگش بزن بهش بگو گفت بیا اول زنگش بزن بعد بیا تا دوباره دستگاه هارو بهت وصل کنم انقباض و صدای قلب بچه رو بشنویم بگیرم
گفتم باشه .
مامان آریا مامان آریا ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم

خلاصه گفت هنوز زوده و نمیتونم بستریت کنم ولی برو تو محیط بیمارستان راه برو
بازم رفتم پیاده روی تا ساعت ۱۲ و نیم دردام بیشتر شده بود اومدم معاینم کرد گفت هنوز سه سانت نشدی دیکه نشستم رو توپ اسکات میزدم راه میرفتم
باز هنوز بستریم نکرده بود باید ۴ سانت باشی انگار که بستری کنن
دیگه خسته شدم یکم دراز کشیدم رو تخت برام شیاف گل مغربی گذاشت nst وصل کرد بهم گفت بخواب یکم ولی من اصلا خوابم نمیبرد همچنان درد داشتم ولی قابل تحمل بود برام
دیگه ساعت دو شد صدای مامانم رو شنیدم که از یه شهر دیگه اومده بود تازه رسیده بود سریع بلند شدم رفتم دم در دیگه کلی نشستم پیش مامانم حالم کامل خوب بود و دردا میومدن و میرفتن کلی حرف زدیم تا ساعت ۲ و چهل دقیقه اینا
رفتم داخل
ماما معاینم کرد گفت خوب پیشرفت کردی
کیسه اب پاره کرد گفت بلند شو بدو
تازه اون موقع پرونده تشکیل داد و بستریم کرد
تازه دردای اصلی اومد سراغم از ساعت ۳ دیگه نمیتونستم کنترل کنم و اه و ناله میکردم
مامان هیراد مامان هیراد ۳ ماهگی
تجربه سخت من از زایمان طبیعی پارت اول1️⃣ بعد از ۳ ماه میخوام بزارم 🤱
۳۱ فروردین من ۴۰ هفته کامل میشدم و ساعت ده صبح رفتم که نوار قلب بچمو گوش بدم چون گفته بودن یا باید درد داشته باشم یا ۴۱ هم تموم کنم بعد بستری میکنن .خلاصه رسیدم اونجا معاینه کرد گفت یک سانت بازی و قرار بود برم اتاق نوار قلب که یهو ماما اونجا اولین قند ماه اول بارداریمو دید که لب مرز بود گفت تو که قند داشتی گفتم نه فقط ماه اول یکم لب مرز بود گفتش نه اینم قند محسوب میشه باید بستری بشی همین الان ....
یه حس خوب و هم حس ترسی برم داشت گفتم باشه فقط بزارید برم وسایلمو از خونه بیارم خونمون نزدیکه ولی نزاشتن هرچی اصرار کردیم خودم و شوهرم گفتن نه نمیشه شوهرت بره وسایلتو بیاره .
خلاصه دیگه لباس دادن پوشیدم و یه اتاق بهم دادن
بعد اومدن یه چی شبیه سوند وصل کردن به واژنم گفتم این چیه گفتن سرم که باید از اونجا وارد بدنت بشه و دردت شروع بشه خلاصه من ساعت ۱۱ صبح بستری شده بودم.بعد سرم کم کم دردام شروع شدن و بعد هی میومدن معاینه که ببینن چند سانت شدم و من همچنان درد شبیه پریودم داشت بیشتر میشد و همش میگفتم یعنی قراره دردام از اینم بیشتر بشه 🤦‍♀️ خلاصه من ساعت ۸ شب بود که تازه ۴ سانت شده بودم و گفتن میتونی به ماما همراهت بگی بیاد بعدشم اومدن کیسه آبم رو پاره کردن. ماما همراهم اومد و اونجا من دیگه دردای شدید داشتم گفت روغن و دستکش آوردی گفتم آره تو کیفه خلاصه شروع کردیم گفت هرموقع درد داشتی بگو که ماساژت بدم هر موقع درد قطع شد ورزش میکنیم ...