#پارت ۴
ببخشید عزیزای دلم که نبودم ادامه رو بزارم اما امروز دوتا پارت رو باهم میزارم🌸
خلاصه منم رفتم خونم ولی خب فقط تا هفته اول رعایت کردم از پله خونم پایین و بالا نرفتم ولی یک هفته که تموم شد دیگه طاقت نیاوردم تو خونه چون من نمیتونم یه روز تو خونه بمونم اگه بمونم خیلی عصابم خورد میگه مگر اینکه به میل خودم حالشو نداشته باشم نرم جایی ولی هرشب شده یه بادی به سرم بخوره باید برم بیرون منم دیگه شروع کردم روزی سه بار فقط از پله ها بالا پایین میرفتم نوبت بعدی که رفتم پیش دکترم بهش گفتم که سرکلاژمو چه موقعی باز می‌کنی گفت آخر ماهت گفتم آخه می‌خوام طبیعی زایمان کنم گفت خب پس ۳۶ هفتگی برات باز میکنم ولی باید سونو آخری تو بدی که من ببینم جواب سونو تو طبق اون اگه دیدم برای زایمان طبیعی اوکی بودی برات باز میکنم برام مکمل نوشت و رفتم خلاصه دیگه تا ۳۶ هفتگی نیومدم پیش دکترم البته برای تجویز دارو مراحل سونو آزمایشاتی که داشتم میرفتم که برام بنویسه و دیگه سونو جنسیت هم رفتم که خدارو شکر سالم بود و پسر شد تا اینکه یک هفته قبل از ۳۶ هفتگیم دردم گرفت ساعت ۸ صبح درد داشتم اما به روی خودم نیاوردم میگفتم حالا دردام تموم میشه الان تموم میشه دیدم نه هر ساعت بیشتر میشد اینقدر صبر کردم از ۸ صبح تا ساعت ۱۱ نیم دیگه از دردش پتو رو گاز میزدم زنگ زدم به شوهرم گفتم فقط بیا دارم از درد میمیرم نمیتونم تکون بخورم ۷ دقیقه بعدش شوهرم اومد دنبالم بردم بیمارستان هیچ دکتر شیفتی هنوز نیومده بود همش پرستار بودن

تصویر
۱ پاسخ

ادامش پس

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۱۲ ماهگی
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۵ ماهگی
#پارت ۶
گفتم نمی‌دونم گفت دردات مال همین عفونت ادراریت هم هست می‌دونستی گفتم نه والا من تازه جواب ازمایشم رو گرفتم شما دیدید گفت این ۷ تا آمپول رو بگیر با دوتا قرص یکی سفیکسیم یکی دیگه هم بود خشک کننده بودن رفتم از داروخونه خریدم بردم براش نشونش دادم ۴ تا آمپول رو بهم همون شب زد گفت این ۳ تا هم فردا بیا برات بزنم گفتم باشه دیگه فرداش هم رفتم آمپول هام رو زدم یک هفته بعدش هم رفتم تو ۳۶ هفتگی ولی خب بخاطر اینکه هنوز عکس بارداریم رو نگرفته بودم رفتم عکسای بارداریم رو هم گرفتم تا ۳۶ هفته ۳ روزگی رفتم برای سرکلاژم دکتر سونو آخریم رو دید که مال لگن و چرخش بچه بود دید بچه سرش پایینه داخل سونوم نوشته بودن لگنم هم سرکلاژم رو باز کرد دکترم معاینمم کرد گفت لگنت کاملا برای زایمان طبیعی خوبه و الان هم بچت کاملا تشکیل شده و میتونی زایمان کنی ولی خب دکترم چون زایمان طبیعی انجام نمی‌داد فقط سزارین میکرد یکم برا طبیعی ترسیده بودم گفتم نمیشه سزارینم کنید گفت چون سنت کمه لگنت به این خوبی که من دیدم باز میشه چرا میخوای خودتو از الان نابود کنی گفتم من نابود شدم سرکلاژم که کردی از این سوزنه خب دیگه کمر نشده برام گفت اون سوزن یه بار زدی اگه الان بازم بخوای بزنی تازه اون دوز بی حسی که برات زدم برای سرکلاژت چون سر ۱۵ دقیقه تموم شد کم بود برا سزارین ۷ لایه شیکمت پاره میشه دوز بیشتری بیحسی میخواد تازه کلی عوارض هم داره گفت بیا برو برات قرص گل مغربی نوشتم ولی چون تو دهانه رحمت الان ۲ سانت بازه نمی‌خواد بخوری هر ۱۲ ساعت ۱ دونه سوراخ کن داخل بزار پیاده روی کن رابطه داشته باش ورزش کن پله برو بالا پایین گفت ولی اگه سعی کنی بتونی تحمل کنی ۳۸ هفتگی زایمان کنی خیلی بهتره بچه رسیده تر میشه
مامان totfarangi مامان totfarangi ۵ ماهگی
مامان 😍آهو فسقلی😍 مامان 😍آهو فسقلی😍 ۷ ماهگی
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۵ ماهگی
#پارت ۳
بعد از یک ساعت که داخل ریکاوری بودم پرستارا بردنم بخش اینقدر پاهام گز گز میکرد و از کمر به پایین بی حس بودم و پاهام و نمی‌تونستم تکوندبدم اینقدر پاهام سنگین بود که انگار پا نداشتم تا ۴ ساعت بهم گفتن هیچی نخور حتی مایعات تمام بدنم از اثر این بیهوشی می‌لرزید بدترین قسمت بیهوشی همین لریزدنش برای من بود که جوری میلرزیدم که انگار دل و روده ها حس میکردم تو هم الان پیچ میخورن.
بعد چهار ساعت بهم گفتن آب میوه و غذا همچی بخور دیگه خیلی بعد از اینکه بی حسیم رفت جای سوزن درد میکردم جوری که نمی‌تونستم کمرمو به چپ و راست بچرخونم خلاصه خیلی اذیت شدم فرداشم همسرم مرخصم کرد. بعد از ۱۰ روز رفتم پیش دکترم بهم گفت نباید چیز سنگین بلند کنی نباید راه بری نباید پله بالا پایین بری نباید از سرویس بهداشتی ایرانی استفاده کنی زیاد نباید تو حموم بمونی با آب گرم خیلی داغ حموم نکن.
خلاصه منم خونه مادر شوهرم یکماه موندم ولی میگن مهمون تا سه روز عزیزه منم همینطوری بودم با اینکه زیاد بهم سخت نمیگرفتن تو این یکماه جلوم گذاشت خوردم جمع کرد خودش ولی خب دیگه بعضی از مادرشوهر هارو میشناسید دیگه شاید چیزی نکن ولی بعد از قیافه و رفتار شون نشون میدن منم یکماه که شد به شوهرم گفتم نمیتونم تحمل کنم دیگه می‌خوام برم تو خونه خودم راحت ترم خیلی دیگه مامانت رو اذیت کردم شوهرم راضی نمیشود که ببرتم خونه و قبول نمی‌کرد همش میگفت خونه پله داره دکتر غدغن کرده برات پله رو منم پام و کردم تو یه کفش می‌خوام برم خلاصه دیگه رفتم خونه خودم و راحت شدم.
مامان سلن و دوقلوها🤱 مامان سلن و دوقلوها🤱 هفته سی‌ودوم بارداری
پارت دو
رفتم زایشگاه برای معاینه بچه چون بریچ بود باید می‌دین چرخیده یا ن ی پرستار اومد دستش خیلی کوچیک بود نصف جونم گرفته شد دید دیگه نمیتونم یکی دیگه رو صدا زد اون اومد بازم اونم فشار داد آخر سر گفت حس میکنم دستم خورد ب سر بچه گفت دو سانت دهانه رحمت باز شد
زنگ زد به دکترم گفت دکترم گفت بفرستین اورژانسی سونوگرافی اگه بچه نچرخید بیاد که سری سزارین بشه
من رفتم سونو روز جمعه ساعت سه ظهر بود انقدرم شلوغ بود که حد نداشت منم از شدت درد معاینه نمی‌تونستم بشینم خلاصه رفتم و نوبتم شد سونو انجام داد گفت بچه به سر هست دهانه رحمت هم دوسانت هست خلاصه رفتم دوباره بیمارستان و سونورو نشون دادم واسع دکترم فرستادن گفت باید وابسته تا دردش بگیره بفرست خونه ورزش کنه تا یکی دو روز دیگه زایمان می‌کنه منم ک دیگه گفتم دکتر گفته زایمان میکنم نزدیکه سری وسایل بچه رو جمع کردم بری خودمم جمع کردم آماده رفتم ورزش و دوش آب گرم این داستانا دکترم گفت دوباره فردا بیا معاینه بشی ببینم چند سانتی
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت اول
خودمو اماده کرده بودم برا زایمان طبیعی خیلیی میترسیدم اما دیگه مجبور بودم تا اینکه ۳۷ هفته رفتم دکتر که سونو انجام دادم وزن بچم ۳۷۰۰ بود دکترم گفت به احتمال زیاد بخاطر وزن بالا طبیعی نمیتونی و باید سزارین شی از اون روز دیگه فکر سزارین افتاد تو سرم و گفتم هیچ جوره زیر بار زایمان طبیعی نمیرم هفته بعدش رفتم پیش دکترم فکر کردم با این حال نامع میده برا سزارین اما گفت که نه نمیتونه اینکارو کنه رفتم زایشگاه پرسیدم که گفتن همچین چیزی نیست باید درد زایمان طبیعی بکشی اگع نتونستی میبرن سزارین یا اینکه وزن بچه بالای ۴ کیلو باشه شب و روزم استرس شده بود شوهرمم خیلی غصمو میخورد چون میدونست خیلی میترسم هرکاری هم کرد برا اینکه نامه سزارین بدن اما هرجا رفتیم ناامید برگشتیم هر هفته سونو دادم هفته ای تقریبا ۲۴۰ گرم بیشتر میشد و استرس منو شوهرم بیشتر ۳۸ هفته و چهار روز با شوهرم رفتم رایشگاه تا راضیشون کنم که بخاطر شرایط اونموقع زودتر سزارینم کنن تا برم شهرستان اما اینقد بداخلاق بودن که با گریه برگشتم خونه دیگه خانوادمم منو شوهرمو دعوا کردن که چرا اینهمه سختش میکنین