تجربه ی زایمان طبیعی پارت ششم✨🩷

ولی من بدبختتت ده سانت شده بودم‌ ولی همچنان درد داشتم 😑😑😑
دیگ ده سانت که شدم مامام
یک لباس دیگ پوشید
تخت را نصفش کندن بردن😂

پاهامو نمیدونستم کجا بذارم
و همه ی ماما ها اومدن کمک مامای خودم
من یهو کفتم پس چرا من هنوززز درد دارم
مامام گف هرموقع حس درد داشتی زوررر بزن
یادمه دختر عموم بهم کفته بود قبلش که تو زور زدن
زورتو ول نکن
تا جایی که میتونی ادامه بده
این تو ذهن من مونده بود
منم زور میزدمممم اصلا ولش نمیکردم
یهو مامام گفت زور بده
منم گفتم بخدا دارم زور میزنمممم
گفت نههه جواب منو نمیخواد بدی
تو ادامه بده 😅
گفتم تورپخدا اونموقع که میخواید ببرید
بگید من در گوشام و بگیرم
صدای برش و نفهمم
یعنی خدا خدا میکردم تموم بشه
خسته سده بودم دیگ
نفهمیدم واقعا کی بریدن کی آمپول سری زدن
یهو بچمو گذاشتن تو بغلم (ساعت یک شب ۱۳ به در )
وااااای اینقدر حس خوبی بود
انگار زمان برای چند لحظه وایساد
(فیلم اون لحظه را گرفتن )
اینقدر خنده داره
که فقط خودم میتونم ببینم 😂
حتی به شوهرمم نمیخوام نشون بدم

بعدش شوهرم و صدا زدن برای بریدن ناف
و بچه را بردن ته اتاقمون
منم پارههههههه رو تخت
به دکترم کفتم
من درد دارما بیا توروخدا منو بدوز😂😣
گفت جفت بیاد چشم

تصویر
۶ پاسخ

عزیزم انشاالله قدمش پر از خیرو برکت باشه براتون😍🙏🏻🥰 از چند هفتگی پیاده روی ورزش شروع کردی؟

عزیزم خدا قوت
مبارک باشه قدمش😍😍☺️

آخی عزیزم مبارکه انشالله قدمش پر از خیر و برکت باشه براتون😍

مبارکه عزیزم

عزیزم کدوم بیمارستان بودی ؟
من در به در دنبال بیمارستانیم که اجازه بیاد شوهرم بیاد بندناف ببره🥺🥺

ای جانم ماشالله

سوال های مرتبط

مامان طلا مامان طلا ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان قسمت چهارم
تا رسیدن به نمی‌دونم ۴یا۵ سانت بود که دردهام با تنفس قابل تحمل بود.
ولی خیلی خسته بودم. ماما گفت بیدردی میخوای گفتم آره.منو برد اتاق زایمان و گفت باید رو تخت زایمان بهت بیدردی بزنیم که به ده سانت رسیدی چون تو خوابی نمی‌تونیم جابجا کنیم. گفتم با این بیدردی بی زور نشم و بچه بمونه تو کانال و زور نداشته باشم برای تولدش، گفت نه عزیزم درد آخر اینقدر زیاد است که خودت بیدار میشی.
خلاصه نشستم رو تخت زایمان و مسیول بیدردی هم شروع به کار کرد. این بیدردی از طریق تنفس و زدن آمپول به سرم بود و اصلا به کمر آمپول نزدن.
منم خوابم برد
با درد شدید بیدار شدم که ماما می‌گفت یک زور بده یک زور بده، منم چشمام را که باز کردم دکتر هم روبروم بود و گفت هر وقت گفتم زور بده که زیاد پاره نشی . خلاصه بچه اومد و گذاشت رو سینم و من نازش میکردم و میگفتم چرا گریه نمیکنه.
خلاصه صدای گریه هم شنیدم و بچه را بردند و من گفتم میخوام بخوابم که متوجه خروج جفت هم شدم که دکتر گفت این هم جفتش که کامله.
و بخیه زد که گفت کم بخیه خوردی.تا حدودی تو خواب درد بخیه را متوجه می‌شدم.
مامان کوثر 🎀🌸 مامان کوثر 🎀🌸 ۱ ماهگی
مامان بچه مامان بچه ۳ ماهگی
پارت آخر زایمان طبیعی
ماماعه به مامانم گفت هروقت موهاشو دیدی صدام کن که ببریمش اتاق زایمان من آخراش دیگ درد زیادی نداشتم فقط حس زور داشتم که ماما میگفت هروقت حس زور داشتی زور بزن ول نکن یکم حال نداشتم بخاطر اون دردا ولی دیگ زوره خودش میومد منم موقع زور زدن ول نمیکردم که سریع به دنیا بیا مامانم موهاشو که دید ماما رو صدا زد من رفتم اتاق زایمان مامانمو بیرون کردن اونجا ۵ دقیقه ای زایمان کردم یه خانومه هم اومده بود شکمو فشار میداد گفتم خانوم دنده هام شکست من خودم دارم زور میزنم دیگ بعد ول کرد بچه یو ربع به پنج به دنیا اومدو نافشو که زدن خشکش کردن گذاشتنش رو سینم بعد ماماعه بخیه زد بی حسی زده بود درد بخیه زدن حس نمیکردم ولی موقعی که توشو نمیدونم با گاز بود باند بود چی بود تمیز می‌کرد یکم درد داشت ولی درکل همه گفتن خوب بود زایمانم خودمم راضی بودم خدارشکر.. خیلی از سزارین عوارضاش بهتر بود الانم که سرحالم خدارشکر فقط بخیه هام هنوز نیافتاده ولی میتونم همه کارامو بکنم ولی باید مراعات کنی که زودتر خوب بشی به نظرم میارزه چون خیلی زود تموم میشه و فراموش میکنی
مامان 🍓قلب مادر❤️ مامان 🍓قلب مادر❤️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی و سزارین پارت ۲
کنین من توان زور زدن ندارم بچم میمیره باز معاینه کرد گفت ۱۰ سانت شدی فولی دیگه زور بزن هر وقت درد داشتی منم هر وقت درد داشتم زور میزدم مدفوع میکردم🫤😂 ماما میگفت داری اشتباه زور میزنی ولی من اصلا بلد نبودم چجوری زور بزنم خلاصه ک بعدش ی چندتا ماما دیگه اومد یکی شکمم فشار میداد یکی دستش تو واژنم بود و میگفت زور بزن منم زور میزدم ولی بچه نمیومد اصلا یر بچه وارد واژن نمیشد همش میگفتن تو که ۱۰ سانت فولی نمیدونیم مشکلت چیه ک سر بچه نمیاد تو واژن من این بار دیگ از شدت درد نمیتونستم تو اتاق بمونم سرم ک بهم وصل بود برداشتم رفتم تو راهرو داد زدم دکتر بیا تروخدا بیا من میمیرم بچم میمیره من نمیتونم زور بزنم بچم میمیره ماما همش منو می‌گرفت می‌برد تو اتاق دعوام میکردن میگفتن زور بزن منم هرچی زور میزدم بچه نمیومد آخراش دیگ داشتم از حال میرفتم ک زنگ زدن دکتر از اتاق عمل اومد معاینه کرد گفت ببرینش اتاق عمل ماماهه گفت همه تلاششو کرده بچه نمیاد سوند وصل کرد آماده ام کردن گزاشتم رو ویلچر منم از بس درد داشتم و حس زور زدن داشتم همش زور میزدم اونام میگفتن زور نزن دیگه الان سزارینت میکنیم منو
مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
ساعت ۹ نیم من شدم ۷ ساعت بهم گفت برو رو تخت حالت سجده پاهات رو جم کن تو شکمت برای یه گاز بی حسی بود نمیدونم چی بود اونم وصل کرد گفت زود زود نفس بکش خیلی سخت بود درد هام واقعا وحشتناک بود همین حالت بودم که مامانم اومد تو اتاق وضعیت منو که دید زد زیر گریه واقعیتش منم این گاز باعث شده بود گیج شده بودم مامانم رو دیدم ولی نتونستم باهاش حرف بزنم همون لحظه بود زور زدن هام شروع شد مامانم رو فرستادن بیرون بهم گفت بلند شو برو روی اون یکی تخت من با همون گیجی ام رفتم رو تخت بهم گفت زور بزن ولی جیغ نکش خودتو اذیت میکنی منم واقعا حال جیغ زدن نداشتم بی صدا شروع کردم زور زدن گفت موهای سیاهش رو دارم میبینم 🥺🥰 اینم بگم صبح تو سونو گرافی بهم گفت بچت ۲۸۰۰ وزنش خلاصه من ۱۰ سانت که شدم دردام کم شد پاهام رو با دست هام گرفته بودمو زور میزدم راستی کیسه ابمم سوراخ شده بود
هی زور بزن یه امپول بی حسی زدن دور واژنم که برش بزنن و راستش من اصلا برش رو حس نکردم ماما همراهم گفت یه زور خوب بزنی به دنیا اومده بدو دخترم تو میتونی من با تمام وجود زور زدم دخترم اومد تو لوله گیر کرد من زور زدنم نمیومد😑😨 تو اتاق پر دکتر و پرستار بود یکی از دکتر ها داد زد بدو بچه بد جای بدو زور بزن منم تا جون داشتم زور زدم
مامان سلمان💙:) مامان سلمان💙:) روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی

پارت ۸
دیگ گفت برو تو حموم بشین زور بزن مادرم بازم نشست از پشتم پاهام دادم سمت دیوار زور زدم یهو گفتم خانم ماما احساس مدفوع دارم گفت بیا عزیزم رو تخت بخاب فول شدی معاینه کرد ۱۰ سانت شده بودم وسیله هارو اوردن همچنان زور میزدم دو روز بود هیچی نخورده بودم داشتم از حال میرفتم مادرمو جاریمو بیرون کردن همش از شکمم فشار میدادن خیلی بد بود زور میزدم توانایی نداشتم همش میگفتم توروخدا برش بده دستتو ببر تو بیارش بیرون ماماها میگفتن عزیزم نمیشه باید سرش بیاری بیرون بتونیم برش بدیم همچنان یک ساعت بازم زور زدم کلن خیس عرق شده بودم دیگ اخراش بود نمیتونستم ماما همش از شکمم فشار میداد میخاستم بمیرم میگفتم نکن توروخدا کشتی منو خودم زور میزنم اینقدر زور زدم سر بچع امد بیرون برش زدن بچه امد بیرون گذاشتنش رو سینم اما بچه تنفسش کم شده بود زودی بردنش رو تخت زیر دستگاه دیگه داشتم میمردم از ترس میگفتم توروخدا بگین بچم خوبه🥲🥲
مامان آلا مامان آلا ۴ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی پارت دوم ✨

توی عید بود و من با همسرم هیچ کجا نرفته بودیم
عید را کوفت خودم کردم که امروز میزام
فردا میزام
یا زایشگاه بودم یا درحال ورزش و پیاده روی
هیچی خلاصه
مثه قبل دوباره ورزش میکردم
حموم میزفتم زیر دوش پنجاه تا پنجاه تا اسکات میزذم
شبا از پا درد تخت و میخواستم گاز بگیرم
حالا دردای دیگ ک داشتم که بماند
دوازدهم فروردین بود که
من انقباض هام را قشنگ حس میکردم
بچم صبح سکسکه کرد ولی این دفعه تو لگنم تکوناش و حس میکردم
دیگ تکون نخورد
به مامام گفتم گف برو زایشگاه بچه ها nst بگیرن
حالا من و شوهرم هرروز زایشگاه بودیم
اونروز که گفتم بریم زایشگاه شوهرم رفته بود سراغ دریل کاری و این حرفا
گفت تموم بشه و رفتیم
منم تو این فاصله مدام ورزش میکردم
ساعت ۷ عصر بود که رفتیم زایشگاه
چون صد بار رفته بودم از قبلش زیر انداز خریدیم و رفتم داخل
همین دستگاه را وصل کرد
گفت درد داری الان ؟
گفتم اره
گفت هفت دقیقه یک بار انقباض نشون میده
گفتم عزیزم بلههههه
من دو هفتس دارم میرم و میام میگم درد دارم
بستری نکردید
گفت بخواب تا معاینه کنم
گف چهار سانت دهانه ی رحمت بازه 😁
تو بستری میشی امشب
منم که ناامیددددد ‌اصلا توجهی به حرفش نکردم
رفت زنگ زد دکتر بخش و شرایط و کفت و دیدم لباس آوردن و زنگ زدن مامام😆
وای من از خوشحالی سریع زنگ زدم شوهرم که پشت در بود کفتم من و بستری میکنن
برو وسیله ها را بیار ‌
اونم بدتر از من باورش نمیشد 😂


بارداری
فرزندپروری
مامان بردیا مامان بردیا ۱۴ ماهگی
پارت 3.دیگه دردای وحشتناک منو می‌گرفت کمرمو می‌گرفت فشار می‌آمد من فقط توخودم دردامو می‌کشیدم دوباره مامام معاینه کرد گفت آفرین شدی 5 سانت دیگه گفت پاشو باهات ورزش کنیم دیگه خدایی اول خداااا بعدم همین ماما همراه خیلی خوب بود دیگه ورزش شروع کرد باستگاه بخار رو کمرمو با دستمال خیس میکرد هی مزاشت رو کمرم گفت کمر تو هی اینور اون ور تکون بده وقتی درد داشتی منم دردام زیادشده بود هرچی می‌گفت انجام میدادم که بچمو به سلامتی تو بغلم بگیرم دیگه هی میگفت بشین پاشو وقتی درد داشتی منم انجام میدادم باز یه توپ آورد گفت بشین روش منم نشستم هی اینور اون ور میکردم دیگه خیلی انجام دادم بعد یهویی دکتری که مخواست بیاد برای زایمان اومد منو معاینه کرد گفت آفرین خوب شدی 7 سانت دیگه مامام هی ورزش انجام داد منم دردام زیاد میشد دیگه شد ساعت 7 که گفت برو بالا تخت دیگه همچنین فول شده بودم که گفت فقط زور بزن که واقعا رحمت عالی شده هی زور زدم فقط میگفتم خدایاااا کمکم کن اصلن نه جیغی زدم نه حرفی الکی فقط خدااا یاد میکردم که یهویی دکتر گفت آفرین رحمت شد10سانت ساعت7ونیم که یه دردایی منو گرفت گفت زوربزن هم توکل به خدااا دوسه تا زور زدم فقط دهنمو بسته میکردم محکم زور میزدم که گفت آفرین بچه داره میاد که که زوره آخری بچمو اومد دیدم مامام بادکتر گفتن ببین بند ناف دور گردن بچت بود یعنی وقتی دیدم با صدای بلند گریه کردم فقط خدااا رو صدا زدم گفتم اگه این بنده های خوبت بایاری خودت نبودن خدانکرده بچمو ازدست میدادم خیلی بد بندناف پیچیده بود فقط نگاه میکردم به مامام دکتر گریه میکردم بچمو نگاه میکردم میگفتم خدایاااا شکرت که بچمو سالم بهم دادی دیگه مامام گفت دعا کن
مامان نورا خانوم ✨ مامان نورا خانوم ✨ ۶ ماهگی
مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 ۴ ماهگی
🔆تجربه زایمان طبیعی ۳🔆


بعد ۸ سانت اوج درد بود اما اونجوری نبود که داد و فریاد کنم یا به قول یه سری مرگ‌ رو به چشم ببینم..، اما واقعا درد داشتم.. بعد اون ماما گفت اخر موقع دردت گرفت بهم بگو منم معاینه تحریکی کنم تا زودتر باز شه، من کلا یبار تو معاینه اذیت شدم اونم که گفتم ماما ول کرد بقیش زیاد اذیت نبودم.. دیگه فقط عرق میکردم و حس مدفوع داشتم که ماما اومد گفت بچت پایینه زور بزن که بیاد تموم بشه منم هی زور میزدم تا مدفوع کردم و رفتار پرسنل خیلی خوب بود تمیزم کردن و حس بد ندادن دیگه داشتم فول میشدم که دکتر اومد و من بیحال بودم برش خوردم که نفهمیدم اما همین که بچه اومد بیرون کل دردام تموم شد انگار نه انگار که من بودم اون درد رو میکشیدم فقط دلم میخواست ولم کنن بخوابم بعد دکتر گفت زور بزن‌جفت خارج شه که با دوسه تا زور خارج شد و دکتر شکممو ماساژ داد که اونم دردناک نبود زیاد اما بخیه اذیت کننده بود دکتر کفت دادم تمیز و تنگ میزنم تحمل کن.. دیگه من هیچ دردی نداشتم و فقط خسته بودم و اینجوری بود که زایمان منم تموم شد…



#سیسمونی
#کولیک
#فرزندپروری
#بارداری
مامان آدرین مامان آدرین ۲ ماهگی